چند ماه از تولدش می گذشت که ان واقعه را با چشم خودش دید. 

چوپان مهربان که هرروز انها را به چرا می برد و همیشه گله را از حمله’ گرگ ها محافظت می کرد با دست خودش سر پدر او را برید

و بدنش را قطعه قطعه کرد.

و چند ماه بعد همین بلا را سر مادرش اورد .

یک روز که چوپان زیر سایه’ درخت مشغول چرت زدن بود با شاخ های کوچکش به او حمله کرد .

وقتی گرگ ها فهمیدند که گله ای بدون چوپان در صحرا سرگردان است به گله حمله و همه’ گوسفندان را لت وپار کردند.

گوسفند جوان در اخرین لحظه’ زندگی اش فهمید چوپان ها از گرگ ها کمی مهربان ترند.


چوپان

از کتاب الاغ ها از شیرها خوشبخت ترند

محمداحتشام