صرع - پایگاه اطلاع رسانی پرستار و پرستاریاز پای ریپورت که بلند شدم، آستین‌ها را زدم بالا و داشتم اتاقم را مرتب می‌کردم. انبوهی از کاردکس و زونکن و فولدر و پوشه‌ی خاک گرفته در اتاق بود که اکثرشان کاربردی نداشت. مشغول اتاق تکانی بودم که یکی از خانم‌های خدمه، سراسیمه از در اتاق آمد و تو و فریاد زد: «بدوید، یکی اینجا حالش بد شده» و با انگشتانش به راهرو بغل اشاره کرد. به سمت راهرو دویدم. مرد جوانی جلوی آسانسور روی زمین افتاده بود و چند نفری احاطه‌اش کرده بودند. یک فرغون پر از آجر هم داخل آسانسور بود.

 از نوع پوشش جوان و فرغون پر از آجر مشخص شد یکی از کارگرهای ساختمانی است که مشغول بنایی ساختمان بیمارستانند. جوانک بی‌هوش روی زمین افتاده بود و می‌لرزید. بدنش را خشک نگه داشته بود، دهانش قفل شده و خرخر می‌کرد. دو نفر پاها و تنه‌اش را محکم گرفته بودند تا از تکان خوردنش جلوگیری کنند و سرش را به امان خدا رها کرده بودند. با یک حمله‌ی تشنج رو به رو بودم و پس از دوره‌ی دانشجویی، سال‌ها بود که با کیس تشنج برخورد نکرده بودم.

 در این سال‌های پس از فارغ‌التحصیلی تماماً سر و کارم با بیماران قلبی بود و خیلی از مطالب دیگر به مرور از ذهنم پاک شده‌اند. همچین جاهایی است که آدم باید تمام اندوخته‌های ذهنی‌اش را در کسری از ثانیه از زوایای تاریک حافظه احضار کند. چیزهایی را به یاد آوردم. نشستم و سرش را با دست‌هایم حمایت کردم و به آن دو نفر گفتم بدنش را رها کنند. به همان خانم خدمه گفتم سریعاً از نزدیک‌ترین بخش یک آمپول دیازپام برایم بیاورد. سعی کردم راه هوایی‌اش را باز نگه دارم و دیگر ذهنم به جایی قد نداد. منتظر بودم تا آمپول برسد.

جمعیت گرداگردمان ازدحام کرده بود. چند تایی از بچه‌ها هم رسیدند. تا آمپول برسد، چند دقیقه‌ای گذشت و حمله تمام شده بود. یک برانکار آوردند. چهار دست و پای جوان را گرفتند و انداختند روی برانکار. آهسته آهسته هوشیاری‌اش برگشت. ترسیده بود و بی‌قراری می‌کرد. چند بار از برانکار پیاده شد. خودش را به در و دیوار می‌زد و تعادلش را از دست داده بود. بالاخره فرستادیمش بخش اتفاقات برای بررسی‌ها و اقدامات بیشتر.

به نقل از وبلاگ مهر حق