مَه گلگون عذار 

دكتر احمد عامري *

غم مخور اي دل، يقين دنيا گلستان مي‌شود 

بلبلِ شوريده آخر سوي بستان مي‌شود 

خون بر حقِ شهيد عشق مي‌گويد عيان 

لانة ظلم وستم از پايه ويران مي‌شود 

هان مشو نوميد، اي دلدادة شور آفرين 

آسمان زندگي، پر مهر تابان مي‌شود 

نسترن مي‌گفت با نسرين سحرگاهان به ناز 

طرف گلشن منظر باد بهاران مي‌شود 

اي صبا، برگو زمن بر راويان كوي عشق 

دورِ گردون عاقبت بر كام رندان مي‌شود 

چون بيايد آن مَه گلگون عذار سيمتن 

شور و مستي دگر در جام مستان مي‌شود 

ورد پير ميكده اين است هنگام سحر 

يوسف گم گشته‌ام كي سوي كنعان مي‌شود 

ديو بيرون مي‌رود از وادي دلدادگان 

مجمع سوته‌دلان، رشك دل و جان مي‌شود 

گوشة‌ چشمي كند گر راز هستي بي‌گمان 

بي سر و ساماني دل، رو به سامان مي‌شود 

عزّت و آزادگي، مهر و صفا آيد از آن 

هم بساط كفر و كين، زار و پريشان مي‌شود 

سرو گفته با تهي‌دستي، به گلزار و چمن 

پرچم آزادگان بر بام كيوان مي‌شود 

«عامرا» با همّت نام آوران دشت خون 

سينه‌ نامحرمان، پر تير و پيكان مي‌شود 

* استاد دانشگاه علوم پزشكي تهران