بهداشت و درمان در ایران باستان

«خدای بزرگ است اهورامزدا

 که اين زمين را آفريد،

 آسمان را آفريد،

 مردمان را آفريد

 و

 برای مردم شادی آفريد».

 

همجنان که از زبان  ويراستار  "بهداشت و درمان در ايران باستان" ، می خوانيد.  اين نوشتار با پشتکار جوان هم ميهنی از زير ِ گرد و غبار چند دهه ای  رهايی يافت و در دسترس تارنمای شاهنامه و ايران نهاده شد تا شما نيز آن را بخوانيد و همانند ما از آن بهرمند شويد.

نا گفته نماند که اين نوشتار در بيش از پنجاه  سال پيش  از اين فراهم آمده است و چه بسا که  اگر نويسنده نگاهی ديگر به آن می افکند، بسيار بهتر و پر بار تر به دست ما می رساندش.

به هر روی با آرزوی تن درستی و شاد زيوی برای نويسنده، ويرايش گر و ديگر دوستداران فرهنگ راستی، اين نوشتار را در چند بخش و در آغاز با پيش درآمد ويرايش گر و سپس پيش گفتار نويسده به شما ارمغان می کنيم.

 

 

 بهداشت و درمان در
ایران باستان

 

به خامه ی دکتر سهراب خدابخشی

ویرایشگر: مسعود لقمان

 

۱. دیباچه ای از ویراینده، و پيش گفتار نويسنده:

 

مردان سرزمين باستانی ايران، از هزاره های دور، در زمانی که بسياری از مردم جهان  چگونگی زندگی بر پايه شهری گری را نمی شناختند، با بنيان گزاری يکی از پرشکوه ترين فرهنگ ها و شهرآيينی های جهان، توانستند تا هَنايشی(تاثيری) بزرگ و گسترده در زمينه های دين و فلسفه و دانش هايی چون رياضی، مهندسی، پزشکی، اخترشناسی، گيتی شناسی، هنر و ... بر جای بگذارند، آن چنان که به درستی توان گفت؛ ايرانيان سهمی بزرگ در ساخت و پيشرفتِ جهان متمدن داشته اند. اما آن چه شُوند(دليل) آن گرديده است که اين هَنايش ها ناشناخته و دور از دسترس بماند و به يغمای دست زمان دچار گردد، شما را به کتابی که دانشمند فرهيخته، دکتر «علی ميرفطروس» به نام «ملاحظاتی در تاريخ ايران» نوشته اند، بويژه بخش نخست آن _که يکی داستان است پر آب چشم_ رهنمون می شوم.

 

 

 اما باياست تا نخست، اندکی درباره چگونگی دانشگاه های ايران برايتان بگويم:

 هنگامی که در دانشگاه علوم پزشکی تهران، دوره کارشناسی رشته مديريت خدمات بهداشتی _ درمانی را می گذراندم، آگاه گرديدم همه ی استادانی که بر سر کلاس های درس می آيند تا به دانشجو درس آموزند زمانی که می خواهند در آغاز گفتار خويش، تاريخچه ای از درس خويش بگويند، در هر زمينه ی وابسته به «بهداشت و درمان»، آنان از سرزمين های چين و روم و مصر می آغازند و بدون کوچک ترين اشاره به تاريخچه آن دانش ها در ايران، درس خويش را پی می گيرند؛ روزی بر سر درسِ پرستاری يکی از اين استادان! نشسته بودم که وی آغاز به گفتن تاريخچه ی پرستاری نمود و آن را از زمان «فلورانس نايتينگل» که او را به نام آغازگر پرستاری می ناميد، سخن به بيراه گفت، من نيز که هيچ گاه تاب شنيدن چنين دژآگاهی هايی ندارم، برآشفتم و گفتم: « چرا ما بايد در سرزمينی که مثلان در هنگامِ جنگ های اشکانيان و روميان، زمانی که سپهبد سورنا دارای نيروهايی هماهنگ، برای پرستاری از زخميانِ جنگ و حتا اسبان زخمی فراهم آورده بود، آن گاه ما آغازگر پرستاری را نايتينگلی بنايیم که سدها سال پسين تر در جنگ، چنين کاری را انجام می دهد؟»  يا در زمانی دگر بر سر درس استادی! دگر، وی تاريخچه بيمه را از چين و هند و روم و سرزمين های دگر آغازيد، بدون آن که آگاهی هر چند اندک از ايران بدهد، بدو گفتم: «مگر شما نمی دانيد که مثلان در ساختِ پارسه يا تخت جمشيد دستگاهِ بيمه های همگانی برای زن و مرد استوار بود که امروزه می توانيم  آن را از روی نزديک به سی هزار کارنامه که در پارسه يافت شده و در دانشگاه شيکاگو ترجمه؛ دريابيم که حتا زنان در هنگام بارداری از مرخصی های زايمان بهره می بردند و حتا مزايايی نيز دريافت می کردند؟»

اين گونه است که دريغا در اين سرزمينی که خاستگاه دانش ها بوده و هزار مردمان نامی در دامان خود پرورش داده، امروزه حتا استادان دانشگاهش يا بر آن باورند که همه چيز در باختر آغاز شده و در آن جا فرجام  يافته يا اين که آن را در ناکجا آبادهای «صحاری سوزان عربستان» پی می گيرند و در دانشگاه هايش؛ زمانی که یک نیم سال آموزشی به درس هایی چون:« معارف اسلامی۱، معارف اسلامی ۲، اخلاق اسلامی، متون اسلامی، تاريخ اسلام، ريشه های انقلاب اسلامی، وصايای ...و...» پرداخته می شود و حتا يک واحد آموزشی به درسی به مانندِ « زمينه ی تاريخ تمدن ايران» داده نمی شود، آن گاه اين نسل دانش آموخته ی! دانشگاه های ميهنمان چگونه می توانند دلبستگی به سرزمين مادريشان ببندند و در راه آبادانی و شكوه آن بکوشند؟ و اين گونه خود را ناچيز نشمرند؟

 

بگذريم، درد فراوان است و... اما درباره اين نوشتار:

روزی در کتابخانه دانشکده پزشکی دانشگاه تهران در کار بررسی پايان نامه های دانشجويان دهه های پيشين بودم که به پايان نامه ی دکتر سهراب خدابخشی بر خوردم که با نام «پزشکی در ايران باستان» در سال ۱۳۳۱خورشيدی، نگاشته شده بود. آن را خواندم و بسيار شاد گشتم و بر او درود فرستادم و بر آن شدم، آن را واژه نگاری کنم و تا آن جا که در توان دارم، ويرايش و پيرايش کرده، از واژگان بيگانه بزدايم و در دسترس دوستان در تارنمای «شاهنامه و ايران» بگذارم تا بدين گونه در دسترس همگان قرار گيرد.

 

پايايی بهداشت و درمان

در ايران باستان

 

 در ميان ملل گوناگون جهان، آن هايی که بيشتر زندگی دنيايی و جسمانی را دوست داشتند، برای برآورد رفاه و آسايش و تن درستی خود سخت می کوشيدند و در برابر آن ها، گروهی ديگر واژگونه، بر خود سختی های گوناگون به ويژه سختی های جسمانی روا می داشتند و آن را پايه و ابزاری برای پيش برد روحانی می دانستند هنوز هم در سده بيستم فرزندان آنان به نام های برهمن، مرتاض و رهبانان با همان فلسفه ـدگرگون ـ زندگی می نمايند.

 خوشبختانه نياکان با زيب و فر ما، به گواهی تاريخ پرافتخار ايران باستان مردمانی بی باک و زحمت کش، در برابر جهان و آن چه که در آن است کاملان خوش بين بودند و نه تنها برای آسايش خود بلکه برای رفاه ملل زير دست هم می کوشيدند و باور داشتند: زندگی، نيک و شريف؛ گيتی و آن چه در اوست مقدس؛ خوشی و خرمی و تن درستی موهبتی است ايزدی؛ رنج ودرد و ناکامی زاييده انگره ميينو (منش بد) است و برای خوشنودی اهورامزدا بايد با آن مبارزه کرد و آن ها را برانداخت. چند هزار سال پيش از زايش مسيح، زرتشت در گات 10 بند 33 می گويد :

 

 «ای مزدا! همه ی خوشی زندگی که در دست توست، از آنچه بوده و هست و خواهد بود به اراده خويش به ما ارزانی دار، به دستياری وهومَن(انديشه نيک) و خَشترا (شکوه مينوی) و اشا (پاکی و راستی) زندگیِ جسمانی را خوش و خرم ساز».

 

 همچنين خشايارشا، شاهنشاه هخامنشی در سنگ نوشته ی خود در پارسه(تخت جمشيد) گويد:

 

«خدای بزرگ است اهورامزدا که اين زمين را آفريد،

 آسمان را آفريد، مردمان را آفريد و برای مردم شادی آفريد».

 

 پيروان اين مکتب برای از ميان بردن دردهای آدمی که نخستين آن ها دردهای جسمانی است در پی چاره جويی برخاستند و بدين روی «بهداشت و درمان» ،ارجمند گرديد تا آن جايی که به اهورامزدا نام های گوناگون «بَيشَ تَرنا» يعنی آسيب زدا، «پَشُوتَنا» يعنی نگه دار ِ تن، «بَيشه زيوتَما» يعنی درمان دهنده ی درمان دهندگان داده اند.

 در ٢۱ نَسک اوستا از روی دينکرت در سه نسک به نام های هوسپارم نسک، نيکادوم نسک، چيترادات نسک، از جُستارهای بهداشت و درمان و پزشکی سخن رفته بود که به دستور اسکندر گُجستک(ملعون)، آن را به زبان يونانی برگرداندند و پارسی اش را در آتش سوزاندند.

 

گزِنفون، گذشته نگار يونانی، می نويسد:

«کورش گروهی از پزشکان را پيش خود خواند و هر گونه دارو و نوشيدنی ها که برای تن درستی سود داشت، پرسش می نمود و خود خواهان ساختن و دانستن ويژگی های آنان بود. وی پزشکان را چون درزی گری می دانست که لباسِ پاره را دوباره رفو می نمايد و از آن هايی که در درمان بيماری هایِ سخت، پيروز می شدند سپاس گزاری می نمود».

 

 هردوت، ديگر گذشته نگار يونانی می‌نويسد:

«کتزياس ـ پزشک يونانی (  ۴۰۴ـ ۳۵۸پ.م) در جنگ، اسير اردشير دوم گرديد، ولی چون پزشک بود با گرامی داشت فراوان، مدت ۱۷سال تمام در دربارِ اين شاهنشاه هخامنشی، پزشک خانواده‌ی شاهی بود و چنان نيکويی ها و بزرگداشت ها در حق وی کردند که در کتاب خود به خوبی ياد کرده است».

 

کريستن سن ـ ايران‌شناس دانمارکی ـ نيز می‌نويسد:

«اردشير بابکان سر دودمان شاهان ساسانی، تَنسَر هيربُدانِ هيربد را فرمود تا دانش های پراکنده‌ی ايران از بيداد اسکندر را دوباره گرد آورد، وی از دانش های پزشکی، ستاره‌شناسی، فلسفه را که هر تکه در هند و روم پراکنده بود گردآوری کرده و وارد کتاب اوستای ساسانيان نمود که در ميانِ آن ها از همه مهم تر پزشکی بود».

 

شاهپور دوم (۳۱۰ـ ٣۷٩م)، دانشکده‌ی پزشکی گندی شاهپور در خوزستان را بنياد نهاد، از ايران، هند و روم استادان دانشمند بدان جا گماشت، تئودوروس پزشک خود را چنان سپاسگزاری نمود که فرمان داد کليسایی به نام وی و برای ديگر نَستوريانِ ايران بسازند و او را به استادی گندی شاهپور گماشت.

 

به گفته ی آگاسياس، قباد _ شاهنشاه ساسانی_ برای پرورش و فرهنگ فرزندش خسرو انوشيروان از سوريه پزشکی به نام اورانيوس به دربار خواست و خود خسرو انوشيروان از بهداشت و درمان، سخنِ بسيار آموخت تا آن جايی که در سال بيستم پادشاهی خود نشست هايی برای گفتگوهای پزشکی برپا کرد و خود ناظر اين گفتگویِ پزشکان بود که شاگردان گندی شاهپور پيروز گشتند.

 

 در زمان شاهنشاهی خسرو انوشيروان (531-579) رشته پزشکی و پژوهش های پزشکی آن چنان گسترش يافت که به گواهی خداينامک، برزویِ پزشک برای آزمونِ گياهان گوناگون دارويی از ايران به هندوستان رفت و دربار ايران هزينه‌های سفر وی را پرداخت. اهميت پزشکی را در ايران باستان از زبان برزوی پزشک بايد شنيد که در پيش گفتار کليله و دمنه که دادبه پارسی آن را به خامه‌ی پارسی در آورده، نوشته است:

«برزوی پزشک از سوی پدر از ارتشتاران و از سوی مادر از موبدان بود ولی دانش پزشکی را بر همه برتری داد و خود گوید نخستين فروزه‌ای که بر من تازه شد دوستی پدر و مادر بود و چون به سال هفتم رسيدم مرا به آموزش پزشکی گماشتند چندان که اندک مايه‌ای فراهم گرديد، ارج آن نيک بشناختم و آن چنان کوشيدم تا به همه جا، نامی شدم و به هر جا از بيماری ‌نشان يافتم بدان سو شتافته درمان به رايگان نمودم و پوشيده نماند که پزشکی نزد همه خردمندان و دانش پژوهان در جهان ستوده است».

 

در شِکَند گُمانیک ویچار یکی از کتاب های پهلویِ ساسانی واژگان پزشکی ایران بسیار است.

 ساعد اندلسی گويد:

«از ويژگی مردم ايران توجه آنان به پزشکی و ستاره شناسی است».

 

 

دنباله ی بخش نخست:

دانشکده‌ی پزشکی گندی شاهپور

 

اين دانشکده را ساسانيان به زبان پهلوی، "وه‌انديوای ـ شاهپوهر" (بهتر از انتاکيه شهر شاهپور است) و گذشته نگاران و پزشکان يونانی، گندی شاهپور، گذشته نگاران و پزشکان سريانی و نستوری آن را بيت لابات و پسين تر تازيان جندی سابور ناميدند. گنـدی شاهپور ميان سال های١٧١ـ١٤١ ترسايی به فرمان شاهپور نخست ساسانی در خاورِ «شوش» و جنوب خاوری «دزفول» و شمال باختری «شوشتر» در استانِ «خوزستان» بنياد گرديد ولی خودِ دانشکده‌یِ گندی شاهپور ميان سال های ٣٧٩ـ ٣١٠ ترسايی يعنی ١٧٠سال پيش تر از اين، به فرمان شاهپور دوم ساسانی به نمای هشت در هشت مانند خانه‌‌های شطرنج ساخته شد و تا سده‌ی سوم هجری که دانشکده پزشکی بغداد پديد آمد به درازای ٦٠٠سال، پر ارزش ترين مکتب پزشکی آن آن روزگار در آن پيرامون بود.

نخستين استادی که آموزگاری اين دانشکده را بر دوش داشت "تئودوروس" پزشک نستوری شاهپور دوم بود. گويا ترين گواه اين سخن، به دست آمدن نبشته ی شاهپور در استخر است. آگاسياس گذشته نگار يونانی می‌نويسد: در سال ٥٢٩ ترسايی بر اثر تعصب ژوستينين امپراتور روم آموزشکده های عالی آتن، اسکندريه و ادسا بسته شد و بدين روی هفت تن از استادان نامی به اين نام ها:

داماسيوس اهل سوريه، سيمپيليسيوس اهل سيليس، اولاميوس اهل فرغانه، پریسيانوس اهل ليديه، "هرمياس" اهل فينيقه، "ديوژن"، اهل "لرتيوس" و "ايزیدور" اهل "گالاس"، به دربار خسرو انوشيروان (٥٣١  تا ٥٧٩) پناهنده شدند و به فرمان وی در دانشکده‌ی گندی شاهپور به کار استادی گماشته شدند؛ نه تنها استادان نستوری و يونانی در اين دانشکده گماشته شدند بلکه از استادان ايرانی جورجيس بوخت ایشو (١٤٨هجری)، وخت ایشوجورجيس ١٧هجری)، جهانای ماسويه (٢١٥هجری)، و دهشتک که خود آن ها از دانش آموختگان گندی شاهپور بودند، ميانه های سده سوم به سمت استادی و سرداری(رياست) رسيدند. "قفطی"[4]، اشاره می‌نمايد: «اهل جندی سابور از اطباء‌اند و در ميان آن ها در اين فن مردمان حاذقی يافت می‌شوند و اين فن از عهد ساسانيان در آن جا متداول بود و به همين سبب است که آنان بدين رتبت از علم رسيده‌اند، چون شاهپور دخت قيصر گرفت بدان شهر رفت و همراه با وی کسانی از صنف های گوناگون که به آنان حاجت داشت از آن ميان پزشکان فاضل با وی برفتند و چون در شهر اقامت گزيدند شروع به آموزش نوآموزان کردند و کارشان در تحصيل و آموزش پيوسته نيرومند تر می‌شد و شمار آنان فزونی می‌يافت».

 آن چه که در اين بررسی برای ما ارزشمند است دو نکته ای می باشند که در اينجا بررسی آن ها می پردازيم:

 الف ـ مکتب گندی‌شاهپور

ب ـ چگونگی کار دانش آموختگان گندی شاهپور

الف ـ مکتب گندی‌شاهپور

 به گفته ادوارد براون، در دانشکده‌ی پزشکی گندی‌شاهپور، پزشکیِ پنج کشور نامور آن روزگار که يونانی، هندی، ايرانی، سريانی و اسکندرانی (از آنِ اسکندريه) بودند، به هم آميخته شدند و پزشکی گندی‌شاهپور به وجود آمد.

 قفطی می‌نويسد: استادان دانشمند گندی‌شاهپور کمتر به رياضيات و فلسه سرگرم بودند و بيشتر به پزشکی دلبستگی داشتند. دراين دانشکده، روش های پزشکی  ملل نامور آن روز مورد بررسی قرار گرفت و از هر کتابی نوشته ای سودمند برگرفته، موضوع را می‌پروراندند تا جايی که حتا از پزشکی يونانی ها کامل تر گرديد.

 پژوهش ها و ترجمه‌های کتاب های گوناگون به دست استادان گندی‌شاهپور، خدمت بزرگی به پزشکی اين آب و خاک داشته که پسين تر در دانشکد‌ه‌ی بغداد نيز به کار گرفته ‌شد. در اين جا نام چند نسک را برای نمونه  می آوريم.  

١ـ تئودوروس"، پزشک نستوری، کتابی به نام "کناش تئودوروس" و به زبان پهلوی نوشت که پسين تر آن را به زبان تازی بر گرداندند.

٢ـ "برزوی" پزشک (٥٢٩ترسايی)، "کتاب کليله" و دمنه را از زبان هندی به زبان پهلوی برگردان نمود و خود، بخش سودمندی از پزشکی بر آن نوشت که بخشی  از آن هنوز برجاست.

سريل الگو می‌نويسد: «در لاتين، کتابی منسوب به برزو است به نام «ساپيانس حب برزوئی» که پسين تر اسقف انتاکيه آن را به سال ۱٠۷٠ ترسايی به زبان تازی برگرداند و نوشتار حب های ابن صرافيون از آنِ همين کتاب است».

۳ـ "چاناکيا"، پزشک بزرگ کندراگوپترا" امپراتور بزرگ هند کتابی به نام «شانانک» از زبان هندی به زبان پهلوی گرداند که در سده دوم هجری "عباس پورسعيد الجوهری" به فرمان "مأمون آن" را به تازی بر گرداند.

 ۴ـ اورانيوس، پزشک و استاد "خسرو انوشيروان" به گفته آگاسياس" کتاب ها فراوانی از زبان سريانی به زبان پهلوی گرداند.

 ۵ـ "عيسی‌پور صهاربخت"، پزشک گندی‌شاهپور سه نوشتار از تفسيرهای پزشکی جالينوس بر پيش درآمدِ کتابِ خود بنام‌«الفصول البقراط» به تازی نگاشت که پسين تر حنين اسحق آن را به زبان سريانی برگرداند.

۶ـ "جورجيس بوخت ایشو"، در سال ۱۳۴۸به بغداد خوانده شد و چون سريانی و پهلوی نيکو می‌دانست بسياری از کتاب ها پزشکی را به زبان تازی برگرداند.

 ۷ـ در سده چهارم هجری در «سارديه» از دهات «جی» در اصفهان، کتابخانه ای دربرگيرنده کتاب های پهلوی و يونانی يافته شد و نشان داده شد که خاستگاهِ بسياری از کتاب های پزشکیِ تازی، از پهلوی و مغان بوده است.

 به جز دبيره های مرسوم، دبيره ای به نام "گشتک دبيره"، در «ريو اردشير» به دست آمد و نشان داد بسياری از نوشتارهای پزشکی را در زمان باستان با اين دبيره می‌نوشته‌اند.

روش پزشکی در اين مکتب چنان که به گستردگی خواهيم ديد چرايی و سبب بيماری ها را بر دگرگونی های نم بدن و نبود  تعادل ميان آن ها قرار دادند. در روش گندی شاپوری؛ بيماری ها را از ديد تنی و روانی (جسمی و روحی) و واگيردار و غيرواگيردار بخش کردند. اين خود پيش در آمد پزشکی تخصصی می تواند باشد. به ويژه که از چشم پزشک نيز ياد شده است.

 در اين مکتب نه تنها دردشناسی و درمان‌شناسی آموزش داده می‌شد بلکه يک پزشک، داروشناسی و داروسازی نيز می‌آموخت، چنان که "عيسی صهاربخت"، دانش آموخته ی اين دانشکده افزون بر پزشکی در داروسازی نيز سرشناس بود.

 دانشکده گندی شاپور، دارای استادان جايگاه ويژه آموزش در دسترشان بود. هم دارای بيمارستان بزرگ و رايگان برای همگان بود. پزشکان گندی‌شاهپور نشست ها گفتگو نيز با يکديگر يا پزشکان بيگانه پايه ريزی می‌کردند و بيشتر پيروزمند می‌شدند. به گفته «ناسخ‌التواريخ» در سال بيستم شاهنشاهی انوشيروان نشستی در دربار پايه ريزی شد و پاسخ ها و پرسش هايی شد، و بزرگِ نشست، جبرئيل دروستبد (وزير بهداری) پزشک کسرا بود، از پزشکان گوناگون بين‌السوفطائی و يارانِ وی از يک سو و جهانای ماسويه و گروهی از پزشکان ديگر گفتگوهايی شد که ايرانيان و دانش آموختگان گندی‌شاهپور پيروز شدند و شاهنشاه خشنود گشت.

 

 

 ب ـ کارِ دانش آموختگان گندی‌شاهپور

 ۱ـ "جبرئيل دروستبد"، پزشک دربار خسروـ «استريليته‌»یِ شيرين شهبانوی ايران را با کاميابی درمان نمود و در زايمان و بيماری های زنان دستی داشته است.

 ۲ـ "حارس پروکلده"، دانش آموخته ی گندی‌شاهپور بود. ـ اين پزشک در سال های آغاز هجرت پس از پايان آموزش پزشکی به يمن رفت و از کارهای او آگاهی در دست نيست.

 ۳ـ "جرجيس بوخت ایشو"، سردار(رييس) دانشکده‌ی گندی شاهپورـ به سال ۱۴۸هجری، هنگامی که "منصور دوانقی" در بغداد به درد معده (به نظر می‌آيد زخم‌های معدی بوده است) دچار شد و پزشکان بغداد از درمان او فروماندند.وی را به جرجيس راهنمايی کردند.  جرجيس بوخت ایشو به بغداد فرا خوانده شد و در اثر درمان وی، بيمار بهبود يافت.

۴ـ عيسی شهلا شاگرد نامی جرجيس ـ که به سال ۱۴۸هجری به همراهی استاد خود برای درمان درد معده منصور دوانقی به بغداد رفت و به استاد خود کمک نمود.

 ۵ـ "سرجيس"، شاگرد نامی جرجيس ـ در سال ۱۴۸هجری در نبود استاد، خود سرداری دانشکده و بيمارستان گندی‌شاهپور را بر دوش گرفت و به درمان بيماران، سخت می‌کوشيد.

 ۶ـ "عيسی صهاربخت"، و "ابراهام"، شاگردهای نامی جرجيس که از کارهای آن ها آگاهی در دست نيست.

بخش دوم؛ درد شناسی

اندام شناسی

 آشکار است اگر با ساختمان و کارهای اندام آشنايی نداشته باشيم، آگاهی يافتن از دردشناسی و در پی آن يافتن راه يا راهها و روشهای درمانی کار آسانی نيست چرا که «پاتولوژی» بر پايه‌ی اندام شناسی استوار است. براين پايه شايسته است که نگاهی به اندام‌شناسی را (در دو بخش) بياندازيم و سپس دنباله ی نوشتار را پی بگيريم:

 ۱ـ ساختمان اندام    ۲ـ کارهای اندام

 1ـ ساختمان اندام

 کهن ترين ديدگاه در اين باره، باور «مکتب مزديسنا» است. درباره بخش‌بندی «بدن رويان»، ولی نه به گونه کلاسيک امروزی بلکه با بخش‌بندی ويژه که بدن رويان را ترکيبی از موها، عضله ها، اندرون (احشاء و امعاء و شش و دل) دستگاه آميزشی و دست و پا می داند چنان که در فروردين‌یشت بند ١١آمده است: «از فروغ و فر ِنيکان است ای زرتشت اسپيتمان که مادران، فرزندانی را که هستی يافته‌‌اند تا هنگام زايش در شکم نگهداری نموده، موها، گوشت، اندرون، دست ها و پاها، اندام زاد و ولد آن ها به هم پيوسته می‌گردند».

 بدن يک انسان کامل را به هفت اندام بخش نموده اند و همانند ها و شبيه هايی را نيز در طبيعت برای آن ها بر شمرده‌اند چنان که در بندهش بخش فرجاميان بند ۱۱آمده است:

 ١و٢و٣ـ ماهيچه و پوست، استخوان، مغز و پی به مانند زمين

٤ و٥ و٦ـ رگ، خون و ريم (تراوش های بدن) به مانند آب

 ٧ـ موی به مانند درخت و گياه

از اندام کامل و رسا به نيکی ياد شده و واژگونه اش از نقص اندام به بدی سخن رفته است .

 در اوستا از شماره‌های عروق و استخوان و مفاصل سخن به ميان آمده است و شناخت بسنده از آن ها را بسيار بايا و بايسته دانسته اند. چنان که در دينکرت ۳ آمده است:

«يک پزشک دانشمند بايد کتاب بسيار خوانده باشد، بيمار را به دقت معاينه نمايد، اعضاء بدن و مفصل ها را بشناسد و دانش هايی درباره ادويه داشته باشد».

گذشته نگاران بيگانه، بکارگيری محکومين به مرگ برای آزمايش های پزشکی و شناسايی اندام را به ايرانيان نسبت داده‌اند. برای نمونه، کريستن سن گذشته نگار دانمارکی در اين باره می‌نويسد:

«در دادگاه ها، محکومين به اعدام را برحسب درخواست پزشکان برای آزمايش های پزشکی بدان ها می‌بخشيدند و اين کار نخست در ايران رايج شد و پسين تر به وسيله‌ی مصريان عهد بطالسه از ايرانيان گرفته شد».

 2ـ کارهای اندام

شايد دانش شناسايی کار اندام در ايران باستان، ديرتر از ديگر پژوهش ها آغاز شده است. اين برداشت از آن جا سرچشمه می گيرد که ا تنها از پايان دوره ساسانيان آگاهی داريم. بر پايه چنين برداستی نيز آن را دريافتی از مکتب گندی‌شاهپور بر شمرده اند. "آگاسياس" گذشته نگار يونانی سده پنجم می‌نويسد:

«خسرو انوشيروان پژوهش و گفتگوهايی با

 پريسکيانوس طبيعی‌دان يونانی پيرو مکتب افلاطون درباره حکمت و کارهای اندام و روان شناسی می نمود و به ويژه موبدان را نيز در اين جستار شرکت می‌داد».

 داستان اين گفتگو در کتابی به زبان لاتين و در کتابخانه «سن ژرمن» پاريس نکهداری می شود.

 

 ايرانيان نيروهای بدن انسان را به پنج دسته بخش نموده بودند و بيماری های روانی را دگرگون شدن آن ها بر می شمرده اند. اين نيرو ها را چنين می ناميدند:

 ۱ـ اهو يا جان

 ۲ـ دئنا يا وجدان

 ۳ـ بئوزا يا ادراک

۴ـ اروان يا روان

 ۵ـ فره‌وشی يا روان آغازين و پايانی

 چرايی شناسی

 نخستين بخشی (موضوعی)که همواره در پاتولوژی يا آسيب شناسی، انديشه ی  انسان را به سوی خود می کشاند، شناسايی سرچشمه، آغاز و چرايی بيماری است. زيرا آگاهی يافتن از چرايی بيماری ها، روش سير و فرجام آن ها را نشان داده، راه و روش درمان درخور را روشن می‌سازد.

امروزه خاستگاه بيماری ها را به دو دسته‌ی بزرگ بخش می‌نمايند:

 الف ـ چرايی و انگيزه ها و سرچشمه های نخستين

 ب ـ چرايی و انگيزه های کناری (جانبی) و دومين

در باره بخش نخستين بايد گفت که بيشتر و شايد در آغاز ناآشکار می‌باشند و تنها از روی کمان زنی ها (فرضيه‌ها)، کوشش به روشنگری در باره آنها می‌شود ولی در باره دسته ی دوم، يا انگيزه های کناری، بايد گفت که درباره بيشتر بيماری ها به اثبات رسيده است و بر پنج گونه اند:

 سرچشمه ها و انگيزه های ميکروبی، انگلی، شيميايی، فيزيکی و مکانيکی.

 با پی بردن به اين آگاهی ها هنوز (در سال ۱۳۳۱اسلامی برابر با ۳۶۹۰زرتشتی و ۱۹۵۳ميلادی)، روشن نيست که آيا پيش از کشف اين دسته‌بندی چه انگيزه هايی را برای بيماری ها بر می شمرده و می شناخته اند. چرا که مردم هر کشوری، برداشت ها و باورها ويژه‌ای در اين باره داشته‌اند. کوشش ما در اين نوشتار تنها پيرامون آگاهی های ايرانيان باستان دور می زند و می کوشيم که آن را، از ساده‌ترين و کهن ترين باور آريايی ها تا کامل ترين باورها و برداشت ها‌ی گندی‌شاهپوری به بررسی بکشانيم.

 آریایی ها

مردمان آريايی، بر اين باور بودند که انگيزه شماری از بيماری های همه‌گير و جهان گيری مانند وبا و طاعون، خشم و قهر خدايان است. آنان باور داشتند که هر گاه خدايان قهار و خون خوار، بر مردمان خشم گيرند و بنا بر انگيزه ای، تشنه‌ی خون بندگان خود ‌شوند. بيماری هايی را به نام آسطب ها و بلاهای آسمانی بر سر مردمان فرو می ريزند.

آرياييان، انگيزه بيماری های روانی و حتا شماری از بيماری های تنی و جسمی را از به درون بدن انسان رفتن ِ روان ها و ارواح بد و اهريمنی می‌پنداشتند. آنان انگيزه دچار شدن به پاره ای از بيماری های ديگر را نيز، بازتاب و واکنش ديگران بر کنش ها يا کارهای خود آنسان ها بر می شمردند. کنش هايی که واکنش های (برای نمونه چشم تنگی يا حسودی!!!) ديگران را در پی داشتند و يا اينکه با ابزار گوناگون (افسون و جادوگری و يا چشم بد و نگاه و نظرهای ناپاک)، سرچشمه و انگيزه ی آسيب ‌رساندن به هم نوع خود می شدند و بيماری هايی با برای آنان به وجود می‌آورند.

 مکتب مزد يسنا

   اين مکتب بيماری ها را وسوسه‌ی انگره‌مينو (مينوی بد) می دانستند و باور داشتند خداوند انسان را پاک و بی‌آلايش آفريد، و زمينه‌ای که آبگينه و آيينه‌ی ضمير او را تار يا وی را به رنج و بيماری دچار ساخته است، خواست و کار وسوسه‌ی انگره مينو (مينوی بد) است و به راستی اهورامزدا را بری دانسته‌اند از اين که خود او، در برابر آفريدگان نيک خود که به منزله‌ی فرزندان وی هستند، آفريننده همه ی دردها و آسيب ها باشد. آنها بدبين گونه خواسته اند نشان بدهند که نمی شود خدا گاهی انسان را در برابر پيشامدهای ناگوار طبيعت دستگيری کند و گاهی او را گرفتار چنگال جانوران موذی و درنده و بسا دچار تهی دستی و ناخوشی و سرانجام مرگ و نيستی سازد بنابراين آن چه که زشت و زيان‌آور بود به وسوسه‌ی انگره‌مينو نسبت دادند چنان که در ونديداد پرگرد ۲۰بند ۱و ۲آمده است:

«من که اهورامزدا هستم، من که دهنده نعمت ها هستم،

آفريدگاری هستم که جهان را روشن و خوش ‌اندام آفريدم و کم کم می‌آراستم

 و انگره‌مينوی دروند (مينوی بد) نظر کرد و بيماری پديد آورد».

 در همه جای اوستا، انگره‌مينو نماينده‌ی ناپاکی ها و پليدی های تن و پيرامون آدمی است بدين روی سرچشمه‌ی دردها خوانده شده است.

ـ (به ياد داشته باشيم که "گات" ها که سرودهای اشو زرتشت باشند  تنها شش در سد از گردآمده ی "اوستا" جای دارند و ديگر بخش ها نه از زرتشت هستند و نه همزمان با گات ها نوشته شده اند. پس اگر سخنی ار مکتب مزد يسنا به ميان آمده است پيوندی با باورهای اشو زرتشت ندارد. گروه شاهنامه و ايران).ـ

دوره هخامنشی

 گزنفون دراين باره آورده است:

«کوروش باور داشت که بيشتر بيماری ها از پرخوری، خوراک های فاسد و بد، آب های آلوده، آب و هوای بد و دوری از ورزش می‌باشد».

هم چنین در «شاهنامه» از زبان برزويه پزشک آمده است:  

سـر دردمندان بـدو گفت چيست؟         که بـر درد آن کـس ببايد گريست

بدو گفت آن کس که افـزون خورد         چـو بر خوان نشيند خورش نشمرد

نباشـد فـراوان خورش تن درست        بزرگ آن که او تـن درستی بجست

 

 دوره‌ ساسانيان

در دوره‌ی ساسانيان کم کم به انگيزه و علت‌شناسی و حقيقت بيماری ها نزديک شدند و مطلب را از روی حقايق فيزيکی و طبيعی بررسی می‌نمودند و باور داشتند که بدن در اثر ناسازگاری و استعداد جسمانی در شرايط بد بيمار می‌شود. برابر گفته ی دينکرت ـ(دينکرت، نه "گات" هاـ شاهنامه و ايران):  

«بدن از چهار آخشيگ هوا، آتش، آب و خاک به وجود آمده و تا هنگامی که ميان آن آخشيگ ها سازش برپا است درستی و تن درستی نيز برآورده می‌شود و بيماری از فزونی و کاهش آن هاست، چنان که از فزونی و کاهش آتش، گرمی و سردی پديد می آيد، از فزونی و کاهش آب نيز، نم و خشگی، از فزونی و کاهش خاک، يبوست و اسهال و از فزونی و کاهش هوا، دم و خفگی پديدار می‌گردد، گرسنگی و تشنگی و پيری و پريشانی هم سرچشمه‌ی بسياری از بيماری هاست که در ميان آن ها از همه مهم تر خشگی و سردی است که انگره‌مينو پدید آورد».

 آنان هم چنين انگيزه بسياری از بيماری های روانی را ناخوشی جسمی و واژگونه انگيزه بسياری از بيماری های جسمی را وسوسه‌های زشت و خيال های فاسد می‌دانستند در آن جا هنوز سرچشمه‌ی بيماری های واگيردار مانند طاعون و وبا بلای آسمانی محسوب می‌شد.

 نگره‌ی دانشکده‌ی پزشکی گندی‌شاهپور

بر پايه نوشته آگاسياس:

«بين رطوبات بدن، صفرا سودا، بلغم و خون تعادلی برپا است چگونگی دگرگونی های هر يک يا همه آن ها آهنگ درونی بدن را بهم می‌ريزد در اين ميان از همه مهم تر خون بود که بدان اهميت بسيار‌ می‌دادند و ايرانيان نيز باور داشتند که خود را بايد پاک نگاه داشت چنان که در دينکرت ششم فصل ۲۴آمده است: «خون مايه‌ی زندگی و مهم ترين قوه‌ی حياتی است».

در مينو خرد پرسش ۶ آمده است: «اهميت خون در بدن مانند اهميت آب روی زمين است».

آزمايش و چرايی شناسی در شاهنامه

سوم‌ آن که دارم يکی نـو پزشک               که علت بگويد چو بيند سرشگ

اگـر باشـد او ساليـان پيشـگاه                زدردی نه پيچد جـهانـدار شاه

 بفـرمود تا رفت پيـش پزشـک              که علت بگفتی چو ديدی سرشگ

 رده‌بندی بيماری ها

واژه‌ی بيماری در اوستا "يسکه" ناميده شده که پسين تر در پارسی باستان "جسک" می‌‌خواندند و آن واژه را به جای واژه ی بيماری به کار می‌بردند ولی در پهلوی با دگرگونی در خواندن ويمر يا ويمار خوانده شده که از واژه ی ويم يا بيم به معنی «ترس و اضطراب» گرفته شده است.

بنا بر نوشته ی "هوسپارم" نسک در زمان ساسانيان همه ی بيماری ها را مانند امروز به دو دسته‌ی گوناگون ِ «تنی يا جسمی» و «روانی يا روحی» بخش نموده‌اند و هر يک از آن ها گونه های گوناگونی داشته است.

 بيماری های تنی به دو دسته: «بيماری های پرمرگ» و «بيماری های ساده» بخش شده اند.

نمونه ی بيماری های پرمرگ، بيماری های طاعون، وبا،آبله و ... هستند و بيماری های ديگر، باز به گونه های «برونی»، يا آن هايی که در رویِ بدن نمودار هستند و همچنين «درونی»، يا آن هايی که در درون هستند، بخش ‌شده‌اند.

 حتا بيماری های بومیِ برخی از شهرهای ايران را يادداشت نموده‌اند، به مانند: در آرياويژ مارگزيدگی، در بلخ ماليخوليا، در گيلان دشتان نابهنگام.

 شناسايی بيماری ها

 امروزه با ياری جستن از ابزار و راه های گوناگون کلينيکی (درمانگاهی)، پاراکلينيکی (فرا درمانگاهی) و پرتونگاری و ... دست به شناسايی بيماری ها را می کنند و از اين راه دروازه ی ِ ‌شناسايِ بيماری ها به روی پزشکان گشوده می شود ولی در آن دوره‌ای که ما از آن گفتگو می‌نماييم از ابزارهای امروزی نشانی نبود و آنان نشانه و سير و فرجام بيماری ها را تا اندازه جايی که می توانستند ز روی کارآموختگی و تجربه های خود پی می‌گرفتند. از اين روی بسياری از بيماری هايی که دارای نشانه های يکسانی بودند، به مانند يک بيماری بشمار می آمدند و چنين گمان می شود که در زمان های پيشين درد و بيماری کم بوده است.

در آن هنگام، بيماری هايی که نشانه‌های آن از نزديکِ نگاه و ديد و لمس طبيعی بيرون نبود را بهتر از بيماری های اندرونی می‌شناختند. بيماری هايی به مانند؛ بيماری های پوستی، شکستگی، دررفتگی و خيزها، بيماری های چشمی، بی آهنگی‌های دستان در رده پس از آنها شماری از بيماری های روانی و درونی‌ و تب دار و همانند آنها. که ما برای نمونه از هر کدام سخن خواهيم ‌راند.

 1ـ بيماری های پوستی

 در ميان بيماری های پوستی، از همه بيشتر و فراوان تر، با سودا، جَرَب، بَرَص، جُذام، کچلی و سوختگی آشنايی داشتند و از نشان هاه و روند و فرجام هر يک از آنها آگاه بودند. جذام، برص و جرب را جزو بيماری های واگيردار خوانده، آن ها را از ديگر بيماری ها سوا می‌نمودند. به ويژه جذام را يک بيماری بد فرجام می‌دانستند و اين بيماری و بيماری برص منفور ايرانيان بوده اند، گاهی نيز يکی را به جای ديگری می گرفتند نموده اش نيز بيماری برص است که آنرا در اوستا "پئسه" و در پهلوی "پسک" نوشته اند. روشن است که اين نام را بايد از روی نشانه ها‌ی بيماری بر آن می نهادند و از آنجا که اين نام از بودن لکه و دو رنگی آگاهی می دهد پس برص نيست و همتنی است که امروز به آن: «پيس»  می گويند. اين بيماری پوستی به گونه های «لوکودرمی» که از همه مهم تر «ویتيلگو» باشد گفته می‌شود و چون يک بيماری بدنمايی است بيماران ِ دچار به آن را دوست نداشته اند. ـ(باز ياد آورمی شويم که اين برداشت ها ار آموزش ها و باورهای زرتشت به دور بوده و هستند)ـ.

در "بحر الجواهر و شرح اسباب" در باره ی باور ايرانيان هنگام نوشتن کتاب چنين آمده است بود:

 «پيس، سپيدی است که بر رویِ بدن پديدار شود و به برخی از اندام های ديگر سرايت نمايد و بسا آن که همه‌ی بدن سپيد می‌شود و چرايی آن، بدی مزاج اندام و گرايش آن به سرما و غلبه بلغم برخون می‌باشد».

هرودوت نيز گوشه گيری پيسان را در ايران باستان را يادآور شده، جرب نيز که در اوستا گره ناميده شده همواره از بيماری های پليد شناخته می شده، کسی که جرب را درمان می‌کرد دارای جايگاهی دوخور نگرش بوده است. چنان که در فرودين‌يشت بند ۱۳۱آمده:

«فروهر فريدون، پور آبتين را درود می‌‌فرستم

 از برای پايداری برضد جرب، تب، لرزه، نائزه و وَوراشه

و هم چنين از برای پايداری برضد آزار مارگزيدگی».

2ـ خيزها

 خيزها را از روی رنگ آن هابه نام های «سپيد باد» (ورم کليوی)، «سرخ باد» و «کبود باد» (ورم قلبی) نام بر شده‌اند.

3ـ بيماری های چشم

بيماری های چشم را نيز از روی رنگ و نمود آنها به نام های «سپيد چشم» (آب مرواريد)، «سرخ چشم» (ورم ملتحمه)، «سبز چشم» (گلوکوم) و «کوژچشم» نام گزاری کرده بودند.

در دينکرت (٨ـ۳۲ـ۱۲) از «چشم پزشک» ياد شده که در ايران باستان اهميت فراوان داشته است. از يک بندِ اوستا، چنين برداشت می‌شود که خوراک های فاسد و مُردارخواری را در بيماری های چشم دخيل می‌دانستند چنان که در ونديداد پرگرد بند ۲۴آمده است:

«پس اهورامزدا فرمود ای زرتشت پاک ايشان (مردارخواران) پليد هستند و به شکم و دل خود زيان رسانند و سفيدی چشمشان بزرگ شده انگره مينو بر ایشان يورش نمايد». هردوت می‌نويسد: «روزی داريوش در هنگام تاخت با گوشه کمان يکی از همراهان از چشم زخمی شد و دستور داده شد از کاخ پزشکان مصری دربار را بياورند». و در جای ديگر هردوت از چشم پزشکان مصری در دربار هخامنشی ها به ويژه داريوش ياد می‌نمايد.

 4ـ بيماری های تب‌دار

واژه‌ی تب يکی از واژه‌های باستانی ايرانی است. در اوستا" تپنو"، و فرد تب‌دار،" تپنه" ناميده شده اند و بيشتر از نشانه‌هایِ ديگر از آنها در اوستا ياد شده است. به ويژه به گونه ای ؛تب شديد، ميانه، ناتوان و تب‌لرزه بخش نموده‌‌اند. چنان که در ارديبهشت يشت بند ۱۰آمده است:

«آن که برضد انگره‌مينو شورش نمايد ناخوشی را برمی‌اندازد، مرگ را برمی‌اندازد،

 ديوها را برمی‌اندازد انديشه‌های واهی را برمی‌اندازد، تب را برمی‌اندازد،

 سخت‌ترين تب را برمی‌اندازد و نابود می‌سازد».

5ـ بيماری احشاء و اندام درونی

 چنان که از خداینامک برمی آيد يکی از پزشکان ايرانی به نام خراد

"ائو وپنتايو اشاهه"

"راه در جهان يکی و آن راه راستی است"

  

بهداشت و درمان

در

ایران باستان

 

از:  دکتر سهراب خدابخشی

ویراستار: مسعود لقمان

 

بخش نخست؛ تاريخچه پزشکی

واژه‌ی پزشکی

 

 واژه‌ی زيبای پزشکی را که همواره و با سرفرازی بر زبانش می‌رانيم،  واژه ای‌ ديرينه ايرانی وکهن می باشد که اگرچه در فراز و نشيب های های هشت هزار ساله دگرگون شده، ولی همواره و هميشه، ريشه و بن کهن اش را در خود پنهان و به همراه داشته است.

سر چشمه و ريشه‌ی اين واژه زيبا و گوش نواز در اوستا و " بئشه زه" می‌باشد که به چم و معنی «آسيب‌زدا» و" بئشه زو" به معنی «آسيب‌زدايی» است. برای نمونه در ارديبهشت يشت بند ۶ به چنين نام واژه هايی که در " بئشه زه"  ريشه دارند، بر می خوريم :

 

«"اشوبئشه زو،ـ( يا در مانِ پزشکی به ياری اشويی (پاکی ـ راستی)ـ ،

 داتوبئشه زو،ـ(يا  پزشکی به يار‌ی گياه، که همان گياه درمانی است )ـ

 ارورو بئشه زو، ـ( يا، پزشکی به ياری داد )ـ،

 کره تو بئشه زو،ـ( يا ، پزشکی با ياری کارد) ،

مانتروبئشه زو، ـ( يا، ‌پزشکی با ياری تلقينِ سخن مقدس)،

 بئشه زنام، بئشه زهه،  بئشه زیوتمو"»، يا، اين چنين آسيب‌زدا،آسيب‌زداتر،آسيب زداترين است.

 واژه‌ی" بئشه‌زه"، در زبان پهلوی ساسانی، به چهر "بئشه زنشتی" که همان آسيب‌زدايی باشد، درآمد . واژه‌های بئشه زنيتار و بئشه زنيتان يا «آسيب‌زدا»ی امروزی نيز از آن گرفته شده اند.

ولی از همه درخور نگرش تر اين است که واژه‌ی اوستايی" بئشه‌زه"، در زبان پهلوی بدون دگرگونی به گونه بئشه زک در آمد و پسين تر با دگرگونی در خواندن آن به گونه بژشک و بزشک به کار برده شد چنان که در بُندهش باب 19 بند 6 از "هوماک بژشک"، يا «پزشک عمومی» نام برده شده است.

نام واژه ی  "بژشکِ" پهلوی، در زبان پارسی پسين تر يا امروزی نيز جای خود را گشود و برای نخستين بار در «مقدمه‌الادب» زمخشری به گونه ی بجشکی به کار گرفته شده که با گذشت زمان اندکی دگرگونی يافت و به چهره ی پزشک و پزشکی  در آمد.

 

آغاز پزشکی

 هنگام آغاز و پرداختن به کار پزشکی را در هيچ کشوری به درستی نمی توان يافت. چرا که دانش پزشکی، با پيدايش آدمی و آگاهی يافتن از نيازهای درمانيش پديدار شده است، زيرا از همان زمانی که آدمی خود را اسير سرپنجه‌ی درد و ناخوشی يافت، در پی چاره‌جويی برآمد و نخستين گام ها را به سوی دست يابی به دانش و آگاهی های پزشکی برداشت که پژوهش در چگونگی سير و دگرگونی آن بسيار درخور نگرش می‌باشد. برای نمونه دانشمندان باستان شناس، بر روی  جمجمه‌ای که ديرينگی آن را تا هفتاد هزار سال پيش برآورد کرده‌اند، نشانه هايی از بيماری‌های فک و دندان را يافته اند که آشکار می سازد، آدمی در آن روزگاران نيز به بيماری هايی همانند بيماری های مردمان امروزی  دچار بوده‌اند. ولی از اينکه تا چه اندازه در شناسایی نشانه ها و همچنين از روند و فرجام و درمان آن ها، آگاهی داشته‌‌اند، نشانی در دست نیست، تنها می‌توان گفت آدمی تا هنگامی که منفرد می‌زیست، کمتر در برابر گسترش بیماری‌های گوناگون بود تا دوره‌ای که زندگی همگانی و همراه با ديگران را آغاز نمود.

 

 دوره‌ی آريايی

 آغاز تاريخچه پزشکی در ايران را از دوره‌ای دانسته اند که آريايی ها در زادگاه نخستين خود به نام "آرياويژ"، در نزديکی های خوارزم، جايی که ده ماه از سال سرد و تنها دو ماه گرم بوده است زندگی می‌کردند و اين می تواند نزديک به هفت هزار سال پيش از زايش مسيح باشد. نخستين پزشک آريايی به نام تريتا[2]ا (اترت) ناميده شده که همان "اسکلپسيوس"ِ يونانيان و" آسکولاپيوس" روميان است. چنان چه در ونديداد پرگرد 20 بند 1 , 2 آمده است:

«زرتشت از اهورامزدا پرسيد: کيست در ميان پرهيزگاران، دانايان، کامکاران، توانگران، رايومندان، تهمتنان، پيشداديان، نخستين کسی که ناخوشی را بازداشت، مرگ را بازداشت، زخم نيزه‌پران را بازداشت، گرمای تب را از تن مردم بازداشت؟

 اهورا مزدا پاسخ داد: ای اسپيتمان زرتشت، تريتا در ميان پرهيزگاران ... پيشداديان نخستين کسانی است که ناخوشی را بازداشت، مرگ را بازداشت، زخم نيزه‌پردازان را بازداشت، گرمای تب را از تن مردم بازداشت».

 هم چنين از نوشتار های کتاب های گوناگون زبان پهلوی چنين برمی‌آيد که نخستين پزشک آريايی در جراحی نيز دست داشته است. به گفته ی بندهش: «اهورامزدا کاردی مرصع به تریتا بخشيد تا با آن عمل جراحی انجام دهد». تریتا از ويژگیِ دارويی گياهان گوناگون نيز آگاهی کامل داشته و بويژه خود عصاره‌ی آن ها را آماده می‌ساخت. چنان که در يسنای بند 10 آمده است: «سومين ناموری که گياه هئوما را فشرده، عصاره‌ی آن را آماده ساخت تريتا از خاندان سام بود».

 

 نام تريتا نه تنها در پزشکی ايران به جا مانده است بلکه در هندوستان نيز نخستين پزشک آريايی شناخته شده، از اين رو روشن می‌شود تريتا هنگامی زيسته است که آريایيان هند و ايران از هم جدا نبوده‌اند و پزشکی دو تيره همسايه با هم، وابسته به هم بوده است.

 

 پس از تريتا در سرزمين آرياويژ ـ زادگاه نخستين آريايی ها ـ در نزديکی های خوارزم و پامير در مکانی به نام ورایماکرت يک آريايی به نام (جمشيد) توانست گروه دچار شدگان به بيماری های پوستی و استخوانی و دندانی و بسياری از بيماران ديگر را از کسان تن درست جدا سازد؛ چنان که در ونديداد پرگرد 2 بند 37 آمده است: «پس به آن جا (ورایماکرت) نبود نه يک کوژسينه، نه يک کوژپشت، نه يک سست اندام نه يک هاله و نه يک فريفتار، نه کسی که دندان هايش بد ترکيب و درهم روييده، . . .».

ساکنين ورايماکرت برای تن درستی خود از پرتوهای آفتاب به وسيله‌ی در و پنجره‌های بزرگ بهره می‌گرفتند. خوراک و نيازهای خود را چنان نگهداری می‌‌نمودند که هرگز فاسد نمی‌شد، آخشيگ ها به ويژه آب و آتش در آن جا مقدس و گرامی بود. در مينوخرد پرسش 60 بند 2 اشاره می‌نمايد: «ورايماکرت در ايران ويژ ساخته‌ی يما است و هر آيين مردمان و ستوران و پرندگان در آن جا به خوبی زيسته و در آن جا از مردان و زنان هر چهل سال نسلی تازه و خانواده‌ای پديد آيد و زندگانی آن ها بسيار و ايشان را درد و رنج و بيماری کمتر است».

 از آريايی ديگری به نام ترای تئونا (فريدون) در کتاب ها ايران و هند ياد شده که در ستاره‌شناسی و ساختنِ ترياق، چيره دست بوده است.

 

 مکتب مزدیسنا

 چند هزار سال پيش از زايش مسيح «مکتب مزديسنا»، به رهبری زرتشت در شمال ... ايران بنا گرديد. پايه ها‌ی اين مکتب بر روی «بهی بخشی» و اين چنين  باورهايی بنيان نهاده شد:

«اهورامزدا نيکی را آفريده، بدی و رنج و درد و بيکاری در اثر ضربه و وسوسه‌ی انگره‌مينو (مينوی بد) است و برای خشنودی اهورامزدا بايد با آن مبارزه نمود»[[3] يسنا پوشينه نخست، پورداوود 3]. ...

همچنان که می دانيم، پيش از بنياد نهاده شدن اين مکتب، مردمان آن دوران، سرآغاز بيماری ها را  در خشم و قهر خدايانشان و يا وارد شدن ارواح خبيثه به درون بدن انسان جستجو می‌ کردند.

 

راهنمايی های اين مکتب، پايه و بنيان چنان خرافاتی را در هم شکست و روش های درمانی پيشين را که بر پايه ارضای خاطر خشمگين خدايان و گاه با دادن قربانی ‌های خونين بود درهم ريخت و روشن ساخت که انگيزه ی آغاز بيماری ها، بودن ِ آلودگی ها و نبودن بهداشت، کردارهای زشت و وسوسه‌‌های انگره‌مينوی است و آن چنان که در دنباله ی همين نوشتار و در بخش وابسته، به گونه دامنه‌دار خواهی خواند. مبارزه با بيماری های تنی و روانی، در گام نخست به ياری گياهان سودمند دارويی که آفريده اهورامزدا می باشند، آغاز گشت، در گام دوم با کار و کارد جراحی دنبال شد و در گام سوم با تلقين سخنان به آيينی و نياز به سوی اهورامزدا پی گيری شد و برای نخستين بار واژه‌ی «درمان» و «پزشکی» را همچنان که پيش نيز يادآوری شد در اين مکتب روان گشت، جايگاه پزشک پرارج گرديد، برای آن ها قوانين بنيان نهادند ولی کار مزد و آسايش آنان، به دلخواه بود. در آن پيوند بود که بنياد درمانگاه ها، بيمارستان ها و دارو و درمان ارزانيان کارهايی خداپسندانه  به شمار آمدند.

 

 هم وندان(اعضا) اين مکتب و به ويژه رهبرآنان زرتشت بسياری از بيماران را درمان نمودند. چنان که در زرتشت نامک آمده است: «همين که مردم از پيرامون ايران شهرت درمان بخشی زرتشت را شنيدند همه دردمندان به وی روی آوردند به ويژه بيماران افليجی، صرعی، پوستی و چشمی را درمان بخشيد. يوشت فَريان فرماندار سيستان را که به بيماری سختی دچار شده بود آميخته‌ای از گئوکرنا و آب دائيتی نوشانيد و بهبودی يافت ... لهراسبِ و زَرير را که به بيماری سختی دچار شدند با تلقين سخن مانتره (روان درمانی) درمان بخشيد و نيز بسياری از کسانی که به بيماری های سخت دچار شدند درمان داد».

. به گونه گسترده تر،  باور داشتند که بايد به وسيله‌ی پاکی پيرامون و تن و جامه و خوراک و به کاربرد نبردن مسکرات از بروز بيماری ها جلوگيری نمود. بر پايه دستورات اين آيين، بيماران واگيردار، که از يکديگر جدا نمی‌شدند و مايه بيماری ديگران می‌شدند، گنه کار بودند.

در اين مکتب افزون بر پزشکی، به بهداشت تنی و روانی نيز ارج بسيار نهاده شد و گاه بر پزشکی برتری می يافت چنان که زرتشت در باره راستی که بهترين و آسان ترين روش  و راه کار روان درمانی است فرمود: "ائو وپنتايو اشاهه"، يعنی که "راه در جهان يکی و آن راه راستی است".

 اين آيين محيط زيست را نيز بسيار ارزشمند بر می شمارد و  پاک نهگهداشتن چهار آخشيگِ هوا، آب، خاک و آتش از دستورهای مهم اين مکتب است

 

مکتب اکباتان

"سئنا پور اهوم ستوت"، يک سد سال پس از زرتشت به همراه سد تن از شاگردانش، کار نيک و پسنديده ی درمان بيماران (بهی بخشی)، را دنبال کرد و نام بسيار نيکويی از خود بر جای نهاد. در اين باره در فروردين یشت بند ٩٧آمده است: «فروهر پارسای سئنا پور اهوم ستوت را درود می‌فرستيم که با يک سد شاگرد بر روی زمين زندگی کرد». اين نام همانست که در خدای نامک،  سين مرو و پسين تر به چهر سيمرغ حکيم درآمد و کارهای شگفت‌آور نمود. پلوتارک گذشته نگار يونانی در کتاب خود از زبان تمستوکلس سردار يونانی که به «مکتب سده» اکباتان راه يافت، می آورد که هم وندان(اعضا) اين مکتب سد تن بودند. وارد شدن به ميان آنان بسيار دشوار بود و هر کسی را دانش و توان همراهی با آنان نبود. دانش های مغانی به مانند؛ فلسفه، ستاره شناسی، پزشکی و گيتی شناسی(جغرافيا) به آنان آموزش داده می‌شد. پسين تر دانش آموختگان اين مکتب در آسيای صغير، فيثاغورث، حکيمِ بزرگ يونانی را آموزش دادند. بنا بر باورهای نيکوی آن فرهيختگان، شايد بتوان گفت «مکتب اکباتان»، ـ(در سده ششم پيش از ميلاد)ـ يادگار مکتب سد نفره ی سئنا بوده است. مکتبی که به راستی از «مکتب مزديسنا» سيرآب شده بود.

 

 دوره هخامنشی

 گزنفون از دانشگاه باشکوه «پازارگاد» در برابر کاخ شاهنشاهی کوروش بزرگ نام برده است ولی  آگاهی چندانی درباره آموزش رشته‌ی پزشکی در آن دانشگاه يا ديگر جاهای ايران زمين به دست نمی دهد. تنها از ميان نوشته‌های همين گذشته نگار چنين برمی‌آيد که کوروش (588ـ 528 پ.م) خود به گستردگی از قوانين پزشکی و بهداشتی آگاه بوده است تا آن جا که پرستاری بيماران خانواده شاهی را خود بر دوش می‌گرفت و همواره باور داشت «با تعديل خورش، ورزش و سکونت در آب و هوای خوب، بايد تن درستی را نگهداری کرد».

 

هردوت می‌‌گويد بسياری از پزشکان مصری به ويژه چشم‌پزشکان در دربار داريوش بزرگ (521ـ486 پ.م) عهده‌دار پيشه پزشکی بودند و هنگامی که دانشگاه سياس در مصر ويران گرديد، داريوش آن را باز سازی نمود و کتاب های بسياری به کتابخانه‌ی اين دانشگاه پيشکش نمود.

 يک بار که در هنگام در شکار مچ پای داريوش دررفت، پزشکان مصری از درمان ناتوان ماندند و شاه هفت شبانه‌روز خواب و آرام نداشت تا فرماندارِ «سارد»، پزشکی يونانی، به دربار ايران فرستاد. بدين معنی که دموکودس از «کروتون» پزشک دربارِ پلی‌کراس فرمانروای «ساموس» به خواهش فرماندار «سارد» به دربار ايران آمد و با يک روش ساده، بدون درد و فشار اين دررفتگی را جا انداخت و پزشک پزشکان دربار گرديد. پسين تر دو کار بزرگ پزشکی در ايران نمود: يکی آبسه بزرگ و خطرناک پستان شهبانو آتوسا را به آسانی درمان نمود و ديگر غده‌ای از صورت اسپازيا با عمل جراحی با کاميابی بيرون آورد. کتزياس می‌‌نويسد: «من کتزياس پورِکتزیوخوس دانش آموخته مکتب سنيد مدت 17 سال در دربار شاهنشاهی اردشير دوم (404ـ358 پ. م) پزشک خانواده شاهی بودم». و کتاب نفيسی به يادگار نهاد که فوتيوس آن را ديده ولی در سده های ميانی از ميان رفته است.

 اپولونيد پزشک ديگری است از اهل یونان که در دربار اردشير دوم بيماری «هيستری» شهبانو آميتيس دختر کوروش را درمان نمود. از پزشک ديگر يونانی به نام پولرکريتوس در ايران نام برده‌اند.

 گاهی اين پزشکان بيگانه با همه کارآمدی نمی توانستند بسياری از بيماران را درمان نمايند چنان که هردوت می‌نويسد: «کامبوزيا از کودکی دچار صرع بود و پزشکان هر چه کوشش کردند نتوانستند وی را درمان نمايند و سرانجام روزی هنگام حمله صرع از اسب به زير غلتيد و مرد».

 

ما توانستيم بر بر پايه نوشته های تاريخی، آن هم به خامه گذشته نگاران بيگانه، تنها از چگونگی پزشکی در دربار هخامنشی آگاهی کمی به دست ‌آوريم و دريغا که از چگونگی پزشکی همگانی ايران در آن دوره دانسته‌ای در دست نيست ولی اين ندانستگی شُوندی(دليلی) آشکار بر نبود رواج پزشکی در ايران و نيازمندی مبرم و کامل آن ها به پزشکان بيگانه نيست؛ اينک انگيزه هايی برای اثبات اين ديدگاه می‌آورم:

 

1. گزنفون نويسنده‌ی دانش نامه کوروش ازهيچ پزشک بيگانه چه در دربار ايران و چه در کشور نام نبرده است و چنان وانمود می‌سازد که حتا خود کوروش و پسرش کامبوزيا تا اندازه ای از پزشکی و بهداشت و درمان آگاهی داشته‌‌اند.

 

2. گفته ی هرودوت در باره ی دعوت از بقراط، پزشک سرشناس يونانی به دستور اردشير نخست (465ـ 424 ق.م) برای رسيدگی به گسترش تاعون و وبا در ايران به گفته ی کريستن سن درست نيست، چه دست کم بقراط در کتاب های خود از اين سربلندی يادی می‌نمود و حال آن که چنين نيست.

 

3. در شاهنشاهی بزرگ هخامنشی اگر کارآموخته‌ترين و آزمونده‌ترين پزشکان شاهنشاهی ايران (مصر و يونان) در دربار شاهنشاه بزرگ مانند داريوش و اردشير گرد آمده‌اند شگفت‌آور نيست، چه هنوز هم پادشاهان درهنگام نياز با بودن پزشکان درونی از پزشکان بيگانه دعوت می کنند.

 

4. به گفته ی روشن دينکرت منبع های دانش پزشکی ايران در سه نسک مهم اوستا به نام هوسپارم نسک، نيکادوم نسک، چيتردات نسک، در کتابخانه‌ی دژنپشتکِ پارسه يا تخت جمشيد به سال 331 پيش از ميلاد به فرمان پيروزمند يونانی، اسکندر، طعمه‌ی آتش گردييد و حتا نسخ شيزيگان آذربايجان به فرمان وی به يونانی برگردان و برای ارستو فرستاد و بدين سان نمی‌توان گقت که ايرانيان دوره‌ی هخامنشی نيازی مبرم به پزشکان بيگانه داشته‌اند و خود به راستی از پزشکی بی‌بهره‌ بوده‌اند.

 

*پارسه(تخت جمشید) _ پیکار داریوش با شیر شاخ دار

 

فرورفتگی ها و برجستگی هایِ اندام ها، استخوان ها و مفصل ها، آشکارا در پیکرتراشی این شیر نمایان است و این نشانگر، اندام شناسی در ایران باستان است.

 

*پارسه : یوژداثرگری: دو مجمر عوددان روبروی داریوش در سنگ تراشی پارسه نمایان است

 

"ائو وپنتايو اشاهه"

"راه در جهان يکی و آن راه راستی است"

 

بخش سوم:  درمان شناسی

 

از:  دکتر سهراب خدابخشی

ویراستار: مسعود لقمان

 

پـزشـکی و درمـان هـر دردمـنـد

ره تـن درسـتـی و راه گـزنــد

 

به دارو و درمـان جهـان گشت راست

که بيمـاری و درد کـس را نکاست

 فردوسی

 

 ۱ـ گياه درمانی، بخش يک

 

 درمان با گياهان دارويی از زمان های ديرين تاکنون در ايران گسترش داشته، از ديد آسانی  فراگيری و کاربرد، از ارزش بسياری برخوردار و در پايه نخست بوده است. شايسته يادآروری است که نه تنها در کشور کوهستانی ما، از گل و برگ و ساقه و ريشه  ی گياهان دارويی بهره ی پزشکی گرفته شده است که پيش از گسترش بازار داروهای «ساختگی يا کارخانه ای و سنتتيک»، در بيشتر کشورهای گيتی، جوشانده و خيسانده ی گل و گياهان گوناگون کاشتنی و خودرو(وحشی و اهلی) را برای درمان دردها و بيماری ها به کار می بردند. امروز نيز، با بودن داروهای کانی و حيوانی از فرآورده های گياهی بی نياز نيستيم و گياهان در کارهای دارويی و درمانی از ارزش بسيار  بالايی برخوردار هستند. در ايران باستان، مينوی نگهبان گياهان به ويژه گياهان سودمند به نام اَمِرَتات (به معنی جاويدان) خوانده شده، و بارها از گياه درمانی يا واژه ی اوستايی "اروروبئيشه زو" ياد شده است و از ديد درخوربودن در پايه ی نخست و پيش گام بر روش های ديگر بوده است.

 

آغاز به کار بری گياهان دارويی

 در مکتب آريايی درباره پيدايش گياهان دارويی بنا بر نوشته های بندهش چنين باور داشتند:

«روان آفرينش يا " گئوش اروان"، پرتوی است از آغاز همه، يعنی روان آغازين و همه جانداران و رستنی ها از آن پديدار گشته است از آن ميان ۶۵ گونه جانور و گياهان درمان بخش فراوان».

خاورشناس بلژيکی، کومن می نويسد: «به باور رومی ها، ميترا برای احترام هليوس گاو قربانی کرد و پسين تر در جايگاه ريزش خون قربانی، گياهان درمان بخش روييدند» پايه اين باور با عقيده ی آريايی نزديکی دارد جز اين که واژه ی گئوس اوستايی هم چَم با «گاو» در روم چنين افسانه های پديد آورده.

ـ(درخور ياداوريست که در گذشته ها همانند امروز که يک نام و يا يک واژه می تاند نماينگر چند چيز باشد، ماند نام واژه ی، گاه نام ها و واژه نماينده چند چيز بودند که واژه ی نامبرده نيز از آن گروه است و دو چم و معنی دارد. مانند شير در زبان امروزی پارسی که 3 چم و معنی دارد ـ  شاه نامه و ايران )ـ.

 

 تراپوتيک (۶)

 «مکتب مزديسنا»، ـ(که از باور زرتشتی به دور است ـ شاهنامه و ايران)ـ،باور داشت اهورامزدا گياهان فراوان و درمان بخش برای درمان بيماری های گوناگون آفريده است، تا انگره مينو خوار و زبون گردد. چنان که در وندیداد پرگرد ۲۰بند ۴تا ۷آمده است: « اهورامزدا گياهان دارويی، بسيار بسيار سدها، بسيار بسيار هزارها، بسيار بسيار ده هزار، در پيرامون  گئوکرن رويانيد. بر همه آن گياهان درمان بخش که از برای تن درستی تن مردمان است، درود می فرستيم و به کار می بريم از برای رويارويی با درد، برای رويارويی با تب و لرز، با سوختگی، برای رويارويی با سردرد، برای رويارويی با بيماری اژانه برای رويارويی با بيماری اژهوه برای رويارويی با بيماری پليد (جرب، برص و جذام) برای رويارويی با مارگزيدگی، برای رويارويی با بيماری دروکه برای رويارويی با بيماری های واگيردار (وبا، طاعون و آبله) برای رويارويی با نظر بد، گنديدگی پلشتی که انگره مينو در تن مردم پديد آورد، از بسيار شدن گياهان دارويی بر انگره مينو پيروز می شويم، بسيار شدن انگره مينو را پيش می گيريم، به کار بردن آن ها برای ما، ای اهورامزدا زورآور است».

هم چنين در بندهش باب ۹ آمده است:

«ده هزار گونه گياه سودند از زمين رويانده شده از برای برکناری ده هزار بيماری که انگره مينو از برای مردم پديد آورد».

در دوره ساسانيان برزوی پزشک در پژوهش و آزمون گياهان دارويی کامياب و سرآمد همه بود؛ در خداينامک آمده است برای آزمون گياهان سودمند حتا سفر هندوستان را بر خود تاب آورد و سال ها با پزشکان زيردست و شاگردان خود در کوه ها و جلگه ها به پژوهش سرگرم شد.

 فردوسی آورده است:

پـزشک پژوهنده «بـرزوی» بود                 

بـه پيـری رسيده سخن گوی بود

چنان بُد که روزی بـه هنگام بـار 

بيـامد بـر نـامـور شهـريـار

چنين گفت: «ای شـاه دانـش پذير                  

پژوهنــده دانـش و يـادگيــر

مـن امروز در دفتـر هـنـدوان

بنـگـريدم بــه روشــن روان

نبشته چنين بد که در کـوه هنــد                  

گياهی است رخشان چو رومی پرند

 که آن را چو گـرد آورد رهنمای                

بيـاميـزد و دانـش آرد بـه جای

چـو بر مُـرده به پراکنی بی گمان                  

سخنگوی گردد هـم انـدر زمـان»

...

 بـرفتنـد هـرکس کـه دانـا بُدند

به کـار پـزشـکی تـوانـا بُدنـد

چو برزوی بنهاد سـر سـوی کـوه         

بـرفتـند بـا او پـزشکان گـروه

گياهـان زخشک و ز تر بـرگزيد        

زپـژمـرده و هر چه رخشنده ديد

 

ز هرگونه ای سود از آن خشک و تر     

 همـی بـر پـراکنـد بـر يکديگر

گذشته نگاران بيگانه نيز از پژوهش ايرانيان باستان درباره گياهان دارويی و همچنين آزمون و درمان با آنها ياد کرده اند چنان که پلی نيوس گذشته نگار يونانی (۲۳تا ۷۹ترسايی) می نويسد:

«مغان بسياری از داروهای حيوانی و گياهی را بدست آوردند و در سرزمين ماد بزرگ گونه های گوناگون گياهان دارويی می رويد، همانند بالنک که برای پادزهر به کار برده می شود».

استرابو گيتی شناس يونانی می نويسد:

«در دشت های بلخ، گياهی است که گوارش گوشت را آسان سازد و هم چنين در سرزمين ماد بزرگ نيز انقوره می رويد که از برای دارو و درمان، هم ارزش با نقره فروخته می شود».

 

شگرد ها  و  روش های گياه درمانی

 گياهان داراويی را با سه روش به کار می بردند:

 ۱ـ خوردن

 ٢ـ ماليدن

 ٣ـ بخور دادن

 

 ١ـ روش خوراکی

 بيشتر به گونه فشرده کاربرد داشت، مانند فشرده‌ی گياه هئوما و گئوکرن و گاهی به گونه جوشانده، مانند گياهان «بنفشه» و «شاه اسپرغم» که در اوستا بارها نام برده شده و هم چنين از سوسنبر و بادر نجبويه و ... ياد شده است.

«بنفشه» از آنِ مينویِ تير و تشتر بود و اکنون می‌دانيم که دو گونه مهم دارد، يکی «ويولا آدوراتا» و ديگری «ویولاتريکولور» که يکمی در يبوست به نام ملين و در برنشيت به نام خلط‌آور به کار می‌رود.

 «شاه اسپرغم» منسوب به مينوی شهريور بود (نوه اوسيموو بازيليکوم) گل سپيد و برگ خوشبو دارد که جوشانده‌ی آن به نام معرق به کار برده می‌شود. «سوسنبر» از آنِ مينو‌ی ورهرام بود، امروز به نام «مانتاپی پراتا» ناميده می‌شود که برگ های آن درشت و آبله‌دار است و در تمام جنس های آن ماده‌ای به نام «مانتول» نهفته است که در بيماری های برنش به کار می‌رود.

 «باد رنجبويه» از آنِ مينوی رام بود که در پهلوی واتر نگبوی ناميده شده و امروز «دراکوسفاولم سيترانلا» گويند که برگ های آن آبله دار و سبز تيره است و توده گل های بنفش در بغل برگ هاست، به نام صفراساز به کار برده می شود. گاهی هم ازميوه ها، ترکيبی می ساختند که آن را مذا می ناميدند، به ويژه باور داشتند مذا، به ميزان کم به بدن توانايی می‌دهد و گوارش را آسان می نمايد و بر خون افزايد چنان که در مينو خرد پرسش 15 آمده است: « از بيماران، خوردن مذابه اندک، شيوه نيکويی باشد، گوارش خرم کند، آتش و رنگ افزايد، هوشياری و خرد و خون در تن افزايد، نور چشم و شنيدن گوش زياده کند، خواب به آسودگی نمايد، ولی آن که زياده خورد از وی، زور و خون بکاهد، رنگ رخساره زداید، خواب بسیار گران نماید و یزدان را ناخشنود سازد».

 گاهی هم گياهان را به گونه طبيعی به کار می بردند مانند «کاسنی» که خرداد برزين به دختر ملکه ی چين برای بيماری جگر و تپش قلب داد.

 فردوسی درباره ی گياهان فرموده است:

بيامـوزم اکنـون تـو را دارويـی                 

گياهـان فـراز آورم هـر سـويی

 که همواره باشی تو زان تن درست           

نبـايد به دارو تو را   روده سست

همـان آرزوهــا   بيفــزايدت                   

گـر افزون خوری چيز نگزايدت

 

بيفـزايـد اندر تنت خون و مغز        

همی ياد دار اين سخن های نغز

همان رنگ چهرت به جای آورد      

بـه هـر کار پاکيزه رای آورد

 نگـردد پـراکنده مـويت سپيد                 

زگيـتی نبـری بـه زودی اميد

و را خلعت و نيکويی ها بساخت           

ز دانا پزشکان سرش برفراخت

 

 ٢ـ روش ماليدن

شستشوی بدن با افشره و آميخته گياهان بسيار روان بود و از اين رو برای آب ويژگی «بهی بخشی» قايل بودند و چون اين آب ها با ريشه و برگ و تخم گياهان سودمند دارويی آويخته بودند آن ها را ويسپوبيش يعنی «درمان کل» می خواندند چنان که در داتستان دينيک آمده است:

«آب اردويسور از جايی می گذرد که در آن جا بسياری از گياهان درمان بخش روييده و

 آن آب با ريشه و برگ های آن ها آميخته شده،

آب هروسپ تخمک (دارنده تخمه ها) ناميده می شود و زداينده ی بيماری هاست».

همچنين در آبان يشت بند ١ـ۲، آمده است:

«بر رود اردويسور آناهيتا درود باد که به همه جا گسترده است،

درمان بخشنده ی دردهاست و بايد ستوده جهانيان باشد،

آن که نطفه مردان را پاک کند، زهدان زنان را پاک کند،

شير آن ها را پالایش نمايد».

 امروز نمی دانيم اين آب در کجاست.

فردوسی آورده است:

 

 تنش با گياهان کوهی بشست                 

همی داشتش هر زمان تن درست

 

٣_ روش بخور دادن:

 در زمان باستان گياهان و صمغ های گوناگون را بر آتش نهاده خود را بخور می دادند و آن يکی از اصول پنجگانه پزشکی بقراطی بود است ولی در ايران نيز رواج داشته و به ويژه پس از شستشويی به نام برشنوم انجام می شد. کریستن سن می نويسد: اهالی ژوتلند در جشن سن ژان در ۲۴ژوئن آتش افروخته، خود و خانواده را با گياهان و صمغ های ويژه ای بخور می دهند و آن را برای تن درستی سودمند می دانند».

 دو گياه و صمغ در ايران باستان برای بخور دادن بسيار مرسوم است:

۱ـ کندر معمولی که صمغ گياهان نوع ژونی پروس است و در اوستا به نام وهوگئونه و در پهلوی هوگون ناميده شده و داری ترکيبات بنزو می باشد؛ فرآورده های بنزو مانند بنزوات دو سود و تنتور بنژوان در بيماری های برنش و مجاری هوايی کاربرد دارد.

۲ـ عود که در اوستا وهوکرته و در پهلوی هوکرت ناميده شده و داری دو ترکيب مهم است: يکی کافور که از درخت نوع سيناموم کامفرا در چين و ژاپن و به تازگی در شمال ايران بدست می آيد و بوييدن آن مايه تقويت قلب و ضدعفونی دستگاه تنفس می باشد، ديگری «الواین» که از گياه «الوائس» بدست می آيد و تنها برای خوشبويی به کار رفته است.

 

[1] يسنا، پوشينه نخست _ «پورداود»
[2] بسيار باياست به واژه Treatment به چم درمان در زبان هم خانواده پارسی يعنی انگليسی بنگريم که بی شک از نام نخستين پزشک آريايی« تريتا» گرفته شده است.
[3] يسنا پوشينه نخست، پورداوود
[4] اخبار الحکما القفظی
[5] بحر الجواهر و شرح اسباب
[6]Therapeutique

"ائو وپنتايو اشاهه"

"راه در جهان يکی و آن راه راستی است"

 

دنباله بخش سوم:  درمان شناسی

 

از:  دکتر سهراب خدابخشی

ویراستار: مسعود لقمان

 

پادزهر

 پادزهر يکی از واژه های باستانی است چنان که «پاد» به معنی «ضد» در اوستا پائينی و در زبان پارسی باستان پاتی ناميده شده است و «پادزهر» يعنی «ضد زهر» که يونانی ها «ترياک» و تازيان «ترياق» نامند. افيون از آن روی ترياک ناميده شده که در ترکيب بيشتر ترياق ها به کار می رفته، ترکيبات پادزهر از ۶۰جزء گياهان گوناگون بوده که پسين تر به بيست و ده و حتا سه جز رسيده، در ايران باستان برای دفع سموم،کانی، حيوانی و گياهی، پادزهر به کار می بردند چنان که در فرودين يشت بند ۱۳۱آمده: «فروهر فريدون (ترای تئونا) پور آبتين را درود می فرستيم از برای پایداری بر ضد جرب، لرزه تب، نائزه و اورشه از برای پایداری بر ضد آزار مارگزيدگی».

 در «تاريخ بلعمی» آمده: «نخستين کسی که در اخترشناسی نگريست و ترياق اختراع کرد و در دانش پزشکی رنج برد فريدون بود». از گذشته نگاران بيگانه، پلی نيوس می نويسد: «ملن مديکا بالنک ايرانی دارويی ست که برگ آن مانند برگ تمشک و دارای چند خار است و آن را برای پادزهر به کار می برند و در سرزمين ماد بزرگ می رويد اگر ميوه پخته آن را در دهان گيرند تنفس را آسان نمايد».

در زمان ساسانيان هنگامی که دانشکده ی پزشکی گندی شاهپور در اوج بود برزوی پزشک و پزشکان ژوهنده ی ديگر در جستجوی گياهان پادزهری بوده اند. در شاهنامه آمده است:

 

پزشک پژوهـنده آمـد بـه کـوه               بيـاورد با خویشتن آن گروه

زدانيی او را فـزون بـود بـهـر              هـمی زهر بشناخت از پادزهر

گيـاهـان کوهـی فـراوان درود              بيفکند از آن هرچه بيکاره بود

از آن پاک ترياک ها بـرگـزيـد             بيامیخت دارو چنان چون سزيد

 

پادزهـر مهردادی

 مهرداد ششم ( ۱۳۱ تا ۶۳ پ م) شاهنشاه اشکانی از هماوردان سرسختِ دولت روم بود و از آن جايی که در زندگی، سيار محتاط بود از آن بيم داشت که روزی يکی از سرداران يا نزديکانش به فريب دشمنان، وی را مسموم سازند. بنابراين انگيزه بر آن شد که خود را کم کم به زهرهای گوناگون خو و عادت دهد. نخست از اندازه های کم آغاز کرد و کم کم بر اندازها افزود تا هنگامی که ديگر اندازه های کشنده نيز در وی اثر نداشت.

سرانجام هنگامی که اين پادشاه در جنگ با رومی ها در «پونتس» شکست خورد. آن ننگ بر او ناگوار آمد و خواست خودکشی کند ولی چون هيچ گونه زهر کشنده ای در او کارساز نشد به يکی از نزديکان خود دستور داد تا با زخم دشنه زندگی وی را پايان بخشيد.

 اين روش يعنی به کار بردن اندازه کم کم زهر در بدن، و خود را بدان عادت دادن در روم و يونان به نام يادگار مهرداد، مهرداديسم يا ميتراداتيسم ناميده شد گرچه مهرداد در ايران باستان با اين روش به راستی پادزهر طبيعی در بدن پديد آورد ولی دو سده پس از زمان وی جالينوس ترياقی ساخت به نام «ترياک ميتراداتوس».

 

 ابوريحان بيرونی می‌نويسد:

«ترياق در روزگار ما چنان است که

هر دارويی که مضرت زهرها را دفع کند آن را به ترياق تعریف کنند و

 شريف ترين گونه های ترياق ها، ترياق فاروق است

که به کلمه ی يونانی، ترياک مثريد وتوس خوانند.

 فاروق به معنی جدا کننده‌ی ميان خون و زهر و نجات دهنده‌ است مر تن را از مضرات زهر».

 

 پورسينا در کتابِ «قانون» آورده است:

«ترياق مثريد توس را جالينوس يونانی ساخت و

 برای رفع بيشتر زهرها برای تمام اندام به کار می‌رود».

 

 معجون اين ترياق را به گونه ای که شمردم از سی جزء فزون است ولی به گونه ای که پورسينا ياد می کند اين ترياق پسين تر بدست پزشک ايرانی به نام شاهپور سهل (پزشک گندی‌شاهپور) کم تر شد و جزء‌های مهم را برگزيد و ترياقی ساخت مرکب از ۱۲گياه که پسين تر ابن صرافيون از وی پيروی کرد. بنابراين ترياق «مثريد توس» بر پايه نسخه‌ی شاهپور سهل بنا به گفته پورسينا آمده در «قانون» چنين است:

 «علک البطم ۲۴درهم ـ خرومرفس ۱۲درهم ـ زبيب ۴درهم ـ دارچين، مقل ارزق، اطفارالطيب، سنبل رومی، سليخه، اکليل الملک، حب‌ الفارمن هر کدام ۳درهم، زعفران ۱درهم، قفراليهود ۵/۲ درهم».

 

 

گياه هئوما

اين گياه در اوستا هئوما و در سانسکريت سوما و در پارسی هوم ناميده می‌شود. در ايران باستان از ديد سپنتايی، مينويی به نام ايزد هئوما را پاسبان اين گياه پنداشته‌اند و از گفته های کهن برمی‌آيد که پزشکی به نام هئوما آن را کشف نمود.

جايگاه و رستنگاه نخستين آن در زمان باستان بنابر نوشته های يسنا ۱۰بند ۱۱بخشی از کوه های هندوکش و البرز شرقی پنداشته‌اند. امروز نيز اين گياه بيشتر در فلات افغانستان و تبت و کشمير و دامنه‌های هندوکش می‌رويد. در يسنا ۹بند ۱۶آمده است:

 

«درود به هئومای نيکو،

 نيک آفريده شده،

 راست آفريده شده،

 نيک درمان دهنده،

 خوش‌اندام، نيک کنش پيروزگر،

 زردگون و نرم تاک،

 چون خورندش از همه بهترين،

از برای روان راه جوی‌ترين است».

 

 پراهوم

افشره‌ی اين گياه را پراهوم می‌ناميدند و با صفت دور "انوشه" (جاويدان) ار آن ياد شده است. برای تهيه آن تشريفاتی با همراهی 7 تن داشتند. به دست آوردن افشره و مراسم اش بدين گونه بود:

يک تن زوت بود و اوستا می‌خواند.

دومی هوم را می‌کوبيد به نام هاونان.

سومی نگهبان آتش بود به نام آتره‌ وخش.

چهارمی آب می‌آورد به نام آبرت.

پنجمی پراهوم را از صافی می‌گذرانيد به نام آسنه ‌تار.

ششمی پراهوم را با نام شير درهم می‌نمود به نام رئت ويشکرا.

و

هفتمی بازرس و نگهبان کارهای آن ها بود به نام سر شاورز.

 

 همه‌یِ آن ها ماسک های ويژه‌ای به نام پنام را بر چهره داشتند. پنام، گونه، بينی و دهان را می پوشانيد

 ايرانيان خواص «بهی بخشی» و بهبود دهندگی فراوانی برای هوم باور داشتند، چنان که در يسنا ۱۰بند ۶ و ۷ آمده است:

«کمترين خورش و فشرده هئوما، از برای نابودی بيماری و عيب های فراوان بسنده است،

نابود شود هر آن آلودگی که به وجود آمده باشد

از آن خانه ای که هئوما در آنجا آورند، درمان پديدار کند و چاره‌بخشی نمايد».

 

پژوهش درباره هئوما

 گياه‌شناسان ايرانی کم و بيش از اين گياهِ باستانی ياد نموده‌اند؛ چنان که در «تحفه المؤمنين» حکيم مومن آمده است:

«هوم المجوس گياهی است ساقش يک عدد و باريک، صلب،

گلش زرده تيره، همانند ياسمن و برگش ريز،

ظاهراًَ از جنس ارغوان زرد است ولی نزد برخی «بخور مريم» و نزد برخی «مرانيه» مراد است. خشک اين گياه کوچک با ساقه‌های بی‌برگ و پرگره می ماند به ساقه رَز (انگور) و

 در قُطر و رنگ همانند کاه گندم».

 

گياه‌شناسان و خاورشناسان باختر زمين درباره‌ی اين گياه گفتگوهای بسياری کرده‌اند و شماری مانند دکتر اچينسون گياه‌شناس سرشناس، آن را «افدرا و وولگاريس» دانسته است. در آزمايشگاه گياه شناسی دانشکده پزشکی تهران آن را، «اريکا اکيستفرميس» يا «افدرااکيستفرميس» تشخيص داده شد از تيره‌ی «ژنه‌تاسه» و آن ها را «رزين دومر» می‌نامند که برگ های آن به فلس های کوچکی تبديل شده، از ميان رفته، اندازه ی ميان گره‌ای آن کمابيش دراز و گل های نر آن خيلی بسيار است،

افشره ی اين گياه به رنگ کم وبيش قهوه‌ای است، دارای مزه گس مانند و خواص افدرين به فرمول C10H13NO می‌باشد.

 کاربرد

 فشرده‌ی آن در آسم و تنگی نفس سودمند است، تپش و ريتم قلب را نيرو می‌بخشد.

 

۲ـ کارد درمانی

چنان که همه گواه هستيم، امروزه نزديک به نيمی از بيماری هايی که با دارو، درمان نمی‌پذيرند، عمل جراحی، آن را درمان‌پذير ساخته است. هنگامی که جراحی متديک و کلاسيک روی کار آمد و به ويژه با تکميل ابزارهای گوناگون بی هوشی و پش از آن پديدآوردن و ساختنِ ابزارهای پلشت‌بری و گند زدايی،  گام های کارسازی در درمان بسياری از بيماری ها برداشته شد. اما نبايد پنداشت که درمان ها ديرين و با تنگنای ابزاری، جراحی يا کارد درمانی، ماربردی نداشته است.

در ايران باستان و در اوستا از واژه‌ی «کارد درمانی»، به گونه ی، " کره‌تو بئيشه زو" بارها ياد شده است و آن را پس از «گياه درمانی»، و پا‌يه ی دوم بر می شمرده اند. شماری از پژوهندگان، "خشتره وئيريا"، مينو‌ی نگهبان ابزار را، نگهبان «کارد درمانی» پنداشته‌اند.

در دينکرت ۴ آمده است که اگر پزشکی نخست با روش گياه درمانی، برای درمان بيماری کوشيد و سودی نگرفت. چنان چه آزموده باشد می‌تواند از برای درمان زخم ها، غده‌ها، قطع اندام و مفاصل از کارد ياری گيرد.

پيش از مکتب مزديسنا، کسانی بودند که بدون داشتن آزمون و گواهينامه، دست به جراحی بيماران زده، بسياری از آنان را به کام مرگ می‌کشاندند و می‌توان گفت پايه و رسم و روشی برای اين کار بنيان نهاده نشده بود. ولی با روی کار آمدن مکتب مرديسنا و بنابر باورها آن مکتب، يک تن جراح هنگامی می‌توانست يک مزداپرست را عمل نمايد که نخست سه بت‌پرست را به شايستگی و نيکی عمل کرده بود و گرنه جز اين گناهی که مرتکب شده‌ بود همانند گناه زخم عمدی و سزاوار کيفر می‌ شد. در وندیداد پرگرد ۷ ند ۳۶تا ۴۰ آمده است:

«ای پاک دادار دو گيتی اگر مزداپرستان بخواهند عمل کنند نخست هم نوع خود مزداپرست را بيازمايند يا بت‌پرست؟ اهورامزدا فرمود: اگر وی نخست يک بت پرست را عمل کرد و مرد، دوم بار بت پرست را عمل کرد و مرد، سوم بار بت پرست را عمل کرد و مرد، آنگاه خواهان عمل تا جاودان ناآزموده است. پس نبايد يک مزداپرست را در عمل زيان رساند. اگر چنين کرد بايد زيان ديده را با دريافت کيفر از برای گناه عمدی جبران نمايد، اگر او نخست يک بت‌پرست را عمل کرد و تن درست در آمد دوم بار بت پرست را عمل کرد و تن درست درآمد سوم بار بت پرست را عمل کرد و تن درست در آمد پس او جاودان آزموده است و به دلخواه می‌تواند، چون پزشکی آن ها را بيازمايد، به دلخواه يک مزداپرست را عمل کند، به دلخواه يک مزداپرست را درمان نمايد».

در ميان ايرانيان تريتا نخستين کسی بود که در جراحی دست داشته است چنان که در بندهش آمده است:

«اهورامزدا کاردی زرين به تريتا بخشيد تا با آن کارد درمانی کند و بيماران را با آزمود‌گی درمان نمايد».

پسين تر در کتاب ها پهلوی، "سئنامرو"، که در کنار درخت "ويسپوبيش"، می‌زيسته است را به نام جراح چيره دست شناسايی کرده است که پسين ترک و در پارسی به چهره ی سيمرغ حکيم درآمد و کارهای شگفت‌آور نمود.

 

 بی هوشی

آشکار است که عمل جراحی در صورتی امکان دارد که ابزار بی هوشی در دسترس باشد. اگر يک عمل سطحی کوچک بدون بی هوشی وآن هم به سختی انجام گيرد، برای شکاف های بزرگ شدنی نيست.

در ايران باستان « می» يا شراب، يکی از ابزارهای بی هوشی بوده است يعنی به راستی کار «نارکوز» را انجام می‌داده است. امروز در اثر آزمايش و بررسی پی برده ايم که می يا شراب به گونه ميانگين، در بر دارنده ی ۳۰ درسد الکل است و همچنين ثابت شده است هنگامی که ميزان الکل در يک ليتر خون به سه سانتيمتر مکعب برسد در فرد نشانه تحريک شادی و غم پديد می‌آيد ولی اگر ميزان الکل خون بالا تر رود و به ۵ سانتی‌متر مکعب در يک ليتر برسد. مستی کامل و خواب ‌آورد است ولی گمان می رود که برای جراحی بسنده نباشد و در ايران باستان داروی بی هوشی نيز وجود داشته است.

در اوستا از گياهی به نام بنگ که در زبان پهلوی به گونه منگ در آمده، نام برده شده که معنی نام آن «بی هوشی» است. چنان که در "ارتای ويراف نامک"، باب ۲بند ۳ آمده است:

«هنگام شاهنشاهی اردشير بابکان

موبدان موبد ارتای ويراف در

 اثر نوشيدن چند جام پياپی می‌ آميخته با منگ

 شتاسپان به خواب و بی هوشی گراييد و به گردش مينوی پرداخت».

 از اين گياه بنگ، گذشته نگاران بيگانه نيز ياد نموده‌اند؛ هردوت در سده پنجم پيش از ميلاد می‌نويسد:

«نژاد سکيت‌‌ها تيره‌ای از ايرانيان، از گياه کانابيس دانه برگيرند و به زير چادرهای نمدی خود خزند و آن را روی سنگ گداخته ريزند آن چنان که دود از آن ها برخيزد و به اندازه‌‌ای بخار پراکند که بخار هيچ گرمابه‌ای به پای آن نرسد. سکيت ها در اثر اين بخار به خروش و شادمانی آيند و از هر گرمابه‌ای برای آن ها بهتر است».

در سده نخست ترسايی پلی نيوس يکی ديگر از گذشته نگاران يونانی می‌نويسد:

«در بلخ و کرانه رود بوريس، "تنس" گياه شگفت‌آوری است که اگر آن را با مرمکی و شراب آميزند چون خورند چيزهای شگفت‌آميز به تصور آن ها آيد و از خود بی خود شوند تا اين که معجونی از ميوه کاج و فلفل آميخته با شراب خرما و عسل بخورند و به حال آيند».

به گمان بسيار گياه شگفت‌آميز پلی نيوس همان «کانابيس» باشد که هردوت از آن ياد کرده است. گياه «کانابيس» دو تيره‌ی مهم دارد: يکی «کانايس آنديکا» و ديگری «کانابی ساتيوا» که اين دومی همان «کنف»است که تخم‌ آن را شاهدانه گويند و در پهلوی شهدانک شده و سکرآور است.

 به دو انگيزه «کانابيس» همان بنگ اوستايی است:

 ۱ـ تخم «کانابيس»، شهدانه نيز سکرآور است و در تازی بذرالبنج، يا تخم بنج يا بنگ گويند.

 ۲ـ اين که لفظ«کانابيس» در زبان های اسلاو تقليدی از سکيت ها همانند بنک است چنان که در روسی، پنکه و در لهستان، پينکا و در چک اسلواکی، پنک گويند و همه يادآور واژه بنگ اوستايی است. پس بنگ همان است که در خداینامک بارها به نام داوری بيهوشی ياد شده چنان که فردوسی آورده است:

 

بفـرمـود تـا داوری هـوش  ‌بـر              در افکنـده در جام می چـاره‌گـر

بدادند و چون خورد بی هوش گشت             تو گفتی که بی ‌جان و بی‌توش گشت

 

همچنين در شاهنامه از گياه بنگ نامبرده شده است چنان که فردوسی آورده است:

 

به افسون سبک سوسن تيـز چـنگ               بـه جام می‌افکند يک پـاره بنگ

چون آن جام را خورد شد مست مـرد              ورا بنگ و می سخت بی هوش کرد

 

 شکاف رستمی

 بنا بر نوشته های خداینامک، چون باروری رودابه زن زال ـ سپهدار زابل ـ به ۹ماهگی رسيد و از درد فراوان رنج می برد، سئنامرو فرمان داد تا رودابه را با جام های پياپی از می (شراب) خواباندند و با دشنه‌‌ای تهيگاه او را شکافته، کودک را بيرون آوردند و سپس جايگاه زخم را دوخته و آميخته‌ای از گياه و شير و مُشک را بر آن نهاده و بستند، چنان که فردوسی آمده است:

 

چنين گفت سيمرغ  کاين غم چراست         به چشم هژبر  اندرون نم چـراست

از اين سـرو سيميـن بر مـاهروی         تـو را کودک آيـد يـکی نامجوی

نيـايد بــه گيتـی ز راه رهــش          بـه فـرمـان دادار نيـکی دهش

بيـاور يکـی دشـنـه آبگـــون         يکـی مـرد بينـا دل پر فسون

نخستيـن به می ماه را مست کــن        ز دل بيم و انديشـه را پست کـن

تو بنـگر کـه بينـا دل افسون کـنـد        ز پهـلوی او بچـه بيـرون کنـد

شـکـافـد تـهـی‌گـاه سرو سـهـی         نـباشـد مـر او را زدرد آگهـی

وزو بچـه ی شيـر بيـرون کشـد        همـه پهلـوی ماه در خون کـشـد

وزان پس بدوزد کجا کـرد چـاک       ز دل دور کن ترس و تيمار و باک

گياهی که گويم با شيـر و مشـگ      بکوب و بکن هر سه در سايه خشک

بـسـای و بـپـالـای بر خستگيش       ببينـی هـم انـدر زمـان رستگيش

بر آن مال زان پس يکی پر من            خـجـستـه بـود سـايـه و فـر من

...

بيامد يکی مـوبـد چيـره دسـت        مر آن ماهرخ را به می‌کرد مـسـت

شکـافيد بی رنـج پهـلـوی مـاه          بتـابيـد مـر بـچـه را سـر ز راه

چـنـان بی‌گزندش بـرون آوريـد          که کس در جهـان اين شگفتـی نديد

دو دستش پر از خون ز مادر بـزاد           نـدارد کــی ايـن چنين بچه ياد

شبان روز مادر ز می خفـتـه بـود         ز می خفته هم دل زهُش رفـته بود

همان زخمگـاهش فرو دوخـتـنـد         بـه دارو هـمـه درد بـسپـوختنـد

 

گفتگو در پیرامون شکاف رستمی

بنابر باور ايرانی، سئنامرو (سيمرغ)، دستور داد شکم رودابه را باز کرده زهدان را بشکافند و رستم بدين گونه به گيتی پا نهاد و اين شکاف به نام «شکاف رستمی» ناميده می‌شود ولی باور اروپايی متفاوت است:

۱ـ الهه پزشکی يونان به نام آپولون شکم کرنی را باز کرد و پدر پزشکی يونان آسکلپسيوس از وی زاده گرديد يعنی به وسيله‌ی «شکاف اسکلپيسن».

 ۲ـ‌ ژوليس سزار فرمان داد پس از ده دقُقه از مرگ مادران بارور شکم آن ها را شکافته کودک را نجات دهند و به شکاف «سزارُن» سرشناس شد.

 ۳ـ خود ژولس سزار بدين‌وسيله از مادر زاده شده بود.

باور نخست و سوم اروپايی درستی ندارد چه نخست «شکاف اسکلپسين» به وسيله‌ی يک الهه روی زهدان الهه‌ی ديگر به عمل آمده است و موهومی بيش نيست، دوم اين که اگر ژولس سزار خود به وسيله‌ی «شکاف سزارين» زاده شده بی شک پس از مرگ مادرش بوده و حال آن که در هنگام گشایش کشور «گل» مادر سزار زنده بوده است بنابراين، اين گفته درست نيست. تنها «شکاف رستمی» و «شکاف سزاری» را می‌توان درست دانست. اينک در چگونگی «شکاف رستمی» گفتگو می‌نماييم:

 

 ۱ـ بی هوشی

 به گونه ای که در «شکاف رستمی» اشاره شد بی هوشی به ياری مِی‌ انجام گرفته و امروز می‌دانيم که می به انگيزه داشتن الکل، مستی، سستی و گيجی می‌آورد ولی توانايی ندارد حس درد را از ميان ببرد و يک چنين شکافی بی‌گمان همراه با داروی بی هوشی ايران باستان يعنی آميخته‌ای از شراب و بنگ بايد صورت گرفته باشد که در اين جا از بنگ اشاره‌ای نرفته است.

 ۲ـ دوختن

آيا دوختن زهدان ممکن بوده است؟ برابر اسناد و تاريخ، در سده شانزدهم در فرانسه و در سده هفدهم در آلمان چنين مرسوم بود که زهدان را ندوخته داخل شکم می‌کردند و برآيند، اين که مادر هم فوت می‌کرد. ولی در سال ۱۸۷۶پرو باور داشت بايد پس از بيرون آورد کودک، زهدان و لوله و تخمدان را بردارند. کوتاه آن که، نخستين کسی که زهدان را دوخت کهرر بود و سپس لمبر روش دوختن را تکميل ساخت يعنی در دوختن، زهدان و پرده‌ی «صفاق» را جداگانه شرط کاميابی دانست و این کار هم در سده نوزدهم اجرا شد.

 ۳ـ ابزارهای پلشت‌بری و ابزار گوناگون عمل

 در امکان وجود يا نبود آن جای گفتگو و درنگ است. چون تاريخ درباره‌ی هر دو شکاف يعنی رستمی و سزارين تاکنون حکمی نداده و آغاز هر دو از داستان است. بهتر است ما ايرانيان داستان ملی خود را پذيرفته، در برابر شکاف سزارين از شکاف رستمی بهره بريم[7].

 

 4 ـ مانتره درمانی

 تلقين در درمان برخی از بيماری های روانی هوده ای نيکو بخشيده است و بايد با برپايی يک پيرامون آرام وآسوده با کوشش در همدردی و آرامش روحی همراه باشد تا بر اراده‌ی بيمار چيرگی يابد. البته از تلقين منفی بايد دوری جست، تلقين بايد مثبت باشد يعنی از درد و بيماری سخن گفته نشود بلکه از به دست آوردن تن درستی نويد داده شود و هوده‌ای که از آن گرفته شده در بيماری های روانی است که خود در اثر انديشه نادرست در بيمار پيدا شده است. مانند اين که شخص بيمار نيست و خود را بيمار می‌خواند و سرچشمه‌ی اين انديشه و تلقين بر وجدان خودِ وی هم نا آشکار و به راستی غيرارادی است.

 در ايران باستان تلقين با نيايش نيز همراه بوده است و آن را روی هم رفته مانتره می‌ناميدند و اين روش درمان را مانتروبئشه‌زو يا «مانتره درمانی» می‌ناميدند. در مکتب مزديسنا باور داشتند آن که از «گياه درمانی» و «کارد درمانی» هوده نگرفته است بايد با ايمانی پاک از مانتره درمان جويد و مانتره پزشک مهم تر از همه است. در ارديبهشت يشت بند ۶آمده است:

«از اشا (پاکی و راستی) درمان جوييد، از داد درمان جوييد، از گياه درمان جوييد، از کارد درمان جوييد، از مانتره درمان جوييد که درمان دهنده، درمان دهنده‌تر، درمان دهنده‌ترين است».

 مانتره در ديدِ آريايی

 آرياييان می‌پنداشتند که در شماری از واژه های مانتره که به زبان رانده می‌شود، در برخی واژه های گفتاری نيرويی نهفته است که خدايان را به همراهی می‌‌کشاند و انسان را توانا می‌سازد که بر دردها و آسيب‌ها پيروز شود. بنابراين مانتره ترفندی کارساز و نيرومند بود که در برابر آن ها به کار می‌رفت ولی باور نخستين آرياييان در برابر اثر مانتره ساده بود پس باورهای آن ها بخردانه به شمار می‌رفت ولی پسين تر کم کم به خرافات آلوده شد و انديشه کردند مانتره می‌تواند برخی از کسان آدمی را که دارای توانايی  ويژه هستند به هر امری توانا سازد و با سخن مانتره مينو‌ی ايريامن را از خود خشنود سازند. چنان که در ونديداد پرگرد ۲۰بند ۱۰ـ۱۲ آمده است: «با همه دردها، آسيب‌ها، مرگ‌ها، نظرهای ناپاک رويارويی می‌نمايم، بشود که ايريامن ارجمند بپسندد تا به ياری مردان و زنان، برای ياری از منش پاک به سوی ما‌ آيد، با پاداش گران بهايی که در خور باور است، من از او پاداش دلخواه دادگری را خواستارم، بشود که ايريامن اراده کند براند همه دردها، آسيب ها، مرگ ها، نظرهای ناپاک».

 مانتره در مکتب مزديسنا

هنگامی که يونانيان از آپولون خدای دارو و درمان، بابلی ها و آشوريان، از بت ها و الهه‌ها درمان می‌جستند و برخی مانند کلدانيان با اوهام و خرافات دست به دامان جادوگران می‌زدند، ايرانيان اهورا مزدا را بئشه‌زه يعنی «آسيب‌زدا»، بئشه زيوتمه يعنی «درمان‌بخش‌ترين» و پشوتنا يعنی «نگهدارتن» می‌‌خواندند و در هنگام بيماری در اثر باور از وی درمان می خواستند و باور داشتند زمزمه‌ی سخن مانتره از همه برتر است. چنان که در هرمزد يشت بند  ۱ـ ۴ آمده است:

«پرسيد زرتشت از اهورامزدا کدام سخن از پاک مانتره بزرگوارتر است که سراينده را زور و نيرو افزايد که در دل و نفس وی آشکار شود، کدام نيرومندترين، پاکی افزاینده‌ترين، تن درستی بخش‌ترين، چاره‌بخش ترين، انگره مينو و دُرج زادترين است؟

اهورامزدا فرمود:

«ای اسپيتمان زرتشت! نام من و سخن مقدس من نيرومندترين، پاکی افزاينده‌ترين، تن درست‌ بخش‌ترين، چاره‌بخش ترين انگره‌مينو و دروج زداترين است .

 کسی که نام مرا زمزمه کند، سخن مانتره را زمزمه کند مانند جشون پشت، زره پيش سينه، به ضد انگره‌مينوی نابکار بکار رود نه درد به وی رسد نه آسيب، قدرت اين سخن چنان است که گويی هزار مرد يک مرد را نگهبانی کند».

و هم‌چنين در ارديبهشت يشت بند ۷־۹آمده است:

«ای بيماری‌ها نابود شويد، ای مرگ نابود شو، ای آسيب رسانندگان نابود شويد، ای پتيارگان نابود شويد، ای آزار رسانندگان نابود شويد، ای تب نابود شو، ای پليدترین تب نابود شو، ای مايه‌ی درد و رنج و بيماری نابود شو، ای ترومتی نابود شو، ای پئيری ميتی نابود شو ای بد نظر نابود شو، ای جهی کا نابود شو، ای باد طرف شمال، ای بادی که از سوی پليدی ها می‌آيی نابود شو».

 

 مانتره در مکتب اکباتان

 گذشته نگاران بيگانه نيز از اين روش درمان در ايران باستان نام برده‌اند چنان که پلوتارک در سده ششم پيش از ميلاد می‌نويسد:

«سردار يونانی تمستوکلس که در مکتب اکباتان راه يافته بود

پزشکان مغ را ديده بود که با نيروهای فرا گيتی بيماران را درمان می‌کردند

و آن را دانش مغی می‌گفتند و کمتر به بيگانگان ياد می‌دادند و جزو دانش های پنهانی بود».

 

راهکار نفسانی در دانشکده‌ی گندی شاهپور

 پزشکان دانشکده پزشکی گندی‌شاهپور در درمان برخی از بيماری ها «راهکار نفسانی» به کار می‌برند چنان که جبرئيل پوربوخت ایشو در سال ۲۱۳هجری از گندی‌شاهپور به دربار هارون‌الرشيد فراخوانده شد. هارون از وی خواست يکی از نديمه‌ها را که به فلج دستِ راست دچار شده بود درمان بخشد. جبرئيل بوخت ایشو دستور داد نديمه را آوردند و به هنگام ديدن وی بدون سرآغاز چنان دست پيش برد که انگار می‌خواهد وی را از ستر عورت بيندازد. کنيزک بی‌درنگ چنان دست پيش برد و بر دست جبرئيل زد که هارون شگفت زده گرديد.

 

 ابسرواسيون

 در ميان زرتشتيان هنوز به پيروی از باورها مکتب مزديسنا روش درمان با مانتره رواج دارد و اين برابر درمان کليسايی اروپاييان در سده های گذشه به نام «اگزرسيسم» می‌باشد.

اين گونه درمان که به حقيقت بايد آن را «درمان مذهبی» ناميد بدين‌ گونه اجرا می‌شود:

 بيمار را شستشو داده صمغ ها و گياهان ويژه، مانند صندل، کندر و عود را در مجمری روی آتش می‌ريزند و سراينده‌ی مانتره با گفتار زير و بم با يک آهنگ ويژه موسيقيايی اين تلقين و نيايش را برای بيمار می‌سرايد و کم و بيش يک نوع پسيکوموزيکوتراپی انجام می‌گيرد و اثر آن به گونه ناآشکار روی دستگاه روانی و عصبی يک نوه عمل تورپياژ محسوب می‌شود زيرا بيماران در پايان اين مراسم يک نوع حالت شعف و اميدواری در خود حس می‌نمايند. در باره ی کارايی و چگونگی عمل مانتره می‌توان باورها دارمستتر را در زير بازگو داشت:

«دعای آدمی معمولاً‌ برابر با گيتی است، انسان نيازهای ساده‌ی خود را در برابر هر چيزی به هنگام نبود آن ضمن نيايش می‌خواهد چنان چه برابر مقررات گيتی همان مقصود بايد موجود شود، بنابراين انسان می‌بيند که دعای او برآورده می‌گردد.

 

از اين موضوع چنين هوده می‌گيرد که نيايش هوده مند است و به شُوند(دليل) نابی نيت و باور و سادگی طبع در هر چيزی،

شُوند فرا گيتی را بر شُوند طبيعی برتری می‌دهد،

همين رسيدن به هدف، باور ايرانيان را درباره کارايی مانتره راسخ‌تر می‌سازد».