داستانک عروسک
چند روز قبل از عید پشت چراغ قرمز با صحنه ای روبرو شدم که نزدیک بود از درد قلبم از سینه ام بیرون بزند یک نفر ضرب می زد یک نفر اواز می خواند و یک نفر هم می رقصید.
هر سه نفر صورتشان را با زغال سیاه کرده بودندولی دیدن ان پیرمرد هشتاد ساله با صورت سیاه و لباس قرمز که با تکان دادن عاجزانهء دست هایش سعی می کرد برقصد مرا به یاد مراسم روز عروسی ام انداخت که در سن چهارده سالگی مجبور شدم نقش یک عروس خوشبخت را بازی کنم.
وقتی می خواستم اسکناس پانصد تومانی را به پیر مرد بدهم توی صورتش نگاه کردم انگار چشم هایش به من می گفت: چاره ایی نیست گاهی اوقات باید عروسک بود.
عروسک
از کتاب الاغ ها از شیرها خوشبخت ترند
محمد احتشام.
عیدت مبارک حامد عزیز - لطفا آن مقاله را در ایمیل برای اینجانب ارسال نماپید
irannursing@gmail.com
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۰۸ ساعت توسط پرستار
|
پایگاه اطلاع رسانی پرستاری اولین و فعال ترین پایگاه در زمینه اطلاع رسانی پرستاری است با محبت های شما عزیزان و مخاطبان خود که با بازدیدها و جستجوهایتان آن را تبدیل به مرجعی در پرستاری نموده اید آمادگی خود را جهت انتشار اخبار ، مطالب ، تحقیقات و اطلاعیه های شما اعلام می نماید.