چند روز قبل از عید پشت چراغ قرمز با صحنه ای روبرو شدم که نزدیک بود از درد قلبم از سینه ام بیرون بزند یک نفر ضرب می زد یک نفر اواز می خواند و یک نفر هم می رقصید.

هر سه نفر صورتشان را با زغال سیاه کرده بودندولی دیدن ان پیرمرد هشتاد ساله با صورت سیاه و لباس قرمز که با تکان دادن عاجزانهء دست هایش سعی می کرد برقصد مرا به یاد مراسم روز عروسی ام انداخت که در سن چهارده سالگی مجبور شدم نقش یک عروس خوشبخت را بازی کنم.

وقتی می خواستم اسکناس پانصد تومانی را به پیر مرد بدهم توی صورتش نگاه کردم انگار چشم هایش به من می گفت: چاره ایی نیست گاهی اوقات باید عروسک بود.


عروسک

از کتاب الاغ ها از شیرها خوشبخت ترند

محمد احتشام.


عیدت مبارک حامد عزیز - لطفا آن مقاله را در ایمیل برای اینجانب ارسال نماپید

irannursing@gmail.com