داستان باور

از کتاب جلاد ها هم می میرند

محمد احتشام.

خورشت قیمه دوست نداشتم ولی یک دیگ بزرگ خورشت قیمه توی حیاط بار گذاشته بودند از رفت و امد و مهمان بازی اصلا خوشم نمی امد نمی دانم چه کسی این همه مهمان را دعوت کرده بود. همه می دانستند که از رنگ سیاه متنفرم ولی امروز همه’ اعضای خانواده امو اکثر مهمان ها لباس مشکی پوشیده بودندو همسرم با گریه به همه می گفت هیچوقت مرگ را باور نداشت .... اما من معنی حرف های او را نمی فهمیدم.


با تشکر از حامد عزیزم