داستانک شغل
نزدیک عید که می شد تنگ های ماهی قرمز را روی گاری دستی اش می چید و تا شب عید ماهی می فروخت.
در فصل بهار چغاله و گوجه سبز و در تابستان خاکشیر و اب زرشک و زمستان ها هم لبوی داغ .
وقتی معلم از پسرش که تازه به مدرسه رفته بود پرسید: بابات چکاره است
پسر گفت:نمیدانم بابام هزار تا شغل دارد.
شغل
از کتاب اینه ها هم دروغ می گویند
محمد احتشام
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۰۱ ساعت توسط پرستار
|
پایگاه اطلاع رسانی پرستاری اولین و فعال ترین پایگاه در زمینه اطلاع رسانی پرستاری است با محبت های شما عزیزان و مخاطبان خود که با بازدیدها و جستجوهایتان آن را تبدیل به مرجعی در پرستاری نموده اید آمادگی خود را جهت انتشار اخبار ، مطالب ، تحقیقات و اطلاعیه های شما اعلام می نماید.