داستانک کلاغ 

از کتاب جلاد ها هم می میرند 

محمد احتشام.

یک نقاش کلاغی را رنگ امیزی کرد . کلاغ شیفته’ ان همه زیبایی شد ودیگر غار غار نکرد تا کسی نفهمد او یک کلاغ است. 

نقاش کلاغ را به یک باغ وحش فروخت و هر روز تعداد زیادی برای دیدن این پرنده’ زیبا به انجا می امدند و کلاغ مغرور از این همه زیبایی وجود قفس را فراموش کرده بود. 

بعد از چند ماه کلاغ دلش برای پرواز در اسمان ابی و دوستانش تنگ شد و شروع کرد به غار غار کردن ولی چون همه محو تماشای پرهای زیبای او بودند هیچکس غار غار کلاغ را باور نکرد و بدین ترتیب کلاغ تصمیم گرفت هر طور شده خودش را از دست این ادم های ظاهر بین خلاص کند

 برای همین شب با نوکش تمام پرهایش را کند ولی فردا همان ادم ها به خاطر دیدن زشت ترین پرنده دوباره دور قفس او جمع شده بودند و کلاغ دوباره غار غار کرد اما باز هم کسی غار غار او را باور نکرد و کلاغ هرگز نفهمید که اگر کسی خودش را باور نداشته باشد دیگران او را باور نخواهند کرد.

با تشکر از حامد عزیزم