|
|
|
زنان حادثه جو
پرستار جنگ
|
|
|
«ويويان بولونيكل» در ۱۸ دسامبر سال ۱۹۱۵ در شهر كاپاندا واقع در جنوب استراليا به دنيا آمد. او يك برادر داشت و پدرش در معادن شهر «بروكن هيل» كار مى كرد و «ويويان» نيز آموزش عمومى خود را در سال ۱۹۳۸ در بيمارستان همين شهر به اتمام مى رساند. او تحصيلات خود را در سال ۱۹۳۹ به عنوان ماما به پايان رساند و به عنوان پرستار در بيمارستان خصوصى «كيو» شروع به كار كرد. از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۱ در بيمارستان مك فارسون ملبورن مشغول به كار شد و در همين بيمارستان او با «ويلما اورام» آشنا شد. با شروع جنگ جهانى دوم «ويويان» و «ويلما» هر دو به طور جداگانه، تصميم گرفتند كه به عنوان نرس به ارتش استراليا بپيوندند. ابتدا «ويويان» براى استخدام به نيروى هوايى مراجعه كرد ولى به دليل صافى كف پاهايش او را قبول نكردند. اما همين پاها در طول سه سال و نيم اسارت او را همراهى كردند. در سال ۱۹۴۱ هم ويويان و هم ويلما به عنوان پرستار در سيزدهمين بيمارستان تازه تأسيس استراليايى شروع به كار كردند و در سپتامبر همان سال واحد آنها در يك بيمارستان شناور (كشتى بيمارستانى) وانگانلا به مقصد ناشناسى كه بعدها به سنگاپور خوانده شد، رهسپار شدند. سقوط سنگاپور در سنگاپور ويويان به مدت چند هفته به مالاكا و ويلما نيز به جوهر و بحر فرستاده شد. پس از چند هفته ويويان و ساير پرستاران از مالاكا به «جوهربحر» مراجعت كردند و اعضاى واحد سيزدهمين بيمارستان استراليايى مجدداً در كنار يكديگر قرار گرفتند. اين گروه پرستار در شرايط ابتدايى كار مى كردند زيرا كه بيمارستان پر از بيمار بود و با وجود اينكه در اين مقطع زمانى دشمن هيچ حمله اى نكرده بود. بيماران زيادى مى بايست مداوا شوند و تعدادى عمل جراحى نيز مى بايست انجام شود. در ۷ دسامبر ،۱۹۴۱ در همان روزى كه ژاپنى ها به بندر هاربور حمله كردند، ژنرال ياماشينا، فرمانده لشگر ۲۵ مالايا تسخير و سنگاپور را بمباران كرد و ژاپنى ها براى رسيدن به جزيره سنگاپور شروع به جنگ در شبه جزيره مالزى كردند در اين جنگ تعداد زخمى ها بسيار زياد بود و در پايان ژانويه ،۱۹۴۲ اين تيم پزشكى مجبور شد كه محل خود را ترك و به جزيره سنگاپور بروند، يعنى جايى كه گروه پرستاران اين تيم ناچار بودند كه با سرعت هر چه تمام تر دبستان سنت پاتريك را به بيمارستان تبديل كنند. در اينجا، پرستاران مجبور بودند كه زير بمباران شديد كار كنند. در هشتم فوريه، زمانى آنان مى بايست نابود شوند و يا تسليم كلنل «ا.پى درهام» معاون خدمات پزشكى و يك افسر ديگر به نام گلى وايت تلاش كنند كه پرستاران را همراه بيماران از سنگاپور دور كنند. در ۱۰ فوريه شش پرستار و تعدادى از بيماران با كشتى چينى واى سو و ۶۰ پرستار و تعدادى ديگرى از بيماران با كشتى امپاير استار و باقى پرستاران و بيماران با كشتى واتربروك كه به سرچارلز دايز بروك حكمران ساراواك تعلق داشت، سنگاپور را ترك كردند. كشتى وايزبروك فقط توانايى حمل ۱۲۰ مسافر را داشت كه ۲۶۵ زن و مرد و بچه و ۶۵۴ پرستار سوار آن شده بودند. آب و غذا كم بود و كشتى در تاريكى به حركت درآمد. روز بعد كاپيتان مجبور شد كشتى را تمام روز در پشت صخره اى پنهان نگه دارد و هنگام شب بود كه كشتى به بانكا استريت رسيد. در اينجا بود كه كشتى سه بار مورد حمله قرار گرفت. يك بمب از دودكش كشتى به داخل افتاد، دومى عرشه را خراب كرد و سومى تعدادى از مسافران را مجروح نمود. كشتى شروع به فرو رفتن كرد و ۱۵ دقيقه طول كشيد تا كشتى در آب فرو رفت. بعضى از پرستاران به مجروحان كمك كردند تا به بخش بالايى كشتى بروند و ساير پرستاران به مسافران كمك كردند تا سوار قايق هاى نجات شوند. بولونيكل نيز پس از كمك به مجروحان خود را به نردبان طنابى يك قايق نجات آويزان شد و در آخرين دقايق بعدازظهر به ساحل جزيره بانكا استريت رسيد. قتل عام جزيره بانكا در طول شب بازماندگان كشتى واتربروك به ساحل جزيره مى آمدند و تا هنگام صبح تقريباً ۶۰ مرد، زن و بچه و ۲۲ پرستار در ساحل آمده بودند. آنان به غذا و آب نياز داشتند روز بعد ويويان و ۵ پرستار ديگر به منظور پيدا كردن آب و غذا به اولين دهكده سر راه رفتند اما مردان دهكده از ترس ژاپنى ها آنان را از خود راندند. عاقبت اين گروه توانست چشمه آب تازه را پيدا كنند. در طول شب گروه بازمانده صداى گلوله ها را مى شنيدند و كمى بعد يك قايق نجات تعدادى از ارتشيان انگليسى به ساحل رسيدند. اكنون تعداد آنان تقريباً صد نفر مى شد، بنابراين تصميم گرفتند كه خود را به ژاپنى ها تسليم كنند. يك گروه كوچك مأمور جست وجوى ژاپنى ها شدند. ويويان يولونيكل به آرامى روى شن هاى ساحل نشسته بود كه ژاپنى ها سر رسيدند آنان دستور دادند كه نيمى از مردان تنبيه شوند و سپس گروهى از ژاپنى ها آنان را با زور سر نيزه به پشت دماغه منتقل كردند. چند دقيقه بعد ژاپنى ها برگشتند و بقيه مردان را هم به پشت دماغه منتقل كردند. ديگر روى ساحل سرپرستار دروموند، ۲۱ پرستار تحت اختيارش و يك زن ديگر باقى مانده بودند. يكى از زنان با نفرت گفت كه از دو چيز بدم مى آيد. دريا و ژاپنى ها كه حالا هر دو در كنارم اند. همه زنان با صداى بلند خنديدند كه صداى شليك گلوله بلند شد. چند لحظه بعد سربازان ژاپنى در حالى كه مشغول پاك كردن تفنگ و نيزه هاى خون آلودشان بودند ظاهر شدند. به زنان اشاره كردند كه سرپا بايستند و هيچ يك از آنان نتوانستند گريه كنند، نه فرار كنند. اگر هم مى خواستند فرار كنند، به كجا؟ به زودى سربازان آنان را به طرف ساحل بردند. بيست و دو پرستار و يك زن مسن رو به افق در يك خط ايستادند. پرستاران هنوز علامت صليب سرخ بر بازو داشتند. علامتى كه مى بايست حافظ آنها باشد. آب ديگر تا كمر آنها رسيده بود كه ژاپنى ها به روى آنان آتش گشودند. آنان يكى پس از ديگرى مى افتادند.بولونيكل ديد كه چگونه سه پرستار زير امواج آب ناپديد شدند، سپس يكى يكى دوستانش نيز در امواج ناپديد شدند. از گلوله هايى كه به طرف او شليك شد، تنها يكى به عضلات بالاى لگن خاصره اصابت كرد. نيروى برخورد گلوله او را به داخل امواج پرتاب كرد و او در آب شناور شد. شروع كرد به بلعيدن آب نمك و سپس دچار حالت تهوع شد. اما هنوز نمرده بود. با وجود اينكه زخمى شده بود، مى دانست كه اگر دچار حالت تهوع شود و يا هرگونه حركتى كه نشان زنده بودن او باشد، ژاپنى ها حتماً او را خواهند كشت. به همين جهت نفس را در سينه حبس كرد و با وجودى كه نمى توانست شنا كند، خود را در آب غوطه ور كرد. به تدريج جريان امواج او را به ساحل نزديك كردند. او مى گويد: «وقتى به ساحل نزديك شدم، تمام توانم را جمع كردم و بلند شدم، اما اثرى از ژاپنى ها نبود. هيچ كس نبود جز من.» او شروع كرد به راه رفتن. اين بار او به طرف جنگل حركت كرد. بعدها گفت: نمى دانم چقدر راه رفتم و نمى دانم كه بيهوش شدم يا به خواب رفتم. صبح كه شد ويويان از خواب بيدار شد، تشنه بود. گرماى هوا او را آزار مى داد. به ياد چشمه آب افتاد. تا خواست به طرف چشمه برود، ديد كه دسته اى از ژاپنى ها به ساحل بازگشته اند. كمى بعد، وقتى كه ژاپنى ها رفتند، او به طرف چشمه حركت كرد. آب چشمه خنك بود و او حريصانه آب مى نوشيد كه صدايى شنيد. مردى به زبان انگليسى مى گفت: پرستار كجا بودى؟ اين صداى پت كينگزلى بود كه در ميان سربازان تيرباران شده زنده مانده بود. او به سختى مجروح بود. ويويان و كينگزلى ۱۲ روز در جنگل مخفى شدند. در اين مدت ويويان كه خود نيز مجروح بود، زخم هاى كينگزلى را پانسمان كرد و تا آنجا كه مى توانست غذا تهيه كرد. ويويان دريافت كه اين شرايط را نمى توان ديگر تحمل كرد و به اين نتيجه رسيد كه دوباره بايد خود را تسليم كنند. كينگزلى خواهش كردكه تا فردا كه او ۳۹ ساله مى شود، صبر كنند. او مى خواست سالروز تولدش را به عنوان يك فرد آزاد جشن بگيرد. فرداى آن روز هر دو در جنگل تولد كينگزلى را جشن گرفتند. زندانى جنگى در ۲۸ فوريه ويويان و كينگزلى بار ديگر خود را تسليم ژاپنى ها كردند و ژاپنى ها هم آنها را به كمپ، يعنى جايى كه ۳۱ پرستار نجات يافته از كشتى واتربروك نگهدارى مى شدند، بردند. چند روز بعد كينگزلى به دليل جراحات عميقش جان خود را از دست داد. ويلما اورام مى گويد: وقتى كه ويويان به كمپ وارد شد، ما خيلى خوشحال شديم. اميد داشتيم بقيه همكارانمان را هم ببينيم. ويويان گرسنه، آفتاب سوخته و خسته بود و لباس او غرق خون بود. گرچه ما لباس چندانى نداشتيم، ولى لباسى به او داديم و زخمش را پانسمان كرديم. ويويان به عنوان يك عضو از گروه ۳۲ نفره پرستاران زندانى جنگى سال ها در زندان ماند. او تمام وظايفش را در كمپ به خوبى انجام مى داد و تصميم داشت به عنوان تنها بازمانده و شاهد قتل عام همرديفانش، زنده بماند. او به خود گفته بود كه بايد زنده بماند، به وطن برگردد، زيرا بدون او، دوستانش به دست فراموشى سپرده مى شوند. در سال ۱۹۴۲ از گروه ۶۵ نفره پرستاران كه در كشتى واتربروك بودند، تنها ۲۴ نفر به استراليا برگشتند. ۱۲ نفر در دريا غرق شدند و ۲۱ نفر در قتل عام ساحل راجى جان خود را از دست دادند و ۸ نفر به عنوان زندانى جنگى جان باختند. سال هاى پس از جنگ در بازگشت به استراليا، ويويان يولونيكل و ويلما اورام تا ماه ژوئن ۱۹۴۶ با هم در بيمارستان نظامى هايزبرگ كار مى كردند. پس از آنكه ويلما در سال ۱۹۴۷ ازدواج كرد، ويويان از ارتش جدا شد و در بيمارستان غيرنظامى شروع به كار كرد. او همواره خاطره دوستانش را حفظ مى كرد. پس از چندى او به همراه همكارش بتى جفرى كه او هم زندانى جنگى بود، براى جمع آورى پول مورد نياز براى تأسيس مركز يادبود پرستاران در ملبورن به سفر پرداختند. اين مركز فقط براى يادبود پرستاران كشتى واتربروك نبود، بلكه به يادبود تمام پرستاران جنگ جهانى دوم بنا شده بود. در سال ۱۹۷۰ ويويان به عنوان يكى از اعضاى كالج پرستارى و كمى بعد به عنوان رئيس كالج به سختى درگير مسائل و مشكلات شيوه آموزشى پرستاران تحت عنوان «اهداف آموزش پرستاران» گرديد. حاصل اين تلاش جدا شدن بخش آموزشى از بيمارستان ها و تأسيس رشته پرستارى در دانشگاه گرديد. در اين زمان او توانست وضعيت حقوقى پرستاران و شرايط محيط كار آنان را بهبود بخشد. به منظور قدردانى از كسانى كه در مدت اسارت پرستاران، به آنها كمك كرده بودند، صندوقى به منظور كمك به پرستاران مالزيايى كه براى تحصيل در مقطع فوق ليسانس به استراليا مى روند، تأسيس نمود. ويويان يكى از اعضاى دائمى مراسم يادبودهاى متعدد شد و پس از آنكه در سال ۱۹۷۷ با كلنل فرانك استاتهام ازدواج كرد، به سخنرانى ها و شركت در مراسم يادبود ادامه داد. در آن زمان كه او مدال فلورانس نايتينگل و... را دريافت كرد، گفت: اين مدال ها براى زنده نگهداشتن خاطره پرستارانى است كه در قتل عام و كمپ زندان جان خود را از دست داده اند و اين زندگى، موقعيت هاى مناسب و آزادى كه جوان هاى ما دارند، به قيمت جان اين عزيزان فراهم شده است. ۵۰ سال بعد از آنكه ويويان ساحل جزيره بانكا را ترك كرد، او به همراه چند تن از پرستاران زندانى جنگى، براى آخرين ديدار و اداى احترام به اين جزيره سفر كرد. براى ويويان جزيره ديگر بخشى از تاريخ او نبود، جزيره غيرواقعى به نظر مى رسيد و دوباره چشمه آب را پيدا كرد. به گورستان رفت و از يكى از كمپ هاى زندانيان جنگى نيز دوباره ديدن كرد، اما نتوانست محل دقيق قتل عام را نشان بدهد. اكنون جزيره بانكا شبيه ساير جزيره هاى دنيا بود. در انتها، او مانند ساير زندانيان جنگى در ساحل يعنى جايى كه احساس مى كردند نزديك به محل قتل عام است، از بناى مقبره يادبود ۴۱ پرستار كشتى واتربروك كه برنگشتند، پرده بردارى كردند. ويويان بولونيكل در سوم جولاى سال ۲۰۰۰ از دنيا رفت و مردم در سراسر استراليا به سوگ او نشستند. در انتها، اين زن فداكار و شجاع، با آن لبخند مهربان توانست به دوستانش كمك كند تا جاودانه شوند | |
http://ino.blogfa.com/ پايگاه اطلاع رساني پرستار و پرستاري