داستان الزایمر
داستان الزایمر
از کتاب جلاد ها هم می میرند
محمد احتشام.
به خاطر پیشرفت های شغلی و مشکلات مربوط به تحصیل فرزندش فقط سالی یکبار فرصت می کرد به دیدن مادرش برودتا بالاخره بازنشسته شد و دخترش هم ازدواج کرد و برای این که گذشته ها را جبران کرده باشد خانه اش را در تهران فروخت و خانه ای در شهرستان نزدیک خانهء مادرش خرید.
حالا هر روز به مادرش سر می زند ولی او دیگر پسرش را نمی شناسد چون به بیماری الزایمر مبتلا شده است اما قبل از اینکه بیماریش پیشرفت کندروی تابلویی که به دیوار اتاقش اویزان است با خط خودش نوشته بود که ای کاش امروز که می شناسمت به دیدنم بیایی تا بدانم زحمات من بیهوده نبوده ولی اگر فردا بیایی زحمات تو هم مثل من هدر خواهد رفت چون دیگر تو را نخواهم شناخت.
با تشکر فراوان از حامد عزیز
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۱۰ ساعت توسط پرستار
|
پایگاه اطلاع رسانی پرستاری اولین و فعال ترین پایگاه در زمینه اطلاع رسانی پرستاری است با محبت های شما عزیزان و مخاطبان خود که با بازدیدها و جستجوهایتان آن را تبدیل به مرجعی در پرستاری نموده اید آمادگی خود را جهت انتشار اخبار ، مطالب ، تحقیقات و اطلاعیه های شما اعلام می نماید.