زني در گــذر لــوطــي ها
بخش سوم- قسمت 39

نويسنده: محـمـد بــلــوري

سيمين هنگام غروب، خسته از جست وجو در شهر براي يافتن کار، در گذر از پارک شهر، روي نيمکتي نشسته بود تا خستگي از تنش بيرون برود و زق زق کف پاهايش آرام شود. نگاهش به دسته اي از کبوتران چاهي بود که زير پاهايش جمع شده بودند و هر گاه ريزه هاي خمير ناني را براي شان به زمين مي پاشيد، يکباره هجوم مي آوردند و حريصانه خرده نان ها را برمي چيدند. 
    از دانشکده که بيرون آمده بود، در سر راهش به چند شرکت و موسسه سر زده بود تا کاري پيدا کند و قسمتي از بار زندگي را بر دوش بگيرد. 
    خورشيد را مي ديد که شب به شب در پاي چرخ خياطي، چشم هايش کم سوتر مي شدند و از بس هنگام دوخت و دوز سوزن خياطي را در دستش فرو برده بود، نوک انگشتانش خونين مي شد. 
    از همه دلشوره آورتر صاحبخانه اخطار کرده بود که اگر تا يک هفته ديگر اجاره دو ماه عقب افتاده را نپردازند، بايد خانه را تخليه کنند. 
    نگاهش به پيرمرد سپيدمويي افتاد که کناره نيمکت نشست و خميده روي عصاي خيزرانش سرگرم تماشاي کبوتران چاهي بود. 
    باد سرد پائيزي مي وزيد و در مقابل شان، برگ هاي سوخته درختان چنار را بر سنگفرش خيابان مي چرخاند. 
    سيمين خم شد و به پيرمرد نگاه کرد: 
    - پدرجان! تو اين هواي سرد، با يک پيرهن سردتان نمي شه؟ 
    پيرمرد گفت: چه کنم دخترم؟ روي همين نيمکت خوابم برده بود، وقتي بيدار شدم ديدم پالتوام را که روي خودم کشيده بودم برده اند. 
    - چرا به خانه تان برنمي گردين؟ 
    - دخترم مشکل که يکي دو تا نيست. من توي اين شهر خانه اي ندارم. توي يک خانه سالمندان زندگي مي کنم. چند ماهي بود که پسرم سراغم نيامده بود. من هم دلم براي نوه هام تنگ شده، راستش ديشب دور از چشم نگهبان ها از خانه سالمندان آمدم بيرون. راه افتادم رفتم به خانه قديمي مان سري بزنم و نوه هام را ببينم اما همسايه ها گفتند پسرم چند ماه پيش خانه قديمي ام را فروخته و با زن و بچه هايش از آن محل رفته اند. کسي هم آدرس شان را نمي دانست. شب مجبور شدم برم توي يک مسافرخانه بخوابم. اما حالاکه همه چيزم را دزديدند مجبورم همينجا بنشينم تا صبح بشه در خانه سالمندان را باز کنند. 
    سيمين با تاثر گفت: 
    - پدر نگران نباشيد. من و مادرم خوشحال مي شيم که امشب مهمان ما باشيد. صبح هم خودم شما را به خانه سالمندان مي رسانم. 
    نگاهش به چشم هاي کم فروغ پيرمرد افتاد که اشک هايي جوشيدند و روي گونه هاي استخواني و چروکيده اش لغزيدند. 
    سيمين هنگام صبح همراه با پيرمرد سوار تاکسي شدند و هنگامي که به سالن نشيمن پا گذاشتند، غريو شادمانه زنان و مردان سالخورده در فضا پيچيد و براي پيرمرد شروع به کف زدن کردند تا شهامت او را در فرار شبانه از آسايشگاه ستايش کنند. 
    يکي از زنان پرستار با ترشرويي پيش آمد و رو به حاضران نهيب زد: 
    - ساکت. واقعاً خجالت آوره. شما خانم ها و آقايان اصلاً نظم و انضباط سرتان نمي شه. يادتان رفته اين دو شب به خاطر غيبت اين آقاي جواهري چه دلهره اي داشتيم؟ بفرماييد به اتاق هاتون. 
    و رو کرد به پيرمرد و گفت: 
    - اين بي انضباطي شما قابل گذشت نيست آقاي جواهري اين دو شب تا صبح از نگراني آقاي مدير و ما چشم رو هم نذاشتيم. حالابفرماييد به اتاق آقاي مدير که از دست شما خيلي عصباني است. 
    سيمين پادرمياني کرد: 
    - ببخشيد تقصير من بود خانم سرپرستار. اين آقاي جواهري ديشب مهمان ما بودند. نشد که قبل از تاريکي غروب به آسايشگاه برگردونيمش... 
    سرپرستار با نگاه تلخي به سيمين رو کرد و گفت: 
    - اين آقاي جواهري چهارماهي هست که يکي از خانواده اش به ملاقاتش نيامده يادي ازش نکرده، حالاشما بعد از اين همه مدت به يادش افتاديد و برايتان عزيز شده؟ 
    سيمين هيچ نگفت. پيرمرد نگاه غمباري به او کرد و لب گزيد. هنگامي که از آسايشگاه سالمندان بيرون مي رفت، رو به پيرمرد کرد و گفت: 
    - پدر ما را ببخشيد که اين مدت يادي از شما نکرده ايم. قول مي دم بعد از اين هر هفته به ملاقات شما بيايم.