دوستی

از کتاب اینه ها هم دروغ می گویند 

محمد احتشام.

دیگر از ترساندن کلا غ ها خسته شده بود تصمیم گرفت با انها دوست شود.بچه کلا غ لبخند مترسک را دید و به سویش امد ولی پایش در پو شال های سر مترسک گیر کرد و کلا غ ها برای نجات بچه کلا غ همگی به مترسک حمله کردند و نگذا شتند حتی یک لحظه دوستی را تجربه کند.


! حامد جان سپاس