بايد بزرگ واقعي بود

مقام و دارائي ؛ بزرگي و احترام  موقعيتي مي آفرينند

و ليكن  متفاوت با بزرگي واقعي و دائمي است

زيرا احترام گذاردن  به  بزرگ واقعي  ؛  ديگر ربطي به موقعيت و اجبار  ندارد . 

« مقام و دارائی به تنهائی هدف نیست ِ وسیله رسیدن به هدف است »

 

روزي سنگ تراشي بود كه از خويش و موقعيتش در زندگي ناراضي بود ؛ يك روز از مقابل منزل بازرگاني رد ميشد و نگاهي به خانه وي انداخت وبا خود  گفت : «   با اين همه دارائي  مسلما بسيار قدرتمند است »  و آرزو كرد " اي كاش بازرگان بود و اينچنين زندگي ساده اي نداشت ".

 ناگهان او ثروتمند شد و به قدرت و تجملاتي كه در رويا ديده بود رسيد وليكن ناگهان يك مقام عالي رتبه را بر روي تخت رواني را  ديد كه سربازان او را اسكورت ميكردند و ديگران تعظيم ميكردند ؛ ناگهان با خود گفت : « عجب قدرتي ؛  كاش اينچنين بودم » .

ناگهان او عالي رتبه شد و سوار بر تخت روان بود و در روز گرم تا بستاني ؛ نگاهي به خورشيد انداخت و ديد كه خورشيد مغرورانه به كار خود مشغول است و به حضور او توجهي نميكند و با خود گفت : « عجب قدرتي ؛ كاش ميتوانستم خورشيد باشم » .

پس او خورشيد شد و لي با تندي به همه مي تابيد و مزارع را سوزاند و كشاورزان و كارگران او را لعنت ميكردند ؛ ناگهاني ابري آمد و مابين او و زمين قرار گرفت و قدرت او كم شد و با خود گفت : « اي كاش ابر بودم ».

او ابر شد و مدام برسر روستائيان و مزارع باريد و همگان بر سر او فرياد ميزدند ؛ ناگهان بادي آمد و او را كنار زد و با خود گفت : « عجب قدرتي ؛  اي كاش باد بودم » .

او سپس بادشد كه خانه ها را بهم ريخت و درختان را از ريشه شكست وديگر  همه از او مي ترسيدند ؛ ناگهان متوجه شد كه با چيزي مواجه شده كه اصلا تكاني نميخورد ؛ آن چيز كوه و يا يك سنگ بزرگ و بلند بود و با خود گفت : « عجب سنگ قدرتمندي ؛ اي كاش سنگ بودم » .

پس او سنگ شد و قوي تر از همه چيز بر روي زمين ؛ اما همانطور كه ايستاد ه بود ؛ صداي چكشي را شنيد كه يك قلم را در صخره ي سخت مي كوبد ؛‌ در خود احساس كرد كه در حال تغيير كردن است ؛ با خود فكر كرد و گفت : « ديگر چه چيزي ميتواند از من سنگ بزرگ قوي تر باشد ؟ » ؛ به پائين نگاهي كرد و  در زير دست خويش چهره يك سنگ تراش را ديد وبا خود گفت : « اي كاش همان سنگتراش بودم » و ...................... .                                                           « بنجامين هف »

شخصيت ديگران را عاريه نگيريم

و

 افسوس نخوريم

 ؛‌ راه چاره اين است كه  به خدا توكل كنيم

  و خود را بهتر سازيم و از داشته هاي خود بهتر استفاده كنيم

به نظر شما راه چاره چیست ؟