پرستار شب
نويسنده : فاطمه عظيمي
چند روز بود که در بيمارستان قلب بستري شده، روزها و دقايق به کندي مي گذشتند زن آنقدر ناتوان وضعيف شده بود که حتي توان جواب دادن به سوال بيماران هم اتاقي را نداشت. غصه او را از پا درآورده بود شايد هم نارسايي قلبش او را اينچنين رنجور و ناتوان کرده بود. احساس مي کرد ديگر انرژي براي ادامه زندگي برايش باقي نمانده... اما قدرتي از درون وجودش و در اعماق افکارش وجود داشت که ندا مي داد و فرياد مي کشيد... تو زنده مي ماني، غم هايت پايان مي پذيرد، غصه هايت فنا مي شوند، انرژي ات باز مي گردد، مي تواني به کارهايي که دوست داري بپردازي و شبت صبح خواهد شد. همين نيرو به او اميد مي داد و او را به مبارزه با بيماري اش، غصه هايش و گرفتاري هايش دعوت مي کرد. با خود مي انديشيد: خدايا اگر شب را نمي آفريدي بنده هايت در اين دنياي شلوغ و پرهياهو چطور مي توانستند با خود خلوت کنند و به تفکر بپردازند؟ خدايا تو چقدر مهرباني و چقدر به فکر بنده هايت هستي که به آنها غصه دادي و شب را برپا کردي تا تفکر کنند يا برعکس شب را خلق کردي و سپس بنده هايت را آفريدي با کوهي از مشکلات و غم ها و به آنها قوه تعقل دادي تا شب را برگزينند و در آن تفکر کنند، خدايا چه لذت وصف ناشدني را در تفکر قرار دادي. اگر مشکلات نبودند شايد براي راه حل هرگز فکر نمي کرديم و اين همه ارتباط معنوي به وجود نمي آمد و اين گرفتاري ها و مشکلات هستند که قوه تفکر را به چالش دعوت مي کنند و ما نتيجه مي گيريم که در مشکلات هم نعمت هايي وجود دارد يا بهتر بگوييم خود مشکلات نعمت اند. زن در اين افکار غوطه ور بود که ناگهان پرستار شب را به بالينش ديد که مي گفت: تو چرا بيداري؟ بيمار گفت: دارم فکر مي کنم. پرستار گفت: به چي فکر مي کني؟ بگير بخواب فردا چند تا آزمايش داري و کم کم بايد براي عمل قلب آماده بشي. بيمار گفت: با اين فکري که الان توي سرم انداختي چطور مي تونم بخوابم؟ پرستار گفت: يعني خودت نمي دونستي که عمل قلب در پيش داري؟ بيمار گفت: مي دونستم اما الان به اون فکر نمي کردم. الان به اين فکر مشغولم که... راستي خانم پرستار! تا حالا شده به خاطر فکر کردن نخوابي؟ پرستار گفت: آره بيمار گفت: اون وقت به چي فکر مي کني؟ پرستار گفت: ما خيلي شب ها کشيکيم و وقتي هم که تو رختخواب مي ريم اونقدر خسته ايم که نمي خواهيم به اين چيزها فکر کنيم.
احساس کرد که پرستار اصلا متوجه سوال او نشده فقط از روي عادت يه جوابي داده. زن گفت: هميشه که اينطور نيست! قبلا که پرستار نبودي! اون موقع چي؟ پرستار گفت: چه سوال هايي مي کني و با بي اعتنايي گفت بگير بخواب بيمار گفت: شما پرستار ها چقدر تکبر داريد و فراموش مي کنيد که مريض شما ممکنه خودش يک کسي باشه و از همه مهم تر يک متفکر باشه فقط بلديد با او رفتاري کودکانه در حد اينکه بخواب - پاشو - قرص ها تو بخور... داشته باشيد. پرستار با اعتراض جواب داد: ببخشيد خانم، پرستار خصوصي مي خوان؟ حالا مگه تو کي هستي؟ تازه هرکسي هم هستي باش به ما مربوط نيست. زن گفت: مي دونم به شما مربوط نيست. تقصير منه که هر وقت فکر مي کنم بعدش دوست دارم اونهارو به کسي بگم يا روي کاغذ بنويسم. خب حالا که دوست نداري گوش کني لطفا يک ورق کاغذ و خودکار به من بده اگه امکان داره چون نياز به نوشتن دارم. واقعا چه اشکالي داره به جاي رفتار تحقيرآميز در يکي دو جمله به سوال بيمارتون ارزش بگذاريد و حداقل چند دقيقه به او گوش بدهيد. پرستار گفت: من کاغذ و قلم ندارم اگه حرفي داري بگو من حرف ها تو منتقل مي کنم (او فکر مي کرد که زن کاغذ و خودکار را براي وصيت کردن مي خواهد). خب زودباش بگو ببينم چي مي خواي بگي من کار دارم. زن گفت: تا حالا برات پيش اومده که به خاطر فکر کردن نخوابي؟ منظورم اينه که بعضي ها چون خوابشون نمي بره مجبور ميشن فکر کنند. اما کسي که به خاطر فکر کردن نخوابه به خيلي چيزا دست پيدا مي کنه. تمام راه حل ها اون موقع به سراغش مي آيند تمام حساب هايش اون موقع تصفيه مي شه - تمام آثار هنري اون موقع در ذهن آدمي خلق مي شوند - تمام جرقه ها اون موقع در ذهن آدمي زده مي شوند. تمام ارتباط ها با خدا اون موقع برقرار مي شوند - اون موقع است که تو رشد مي کني - بالاتر ميري - بال در مياري - به خدا نزديک تر مي شي و در اثر تکرار اين ارتباط ها به خودش که منشا» کمال است مي رسي.
خدايا چه حس خوبيه! چقدر لذت بخشه - مثل لحظه پروازه - مثل پرواز در اوجه مثل رسيدن به منتهاست - مثل رها شدنه - مثل از خود بيخود شدنه - مثل با او يکي شدنه! صداي پرستار باعث شد که زن به خودش بياد.
پرستار گفت: تو کي هستي؟ چي مي گي؟ حالت چطوره؟ زن به چشمان پرستار نگاه کرد. اون غرور کاذب و نقاب تکبر روي صورتش کم کم داشت جايش را به اعتماد - همدلي - سکون و آرامش مي داد و چهره پرستار تغيير کرد. از نردباني که خود براي خويش ساخته بود تا فاصله اش رابه بيماران حفظ کند و از آخرين پله آن به بيماران نگاه کند، يکي يکي پايين آمد تا رسيد به جايي که دلش مي خواست زانو بزند و در جايي پايين تخت زن بيمار بنشيند - احساس نياز مي کرد نياز به آرامش - حال عجيبي داشت - حالي خوشايند و لذت بخش - دلش مي خواست تنها مي شد تا بتواند به حرف هاي زن بيشتر فکر کند - دست زن را در دست گرفت، سراپا سوال بود اما نمي دانست بايد چي بپرسد به چشمان زن نگاه کرد زن حال پرستار را مي فهميد و مي دانست چه غوغايي در او به پاست و درياي وجودش را متلاطم کرده. زن چشمانش را بست تا پرستار احساس کند که او به خواب رفته. پرستار به آرامي دست زن را کنارش گذاشت و روانداز مخملي آبي رنگ را روي او کشيد و اتاق راترک کرد - نزديک صبح بود وقت نماز - زن با سختي از روي تخت بلند شد ناگهان سرش گيج رفت و اگر ميله تخت را نگرفته بود ممکن بود به زمين بيفتد کم کم حالش خوب شد و به دستشويي بخش رفت تا براي نماز آماده شود - بعد از نماز دوباره صبح شد و کارهاي پرستاري و خدمه و بعد هم پزشکان و غيره. اما ديگر تواني براي زن باقي نمانده بود دلش مي خواست کسي با او کاري نداشته باشد پرده روي پنجره را بکشد و تاريک کند و لامپ ها را خاموش کند و آرام بگيرد. تصميم گرفت بخوابد اما فراموش کرده بود که اينجا بيمارستان است و هيچ نوع برنامه ريزي قابل اجرا نيست - روانداز را روي سرش کشيد تا بخوابد - تازه چشمانش گرم شده بود که پرستاري رويش را کنار زد و گفت: اين درجه تب را بگذار زير زبونت بعد نبضش را گرفت و ثبت کرد و رفت. زن دوباره تصميم گرفت بخوابد ناگهان کمک پرستار با سر و صدا پنجره اتاق را باز کرد و گفت: خانم ها از تخت ها تون بياييد پايين مي خوام ملحفه ها رو عوض کنم - نيم ساعتي هم تعويض ملحفه ها طول کشيد. زن براي بار سوم تصميم گرفت بخوابد - نوبت تعويض شيفت پرستاري فرا رسيد... گزارش پرستار شب به پرستار روز - آنها که رفتند زن باز هم تصميم گرفت بخوابد طولي نکشيد که صداي چرخ صبحانه به گوشش رسيد که مسوول چرخ با صداي بلند مي گفت: ليوان ها تون را آماده کنيد براتون شير بريزم. زن شيرش را سر کشيد يک لقمه هم نان و پنير خورد - حالا بايد مي خوابيد نياز به استراحت داشت تصميم گرفت بخوابد... چند دقيقه نگذشته بود که پزشک مخصوص به همراه رزيدنت ها براي ويزيت آمدند دستورات لازم را دادند و بعد هم آزمايش هاي مختلف تصميم گرفت حداقل کمي دراز بکشد تا آرام بگيرد تازه چشمانش گرم شده بود که پرستار با صداي بلند فرياد کشيد تخت شماره 39 بيا اتاق اکو - ديگر خوابيدن را فراموش کرد چون فايده اي نداشت هر چه سعي مي کرد به خطا مي رفت - نيم ساعتي را هم در اتاق اکو منتظر ماند تا نوبتش برسد براي اينکه پرستار، همزمان همه بيماران اکو را فرا مي خواند - حداقل 10 نفر بيمار قلبي بايد منتظر و معطل بمانند تا نوبتشان برسد - وقتي اکو تمام شد پرستار گفت: همگي براي راديولوژي برويد به طرف آسانسور همانجا منتظر بمانيد تا کمک پرستار بيايد و شما را همراهي کند. بالاخره اين هم تمام شد زن برگشت به تخت خود و نگاهي به ساعت روي ديوار انداخت 12 ظهر بود - صداي چرخ دستي ناهار از دور مي آمد - زن بيمار بيشتر از غذا به خواب احتياج داشت. اما مطمئن بود که با اين اوضاع نمي تواند بخوابد ناهار را آوردند غذا عالي بود چلوکباب مخصوص بيمارستان کاملا رژيمي و بدون نمک به همراه سوپ و ماست و ميوه - اما کدام مريض را سراغ داريد که از خوردن غذاي بيمارستان لذت ببرد؟ مگر شرايط بيمارستان و شرايط بدني او مجال لذت بردن را به آنها مي دهد؟ تصميم گرفت اول نماز ظهرش را بخواند - به دستشويي رفت تا وضو بگيرد سپس به انتهاي راهرو رفت همان جايي که مثلا نماز خانه بود پرده اي آويزان بود و پشت پرده تکه موکتي پهن شده بود و در کناري جعبه اي قرار داشت که چند تا مهر و تسبيح و کتاب کوچک دعا در آن قرار داشت- البته مکان بسيار مناسبي بود براي بيماراني که نبايد از بخش خارج مي شدند و پرستاراني که در آن بخش کار مي کردند - زن بيمار تصميم گرفت به جاي تخت بيمارستان در نمازخانه نمازش را بخواند - مهرها کوتاه بودند هنگام سجده نفس تنگي مي گرفت و حالش بد مي شد - نماز ظهر که تمام شد چند تا مهر را روي هم گذاشت تا بالا بيايد و بتواند نماز بعدازظهر را به راحتي ادا کند - سجده رکعت اول بود که يک نفر که احتمالا از خدمه بيمارستان بود با صداي طعنه آميز و معترض مي گفت: چند تا ديگه هم مهر مي ذاشتي مگه مي خواي برج بسازي؟ تازه اين جوري نمازت هم قبول نيست. زن دلش گرفت و عضه دار شد نمازش که تمام شد بغضش ترکيد شروع کرد به گريه ... با صداي بلند گريه مي کرد دستانش به سوي آسمان بلند بود وبا خود مي گفت: خدايا حتما بايد به سرشان بيايد تا ديگران را درک کنند. چرا فکر نمي کنند... بيماري که اين کار را مي کند حتما برايش مشکل است و ناچار است. اصلا اگر مشکل نداشت توي بيمارستان چکار مي کرد؟ کي و کجا خدا گفته که موقع نماز خواندن عذاب بکشيد تا نمازتان قبول شود؟ چرا بدون فکر فتوي مي دهند؟ چرا در بيمارستان به خدمه ها آموزش نمي دهند؟ واقعا چه کسي صلا حيت آن را دارد که تشخيص بدهد چطور نماز خواندن قبول است؟ مگر فلسفه نماز خواندن ارتباط با خدا نيست؟ مگر نه اين است که ما نماز مي خوانيم تا ارتباط برقرار شود و انرژي هاي مثبت را دريافت کنيم؟ مگر نه اين است که ما نيازمند اين ارتباط هستيم؟ مگر اين خدا نيست که صلا حيت قبول يارد نماز بنده اش را دارد؟ اصلا اگر کسي فلسفه نماز خواندان را بداند خودش متوجه قبول يا رد نمازش خواهد شد. اگر نمازي قبول شود ارتباط برقرار مي شود اگر قبول نشود ارتباط هم برقرار نمي شود و انرژي هاي مثبت دريافت نمي شود و اين همان وقت است که از نماز خواندن خود فيض نمي بريم...
بعد از نماز زن به اتاق برگشت تا کمي از ناهار را بخورد و شايد بتواند کمي بخوابد - رو انداز را روي سرش کشيد از ترس اين که مبادا کسي بيدارش کند نمي توانست آرام بگيرد و بخوابد - چشمانش را بسته بود ... صدايي آرام آرام اسم و فاميل زن را تکرار مي کرد و مي گفت: ببخشيد که بيدارتان مي کنم چون وقت ندارم و بايد به سراغ چند مريض ديگر هم بروم - من نماينده بيمه خدمات درماني هستم - آمده ام تا بيمه شما را تاييد کنم - براي استفاده از بيمه اين کار ضروري است چند سوال پرسيد و رفت. ساعت 2 بعدازظهر بود - تا ساعت3 که ملا قاتي ها ميآمدند يک ساعت وقت بود - شايد بشه خوابيد ...
با صداي هياهو و سلا م و احوالپرسي و خنده و بوهاي مختلف عطر وادوکلن هاي تند و بدبو وجورواجور از خواب پريد به ساعت نگاه کرد 4 بعدازظهر بود ... خدا را شکر دو ساعت خوابيدم ... خدايا چي مي شد اگر بخش قلب ملا قاتي نداشت .... آخه ملا قاتي ها رعايت نمي کنند. سيگارشان را با زور توي راهرو خاموش مي کنند - عطرهاي غير استاندارد و بدبود و تند و زننده به خودشان مي زنند - با گوشي تلفن همراه خود بلند بلند صحبت مي کنند - به اقوام خود که مي رسند بلند بلند چاق سلا متي و احوالپرسي مي کنند و تعارفات ... و در آخر که متوجه مي شوند براي عيادت بيمارشان آمده اند با سوال هاي جورواجور و توصيه هاي پزشکي خودشان بيمار را خسته و عصبي مي کنند و از همه بدتر اين که بعضي از ملا قاتي هاي بيماران به بالين بيماران تخت هاي ديگر مي روند ودر اين فرصت کوتاه مي خواهند ثواب عيادت از بيمار را نصيب خود سازند و بيمار بخت برگشته نمي داند جواب ملا قاتي هاي خودش را بدهد يا جواب ملا قاتي هايي را که به فکر ثواب وتوشه آخرت خود هستند و تنها چيزي که برايشان مهم نيست حال بيمار نگون بخت است. اگر بدانند که بيماران حوصله ملا قاتي هاي خودشان را هم ندارند تا چه رسد به ملا قاتي هاي ديگران ... تازه اگر هم بعد از ساعت ملا قات به نيت درد دل و گله از ملا قاتي ها به پرستار چيزي بگويد... با تندي جواب مي دهند که فاميل هاي خودتون هستند خب بگيد نيان ملا قات - به ما چه که ملا قاتي داريد!!!
خدايا مريض که نمي تونه بگه خانم ها آقايان اين قدر شلوغ نکنيد- گوشي هاتون رو خاموش کنيد (واقعا تا به حال نفهميده ايد که گوشي هاي همراه گيرنده بسيار قوي دارد و نياز به فرياد کشيدن ندارد حتي اگر به آرامي هم صحبت کنيد صدا خيلي خوب منتقل مي شود) توي بالکن بخش يواشکي سيگار نکشيد چون بوي سيگار خيلي راحت وارد اتاق مي شود و بيماران را آزار مي دهد. عطر و ادکلن هاي تند و سردرد آور را به خودتان نزنيد. با عطر که نمي شه بوي بد عرق را پنهان کرد. اگر به فکر ريه و اعصاب خودتان نيستيد حداقل به فکر بيماران بستري باشيد. بيماران قلبي حساس و زودرنج هستند اگر پرستار که حکم مسووليت بخش و بيماران را دارد نتواند بگويد و به ملا قاتي ها اعتراض کند... پس چه کسي مي تواند مانع اين بدرفتاري ها بشود.
کمک پرستار ساعت 5 با زور بعضي از افراد سمج را که حاضر نبودند بخش را ترک کنند و به اين ترتيب مي خواستند ارادت خود را نسبت به بيمارشان نشان دهند را بيرون کرد زن بيمار پنجره را باز کرد تا از بوهاي مزاحم خلا ص شود طولي نکشيد که دوباره کار نظافت خدمه شروع شد و زن کمي ميوه خورد و کمي هم استراحت کرد.
ساعت 6 صداي چرخ دستي شام به گوش رسيد بعد هم تعويض شيفت پرستاري و ويزيت دکتر و خوردن دارو و غيره- بعد از شام زن بيمار مجله اي را که از خانه برايش آورده بودند را ورق مي زد با خود فکر مي کرد «از صبح تا حالا هيچ کاري نکرده ام اما چه قدر خسته ام» به ياد زندگي خودش افتاد- نه اين که از يادش رفته باشد- الان فرصت پيدا کرده بود که به زندگي اش فکر کند- شوهرش- پسرانش- دخترش- شغلش- همکارانش- شاگردانش... از اين که با نبودنش مسبب بيشتر شدن مشکلا ت آنها مي شد و آنها را تنها گذاشته بود و آمده بود بيمارستان احساس غم غريبي داشت. از اين که شوهرش با تمام مشغله اي که داشت و دو جا کار مي کرد از راه دور هر روز به بيمارستان ميآمد تا همسرش را ببيند و به کارهاي مربوط به بيمارستان و بيمارش رسيدگي کند و احساس غم را در چهره اش مي ديد غصه دار بود از اين که پسر بزرگش به تازگي فارغ التحصيل شده بود ودر کارخانه توليدي قطعات خودرو مشغول به کار شده بود و بايستي هر روز ظرف غذايش را پر مي کرد و در کنارش سالا د و ميوه هم مي گذاشت تا پسرش مجبور نباشد غذاي بيرون را بخورد اما نمي توانست اين کار را انجام دهد غمگين بود از اين که دخترش به تازگي در بانک استخدام شده بود و همزمان دانشجو هم بود و هر روز صبح زود مسافت زيادي را مي پيمود و به محل کارش مي رفت و نزديک غروب همين مسافت را طي مي کرد و به خانه برمي گشت و تازه کارش در منزل شروع مي شد دهها کار ريز و درشت که اصلا به چشم نميآيند و مادر هر روز انجام مي داد و هيچ کس متوجه انجام اونها نبود به غير از پختن غذا - شستن ظرف ها - ريختن لباس ها در لباسشوئي و پهن کردن اونها تا خشک شوند. از اين که پسر کوچکش امسال امتحان کنکور را در پيش رو داشت و بيشتر از بقيه به مادر وابسته بود و نبودن مادر بيشتر او را تحت تاثير قرار مي داد غصه مي خورد. از اين که کلا س هاي درسش را نيمه کاره رها کرده بود و بالاجبار به بيمارستان آمده بود و دانشآموزان را که به عيادت معلم خود ميآمدند و براي او دعا مي کردند دلش مي گرفت.
از اين که نمي دانست عمل قلبش چطور خواهد شد. آيا بعد از عمل چطور و به چه صورت بايد زندگي کند؟ آيا شرايط بعد از عمل را مي توانست تحمل کند؟ آيا دوباره مي توانست به کارش ادامه دهد؟ و اين نگراني ها آزارش مي داد. هر بار که پزشک براي ويزيت به بالينش ميآمد زن بيمار سوال مي کرد: آقاي دکتر عمل قلب چقدر روي کيفيت زندگي من اثر مي گذاره؟ آيا بعد از عمل من آدم عادي مي شم که بتونم به زندگي و کارهايم برسم؟ دکتر چند لحظه نگاهش مي کرد و مي گفت: بله و بعد به همراه دستيارانش به بالين مريض ديگر مي رفت. زن با خود فکر مي کرد: چرا اينها حال بيمار را درک نمي کنند، شايد هم حوصله جواب دادن ندارند و شايد اصلا خودشان هم عاقبت کار را نمي دانند و ترجيح مي دهند که چيزي نگويند - پس ما معلمان چه حوصله و صبري داريم که بارها و بارها يک سوال را پاسخ مي دهيم و اگر متوجه نشوند به شکل هاي مختلف و با مثال هاي متعدد جواب دانشآموزان را مي دهيم. حتي وقتي که سرکلا س هم نيستيم اين خصلت در ما وجود دارد که اگر کسي سوالي بپرسد با متانت و با سعه صدر کامل پاسخ او را در کمال صبوري و تامل ارائه مي کنيم ... پرستار براي دادن دارو آمد و زن بيمار پرسيد: عمل قلب من دقيقا کي است و کدام جراح عمل مي کند؟
پرستار گفت: عجله نکن به موقع همه چيز را بهت مي گيم . زن احساس معلق بودن در فضا را داشت احساس بي ثباتي مي کرد - احساس بلا تکليفي مي کرد - خدا يا چه خواهد شد؟ اي کاش دو سال پيش که دکتر گفت بايد تعويض دريچه ميترال بشي به توصيه اش گوش کرده بودم و همون موقع جراحي مي شدم. اون موقع پسر بزرگم دانشجو بود - دخترم ديپلم گرفته و در خانه بود و پسر کوچکم سال دوم دبيرستان را مي گذراند و مشکلا ت کمتر از حالا بود اون موقع در کرج نبوديم و شوهرم مجبور نبود مسافت دوري را هر روز طي کند - مي تونستم در تابستان بستري بشم که مدرسه ها تعطيل اند. اين افسوس ها ديگه فايده نداشت و کمکي به وضعيت آنها نمي کرد. در همين افکار غوطه ور بود که پرستار شيفت شب آمد به بالينش و سلا م کرد و گفت: حالت چطوره خانم عظيمي؟ انشا»الله که بهتري!
ديشب و امروز خيلي به حرفهات فکر کردم - امروز شوق عجيبي براي اومدن به بخش را داشتم.. مدتي بود که کارکردن برام يکنواخت شده بود. اما از ديشب متحول شدم نمي دونم چرا دلم برات تنگ شده بود و لحظه شماري مي کردم تا بيام پيشت. زن بيمار خيلي تعجب کرد. در چند دفعه اي که به خاطر قلبش در بيمارستان بستري شده بود اين اولين باري بود که پرستاري به مريض سلا م مي کرد و با شوق به بالينش ميآمد. هم عجيب بود هم جالب. امشب پرستار بود که حرف مي زد و بيمار گوش مي کرد. پرستار گفت: خانم عظيمي فردا بايد ناشتا باشي ساعت 2 بعدازظهر به اتاق عمل مي ري. به شوهرت هم خبر داديم که صبح بياد بيمارستان تا با جراح ات صحبت کند. راستي جراح ات کيه؟ زن پرسيد: به نظر شما کدوم جراح از همه بهتره؟ پرستار گفت: اگه نظر منو بخواي دکتر رئيسي که رئيس بخش قلب هم هست از همه بهتره. خودش هم چند سال پيش در انگليس تعويض دريچه شده. زن گفت: همين جراح را انتخاب مي کنم چون درد آشناست و مريض را بهتر درک مي کند. پرستار گفت: باشه توي پرونده ات مي نويسم دکتر رئيسي بعدا مي آرم امضا کني. به شوهرت هم مي گم که با همين جراح صحبت کنم. ميدوني خانم عظيمي تو بيشتر از يک بيمار هستي - تو به من انرژي مثبت مي دي. زن جواب داد: تقصير خودتونه! بين خودتون و مريض خيلي فاصله مي دين! ببخشيدها خيلي هم مغرور و متکبريد! فکر مي کنيد از دماغ فيل افتاديد. خب معلومه که هيچ کس فقط بيمار نيست و خيلي بيشتر از يک بيماره يکي دکتره - يکي نقاشه - يکي هنرمند - يکي دانشمنده - يکي مهندسه ...
پرستار خنديد و گفت: تقصير اين لباس هاي يک شکل و بدقواره است که ما همه را يک جور و بيمار مي بينيم. بگذريم، از اون حرف هاي روحاني و ماورايي بگو دوست دارم بازم بشنوم. زن گفت: چي مي خواهي بدوني؟ خودت بپرس- پرستار گفت: آدم هاي مثل تو از مرگ چه تعبيري دارند؟ آيا مي ترسند يا نه؟ راجع به اون دنيا چه فکري مي کنند؟ وقتي مي دوني بايد بري اطاق عمل چه احساسي داري آيا مي ترسي؟ مي دوني اولين باره که اين سوال ها رو از يک مريض مي پرسم؟ با شناختي که از طرز تفکرت پيدا کردم به خودم اجازه مي دم تا اين سوال ها را بپرسم. اگه ناراحتت مي کنه مي توني جواب ندي. زن گفت: شايد باور نکني اما بهتره باور کني چون بدون اغراق مي گم. هر اتفاقي که قراره برام بيفته چه خوب چه بد نتيجه اون به من الهام مي شه يعني مي دونم که عاقبت کار خوبه يا بد. نمي دونم حس ششم منه يا نيروي در درونم به من ندا ميده يا نيرويي از خارج به من القا مي کنه که نگران اين عمل نباشم و صحيح و سالم از زير عمل بيرون خواهم آمد. اگرچه هر عملي سختي هاي خودش را داره اما نتيجه کار به نفع من خواهد بود. پرستار گفت: اين جوري خيالت راحته - اما اگه عکس اين بود چي؟
يعني بهت الهام مي شد که نتيجه عمل خوب نيست و ممکنه که... ديگه زنده نباشي!
زن گفت: اون موقع اجتناب ناپذيره - من در هر حال بايد برم اتاق عمل و اگر نتيجه خوب نباشه و قرار باشه که برم اون دنيا حداقل اينه که فرصت دارم با خانواده ام حرف هاي آخر را بزنم و از اونها طلب حلا ليت کنم به هيچ وجه از خدا تقاضا نمي کنم که نتيجه را عوض کنه فقط ازش مي خوام به بازماندگان صبر و تحمل بده و خودم را رستگار کنه و گناهانم را ببخشد - پرستار با تعجب زن را نگاه مي کرد. زن ادامه داد: کي مي گه مرگ چيز بديه؟ مرگ يعني آرامش يعني رها شدن از درد و رنج حيات - يعني سبکي - يعني رسيدن به خدا - پرستار گفت: چطور اينقدر با اطمينان راجع به مرگ حرف مي زني؟ زن گفت: براي اينکه تا به حال چند بار در خواب مرده ام و به آن دنيا رفته ام باور کنيد مرگ هم به شيريني خوابيدن است! مگه مي شه خدايي که اينقدر بنده هاشو دوست داره و اينقدر رحمان و رحيم بنده هاشو اذيت کنه؟ همه ترس ها از مرگ زاييده تفکر خود آدمهاست - ما هميشه از ناشناخته ها مي ترسيم. وقتي ما مي ميريم فقط جسممان از بين ميره - روحمان وجود داره و شاهد و ناظره - مي دوني من وقتي کسي را از دست مي دم، احساس نمي کنم که او براي هميشه رفته! احساس مي کنم که او رفته به سفر - جسمش را نمي بينم اما حضور او را مرتب در کنارم حس مي کنم و در واقع ارتباط ما با اون شخص روحي مي شه نه جسمي و فيزيکي. پرستار گفت: چه تعبير خوبي از مرگ داري! خوش به حالت که نمي ترسي.
بايد ايمانت خيلي قوي باشد. زن گفت: ما همه آفريده خدا هستيم روح خدا در ما دميده شده - ما از جنس خداييم و چيزي که جنس ما را ناخالص مي کنه گناهان ريز و درشتي که مثل لکه هاي روي آينه شفافيت روح مارا کدر مي کنه - واقعا حيف نيست ما اين شفافيت و زلا لي را از خودمون دريغ کنيم و جنس خدايي مان را آلوده کنيم؟
پرستار گفت: چطور مي تونيم فکرمون رو عوض کنيم؟ زن گفت: فقط بايد بخواي فقط کافيه اراده کني - بايد درد طلب در جانت افتاده باشه - طلب کني اراده کني - متوسل بشي - از خودش بخواي - بايد در اعماق وجودت احساس نياز کني وقتي اين نياز عمقي باشد درد طلب را به جانت ميندازه و اونوقت از شدت درد اراده ات قوي مي شه - حتي اگر اراده کني بيماري ات شفا پيدا مي کنه - اگه بخواي سرطان مي گيري - پرستار گفت: يعني چي؟ کي تا حالا خودش خواسته که سرطان بگيره؟ زن گفت: تمام کساني که سرطان مي گيرند به خواست خودشونه مي دوني چرا؟ براي اينکه از سرطان وحشت دارند همين وحشت باعث مي شه مرتب حالت هاي فرد سرطان گرفته را در وجود خودشون مجسم کنند و در خيال سرطان مي گيرند و مي ترسند. اونقدر اين صحنه هارو در خيالشون تکرار مي کنند تا اينکه مغزشان فرمان مي ده به سرطاني شدن سلول ها و سلول ها تغيير شکل مي دهند و سرطاني مي شوند.
حتما شنيدي که ميگن از هرچي بترسي سرت مياد!...
اگه از عمق وجودت احساس نياز به جوان ماندن داشته باشي و بخواي که جوان بماني واقعا جوان ميماني و خيلي ديرتر از سن و سالت پير مي شي!...
پرستار هيجان زده شده بود اما به شدت نگران بود زيرا در بخش خيلي کار داشت اما اونقدر فکرش مشغول شده بود که دلش به کار نمي رفت... از بيرون پرستار را صدا زدند... سراسيمه رفت. زن بيمار با خودش فکر کرد که آخر شب موقع مسواک زدن مي رم بيرون و از پرستار قرص خواب آور مي گيرم... بايد تا صبح خوب بخوابم.
* * *
امروز بايد تا ساعت 2 بعدازظهر ناشتا باشم... با خود زمزمه مي کرد: «خيلي خوبه براي فکر کردن وقت زيادي دارم.» مثل بچه ها ذوق مي کرد، بي تاب بود لحظه شماري مي کرد تا لحظه رفتن به اتاق عمل فرا برسد. «ديگه وقتش رسيده تا از تنگي نفس و سردرد بعد از بالا رفتن از پله ها راحت بشم. فقط خدا مي دونه با دريچه مصنوعي قراره چي به سرم بياد! چه نوع زندگي را بايد دنبال کنم! آيا از پس کارهام برميام يا نه؟ البته بايد بر بيام...
من کوتاه نمي يام بايد ادامه بدم. خيلي کارها هست که هنوز انجام نداده ام... قصد دارم ادامه تحصيل بدم - مي خوام بچه هام را سر و سامون بدم - بعد از بازنشسته شدن خودم و شوهرم قصد داريم ايران گردي کنيم - خيلي جاهاي قشنگ هست که هنوز نديده ايم و بايد بدون نگراني از نداشتن مرخصي به راحتي به سفر بريم و در سفر زندگي کنيم و خستگي سال هاي پر از کار و تلا ش و مسووليت را از تن هايمون بدر کنيم.»
* * * * *
کمک پرستار وارد اتاق شد و گفت: تخت 39 بيا بيرون - اين گان را بپوش و روي برانکار بخواب تا آمپولت را بزنم...
شوهر و مادر زن بيمار آمدند کنارش ايستادند. سعي مي کردند آرام باشند اما غوغاي درونشان چون فريادي بود که توجه همه را به خود جلب مي کرد. مسافتي را روي برانکار طي کرد تا به اتاق عمل برسد - کمک پرستار به همراهان زن گفت: از اين به بعد ديگه شما نمي تونيد بياييد. شوهر و مادرش او را بوسيدند و به خدا سپردند و قرار ملا قات بعد از اتاق عمل را گذاشتند. کمک پرستار برانکار را به داخل برد و تحويل تيم جراحي داد. آنجا چند جراح و دستيار و متخصص ايستاده و منتظر بودند. متخصص بيهوشي به نزديک بيمار آمد. نبض زن را در دست گرفت و سوال کرد: استرس داري؟
زن گفت: نه... متخصص بيهوشي گفت: خوبه... خيلي خوبه که نگران نيستي!
زن گفت: من وقتي نگرانم و استرس دارم که مسووليت انجام کاري به عهده خودم باشه اينجا فقط توکل به خدا و بعدشم مطمئنم شما کارتون رو خيلي خوب انجام مي دين. آمپول اثر خود را به جا مي گذاشت و کم کم پلک هاي زن سنگين شد. درد ناشي از آمپول بيهوشي را در رگ گردن خود احساس کرد اما انگاري توان ناله کردن را نداشت وديگر هيچ...
* * * * *
من متخصص بيهوشي هستم خانم عظيمي شما الا ن به هوش آمدي... عمل تموم شد. ناگهان زن بدون اراده دستش را روي قفسه سينه اش بالا برد و لمس کرد. پر بود از نخ هاي گره خورده بخيه که شکافي را از زير گلو تا پايين جناق به هم وصل کرده بودند و صداي تيک تيک فلزي دريچه قلبش را که مثل مهماني ناخوانده سبب بهم ريختگي ميزبانش شده بود شنيد. لوله اي هم در دهان داشت. از زير سينه اش هم چند لوله خارج شده بود. احساس عطش شديدي داشت ولي نمي توانست حرف بزند انگار هرچه فرياد مي زد هيچکس صدايش را نمي شنيد. خيلي با خودش کلنجار رفت فايده اي نداشت - موقعيتش را گم کرده بود نمي دانست کجاست و درچه وضعيتي است. فقط مي دانست که خيلي تشنه است و هوا بسيار گرم - داشت هلا ک مي شد از تشنگي. دو نفر آمدند و تختي را که زن روي آن قرار داشت را بردند و منتقل کردند روي تخت ديگري - احساس مي کرد سرازير شده و سرش از بدنش پايين تر قرار گرفته - احساس خيلي بدي داشت. هوا خيلي گرم بود - خيلي تشنه بود و از همه بدتر اينکه هرچه تلا ش مي کرد نمي توانست حرف بزند و چيزي بگويد. هيچ کس آنجا نبود يا اگر هم بود او نمي ديد. خدايا به فريادم برس - متوجه شد که تختي که روي آن خوابيده لبه بلندي دارد با دست به ميله آن زد صدايي بلند شد - مردي که به نظر مي رسيد پرستار مخصوص ICU است آمد گفت: چيه؟ زن اشاره کرد که زير سرم را بالا بياوريد. پرستار نفهميد يا شايد هم فهميد توجهي نکرد. فقط گفت صبر کن تا دکتر بياد... زن از تشنگي نزديک بود بميرد.
دوباره با دست به ميله لبه تخت زد. پرستار آمد و گفت: ديگه چيه؟ زن اشاره کرد که مي خواهد چيزي را بنويسد. بعد از مدتي يک تکه کاغذ و خودکار آورد و گفت: بنويس. زن با سختي نوشت: «تشنمه آب مي خوام.»
پرستار گفت: آب نبايد بخوري - آب ميوه برات خوبه - تو اينجا هيچي نداري همراهت که اومد بگو برات آب ميوه بياره! «خدايا اينها چرا نمي فهمند که من چقدر تشنمه. من دارم از تشنگي هلا ک مي شم» آن همه خوني که هنگام عمل از بدن زن رفته بود مي بايستي يک جوري جبران مي شد - بايد سرم وصل مي شد - اين تشنگي وحشتناک بود - طاقت فرسا بود -زن عصباني شد لوله درون دهانش را با حرص بيرون کشيد و با تمام قوا ضربه کوبيد به لبه تخت. پرستار آمد و گفت:
چيه؟ چرا نمي گذاري يک لقمه شام بخوريم؟ زن با التماس گفت: تشنمه تو رو خدا آب بدين مرد پرستار گفت: يک بار گفتي من هم جوابت را دادم. براي چي دوباره صدا مي کني؟ آب نداريم. زن با التماس گفت: خواهش مي کنم خيلي تشنمه دارم مي ميرم. مرد پرستار رفت و بعد از مدتي يک ليوان آب که چند تا تکه يخ در آن بود آورد. زن در وضعيت عادي هم آب يخ نمي خورد تا چه رسد به الان. اما همين هم غنيمت بود و با ولعي وصف ناشدني آب و يخ را سرکشيد. اما خيلي کم بود تشنگي اش برطرف نشد. زن دوباره به ميله لبه تخت کوبيد و به پرستار که به طرفش ميآمد گفت: مهم نيست چي مي شه فقط به من آب بده، پرستار رفت و يک پارچ آب پلا ستيکي پر از آب آورد و با حالت تمسخر نزديک دهان زن برد، زن تا آن جا که مي توانست آب خورد. تقريبا پارچ آب خالي شد و رو کرد به پرستار و گفت: چرا از اول آب ندادي؟ چرا اين قدر منو حرص دادي و عصبي کردي؟ اگه بخيه قلبم باز بشه؟ مرد پرستار پوزخند زد و گفت: بايد بهت سرم وصل مي کردند که تشنه ات نشه بعد از اون همه خونريزي اين همه تشنگي طبيعيه... فرداي آن شب زن بيمار را به بخش آوردند درد داشت- مي ناليد- نمي توانست بخوابد- قفسه سينه اش به شدت درد مي کرد چند روز به همين ترتيب و با مسکن و خوابآور گذشت ديگر نتوانست تحمل کند و به دکتر گفت: نمي تونم خوب نفس بکشم- حال تهوع دارم- اشتهاي غذا خوردن ندارم دکتر گفت: طبيعيه. پنج روز هم با حال بد سپري شده هر روز حالش بدتر از روز قبل مي شد و تنها جوابي که مي شنيد اين بود: طبيعيه تحمل زن تمام شده بود گفت: به خدا طبيعي نيست من حالم بده چرا به حرفم گوش نمي ديد؟ دکتر گفت: يک عکس از ريه برات نوشتم- بعدش هم اکو- دو ساعت ديگه ميام نتيجه رو ببينم. دکتر عکس را که ديد گفت: ريه آت آب آورده- اکو هم که شد جواب شنيد که دور قلبت آب آورده دکتر گفت: الا ن مي گم بيان آب ريه ات را بکشند. چند دقيقه بعد دکتر با سرنگ هايي که شبيه به ليوان باريک بود و سوزن بسيار ضخيمي داشت از پشت فرو کردند بين دنده هايش و خونآبه مي کشيدند بيرون- دکتر به پرستار گفت: بنويس مقدار 500cc آب و خون از ريه اش خارج کرديم. حال زن کمي بهتر شده بود اما هم چنان حالش بد بود عکس هاي ريه هر روز انجام مي شد و همين طور اکو از قلب که هم چنان ريه اش پر مي شد از خونآبه و با سرنگ هر روز آن را تخليه مي کردند بعد از چند بار دکتر گفت: بيشتر از اين نمي تونم اين کار را تکرار کنم و حال زن روز به روز بدتر مي شد به جايي رسيد که ديگر نمي توانست روي تخت دراز بکشد و نمي توانست نفس بکشد. لب هايش کبود شده بودند چند روز و شب بود که نمي توانست بخوابد سعي مي کرد در حال نشسته بخوابد که آن هم با اين وضعيت امري محال بود خيلي عذاب مي کشيد زجر مي کشيد ترجيح مي داد بميرد اما آن قدر شکنجه نشود. با خود مي گفت: اي کاش به اتاق عمل نمي رفتم بيشتر از همه از اين ناراحت بود که هيچ کس حال او را درک نمي کرد و هيچ کس حال او را جدي نمي گرفت. انگاري که تا به حال چنين اتفاقي در بخش قلب رخ نداده و چنين چيزي را تجربه نکرده بودند چون کاملا براي پزشکان و پرستاران جديد بود و تنها کسي که احساس وخامت وضع را مي کرد خود بيمار بود که مي دانست چه قدر حالش بد است اما مطمئن بود که زنده خواهد ماند ولي انگار مقدر بود که اين مقدار عذاب را بايد بکشد ديگر طاقت زن تمام شده بود به شوهرش گفت: تو رو خدا منو ببر خونه بگذار توي خونه خودم بميرم. اما در دلش به خودش نهيب زد و گفت: اي رياکار! تو که مي دوني نمي ميري چرا اين حرف را مي زني و اين بنده خدا را غصه دار مي کني؟ بعد خودش به خودش جواب مي داد: شايد دکترها حرف او را باور کنند و کاري براي من انجام دهند، من که هر چي مي گم توجه نمي کنند، فقط مي خوام از اين وضع خلا ص بشم و بتونم نفس بکشم به خدا قصدم رياکاري نيست فقط دارم با کلمات بازي مي کنم و گاهي هم سو» استفاده.
شوهرش رفت به ايستگاه پرستاري و با فرياد و عصبانيت گفت: اين چه وضعيه؟ دکتر کجاست؟ زن من داره مي ميره- چرا هيچ کاري نمي کنيد؟
به خدا قسم اگه يک مو از سر زن من کم بشه، خودم اين دکتر را مي کشم.
چرا چند روزه که مي گه حالم بده به حرفش توجه نمي کنيد؟
پرستار گفت: تا همين يک ساعت پيش حالش خوب بود و نمي دونم چرا يک دفعه اين جوري شد؟
شوهر گفت: الا ن 15 روز از عمل مي گذره من هر روز که مي يام ميگه حالم بده نمي تونم نفس بکشم- نمي تونم بخوابم چون تنگي نفس مي گيرم. اشتها ندارم غذا بخورم چون حال تهوع دارم- بالاي معده ام بزر گ و سفت شده و حال طبيعي ندارم اما به اين همه علا ئم باليني هيچ توجهي نمي شه- پس اين دکترها چي مي دونن؟
فقط گفتيد کم خون و پلا کت زديد.
پرستار زنگ زد به دکتر کشيک و گفت: دکتر سريع بيا مريض بد حال داريم. وقتي دکتر آمد بالاي سر زن بيمار گفت: از کي تا حالا اين حال را داري؟ زن گفت: از فرداي روز عمل دکتر رو کرد به پرستار و گفت: سريع آماده کنيد براي اتاق عمل وقت نداريم بايد در اتاق عمل از شوهر زن امضا مي گرفتند که عمل راشروع کنند شوهر خيلي نگران و مضطرب بود مي ترسيد امضا کند- جراح به شوهر زن گفت: آقا وقت نداريم دير مي شه يک کمي سريع تر، فرصت نداري فکر کني.
شوهر گفت: مي خواستم با دکتر رييسي که قبلا جراحي کرده مشورت کنم- جراح کشيک گفت: ما تلفني از دکتر رييسي اجازه گرفتيم خودش هم تا يک ساعت ديگه مي ياد زن نگاهي به شوهرش انداخت و گفت: امضا کن من هيچي ام نمي شه و زنده مي مونم. شوهر هم امضا کرد ماسک بيهوشي را روي بيني زن گذاشتند راحت شد فقط شنيد که دکترها با هم صحبت مي کردند: بيچاره حق داشت خدا بهش رحم کرد اگه يک ساعت ديگه با اين وضع مي موند حتما خفه مي شد چه قدر لخته توي پريکارد جمع شده - و ديگري مي گفت: چه قدر قلبش کوچولو... ديگر چيزي نفهميد تا بعد از بيهوشي که احساس کرد مي تواند نفس بکشد لوله بزرگي را هم از روي شکم به بيرون وصل کرده بودند که آب يا لخته توليد شده را به بيرون هدايت کند روز بعد که او را به بخش آوردند بعد از ويزيت دکتر، زن بيمار سوال کرد: چرا دور قلبم خون و لخته جمع شده بود؟ دکتر گفت: گاهي بعد از عمل پيش مي ياد طبيعيه اما زن به خوبي مي دانست که موقعي که در ICU بود و بسيار عطش داشت حرص و جوشي که خورده بود و فشار و عصبانيتي را که تحمل کرده بود سبب شد تا بخيه هاي قلبش باز شده و خون از قلب به بيرون رود و درون پرده پريکارد جمع شود و به صورت لخته درآيد و باعث شود که اين همه زجر و عذاب را بيمار متحمل شود و اين همه بدبيني در عدم اعتماد در مريض به وجود بيايد و اين همه هزينه اضافي صرف شود که جبران اشتباه... بشود که به موقع به مريض خون از دست داده سرم وصل نکرده تا به خاطر تشنگي مفرط کار به اين جا بکشد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۱۹ ساعت توسط پرستار
|
پایگاه اطلاع رسانی پرستاری اولین و فعال ترین پایگاه در زمینه اطلاع رسانی پرستاری است با محبت های شما عزیزان و مخاطبان خود که با بازدیدها و جستجوهایتان آن را تبدیل به مرجعی در پرستاری نموده اید آمادگی خود را جهت انتشار اخبار ، مطالب ، تحقیقات و اطلاعیه های شما اعلام می نماید.