داستانک کلیه
کلیه
از کتاب الاغ ها از شیر ها خوشبخت ترند
محمد احتشام.
فکر می کرد چون پسر اوست به او تعلق دارد .
وقتی فهمید که پسرش می خواهد به دوستش کلیه اش را اهدا کند بلافاصله به او زنگ زد و گفت : اجازه این کار را به او نمی دهد.
پسرش هرچه قدر تلاش کرد نتوانست او را قانع کند و بالاخره آب پاکی را روی دستش ریخت و گفت: که کلیه متعلق به اوست و خودش تصمیم می گیرد و کسی حق دخالت ندارد.
از حرف های پسرش خیلی عصبانی شد اما یادش افتاد که او هم وقتی پدرش با ازدواجش مخالفت کرد همین حرف ها را به او زد
انگار پدرهایی که فرزندشان را خیلی دوست دارند باید یک روز منتظر شنیدن این جملات باشند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۲۱ ساعت توسط پرستار
|
پایگاه اطلاع رسانی پرستاری اولین و فعال ترین پایگاه در زمینه اطلاع رسانی پرستاری است با محبت های شما عزیزان و مخاطبان خود که با بازدیدها و جستجوهایتان آن را تبدیل به مرجعی در پرستاری نموده اید آمادگی خود را جهت انتشار اخبار ، مطالب ، تحقیقات و اطلاعیه های شما اعلام می نماید.