نامه‌اي به همه آنها...

سرويس: آسيب‌هاي اجتماعي
1385/07/29
10-21-2006
11:37:42
8507-13088: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: آسيب‌هاي اجتماعي

تو مرا نمي‌شناسي؛ صدايم را نمي‌شنوي؛ گريه‌هايم را نمي‌بيني؛ عمق فقرم را نمي‌داني؛ اما من .... !

من كه هستم؟ آدمي از جنس تو! متعلق به دنياي تو! 5 دقيقه آن ورتر جايي كه از كودكي به ديوانه‌خانه مي‌شناسي‌اش!

وقتي معلم موضوع انشاء را گفت، فكر كردم خيال‌پرداز شده است! چون در تمام ذهنم جز تصاويري از دود سياه خفقان‌آور كارخانه‌هاي اطراف، نهرهاي كثيف و آلوده بي‌حصار سر راه مدرسه كه با جريان فريبنده‌اش، كودكان بازيگوش را صدا مي‌زند و بعد با همه آرزوها، آنها را پايين مي‌كشد و دور از چشم مادرانشان خفه مي‌كند؛ كوچه‌هاي تاريك بي‌روشنايي كه صداي سگهاي ولگرد در آن مي‌پيچد؛ خرابه‌هايي كه محل خاكبازي ماست؛ موشهايي كه از ميان زباله‌هاي انباشت شده بي‌صاحب مي‌جهند؛ كوچه‌هاي پر از خاك كه پدرم دهها نامه براي آسفالتشان نوشت؛ آبي كه با 12 نوع آلودگي، پدر و مادرم به خوردمان دادند؛ بوي متعفن فاضلابهاي سرريز شده از خانه‌ها كه زير درختان پير كنار خرابه‌هاي اطراف، مثل زندگي در اين جا، از جريان بازمانده‌اند، تصوير ديگري ندارم.

تو هم تصوير محله مرا نداري؛ ما ديوانه‌هاي همه مناطق شهر را مي‌پذيريم؛ اما هيچ عاقلي حاضر به گذر از محله‌هاي ما نيست.

تمام خانه‌هاي حقير، زشت و چشم‌آزار محله من، اگر همت گذر داشته باشي، با تو حرف دارند ....

زير سقف يكي از خانه‌ها، دانيال، طفلك 4 ساله، 5/3 ماهه كه بود، تب و بعد تشنج كرد و چون هزينه درمان نداشت و اگر هم داشت، مركز درماني نبود، فلج شد. پول آزمايشش 180 هزار تومان مي‌شود.

مريم خانم 3 پسر دارد. شبها كدو سرخ مي‌كند تا براي خانم خانه‌اي در خيابان «زعفرانيه» ببرد؛ يكي از پسرهايش مريض است؛ آن ديگري با زحمت، اما به خاطر علاقه‌اش درس مي‌خواند. سومي يك دست بيشتر ندارد. يك موتور قراضه دارد كه مسافركشي مي‌كند و خيلي‌ها به خاطر يك دست بودنش حاضر نيستند مسافرش باشند.

زني شوهرمرده، زير سقف خانه ديگري با يك غده در گلو 5 كودك يتيم را بزرگ مي‌كند.

بيچاره آقا هدايت ! به حبيب لودر معروف است؛ از بس كه كار مي‌كند. پسرش «يعقوب» معلول ذهني است. آن قدر سرش را از صبح تا شب تكان مي‌دهد كه حوصله‌ همه بچه‌هاي قد و نيم قد خانه را سر مي‌برد. 8 ساله است؛ اما جثه 4 ساله‌ها را دارد.

پدرش نه خرج درمان دارد نه راهي براي بيمه كردن فرزندش، پشت نوبت بهزيستي مانده است.

يك شب، يعقوب، همه كه خوابيده بودند در خانه را باز كرد و در تاريكي شب راه افتاد و از كنار نهرهاي آلوده گذشت.پدر سراسيمه دنبالش دويده بود و بالاخره پيدايش كرد. خدا رحم كرد او هم مثل بقيه بچه‌ها در نهر نيفتاد و نمرد!

خانه‌اي را سراغ دارم كه آب ندارد؛ گاز ندارد؛ سرويس بهداشتي هم ندارد. زني كه با كودكان بي‌سرپرستش در آن زندگي مي‌كند، صبحها قبل روشنايي از مسيري كه بعد اين همه سال هنوز مال‌روست، توي تاريكي محروم از روشنايي شهري، فرسخها راه مي‌رود تا با كمردرد و گردن دردش، بخور و نميري درآورد.

خانه آنها هيچ گرمايي ندارد و واي اگر زمستان برسد؛ آن وقت مهسا، دخترك شيرين‌زبان در كنج آشپزخانه بي‌تركيب هم جايي براي درس خواندن ندارد.

ماهانه 50 هزار تومان اجاره مي‌دهند بابت همين خانه كه سقفش نامطمئن است.

اينجا در هر خانه كوچك 30ــ40 متري را كه بزني، 3 ــ 4 خانوار به استقبالت مي‌آيند كه هر كدام در يك اتاق زندگي مي‌كنند.

هر غريبه‌اي كه وارد محله من مي‌شود، بي‌بي‌جان قصه چشمهايش را كه آب مرواريد دارد و پول ندارد كه عملش كند، تعريف و التماس مي‌كند كه كمكش كنند.

هر وقت آمدي سري به خانه «جعفر آقا» بزن. اگر توانستي بوي گند چهارديواري سيماني او را كه فضا را پر كرده، تحمل كني، پاي صحبت چهار فرزندش بنشين تا براي تو از از كار حسابي و درآمدشان بگويند.

جعفر آقا، تنگي نفس دارد. قادر به كار كردن نيست. ابراهيم 12 ساله‌اش، شبها از درد كليه همه را بي‌خواب مي‌كند. داريوش 14 ساله دارد نابينا مي‌شود؛ سالهاست كه از شدت ضعف بينايي، جايي را بخوبي نمي‌بيند. فاطمه 9 ساله كه مثل برادرانش بعد از مدرسه تا ديروقت شب بايد ضايعات را جمع كند و تحويل دهد، يك روز از گرسنگي سر كلاس درس غش كرد. خوشبخت‌ترين آنها بردار بزرگ است كه آهن‌پاره‌اي را از ميان زباله‌ها پيدا كرده و به اتاقكش چسبانده‌ تا بزودي با بدبخت‌تر از خودش ازدواج كند.

مادر بيچاره اين بچه‌ها صبح تا غروب در خانه‌هاي مردم كار مي‌كند، هيزمي جمع‌آوري مي‌كند تا بيغوله‌اش را در زمستان گرم نگه دارد. مي‌گويد: هر جا رفتم به من كمكي نكردند. گفتند شوهر داري. قدرت خريد هيچ لباسي را ندارم. هر وقت بچه‌ها حمام كنند، تب و لرز مي‌گيرند. اين چارديواري سيماني هم مال فردي بوده كه حالا مرده است. مي‌خواهند تصرفش كنند. از ترس سگها ديواري روبه‌روي خانه كشيدم. شهرداري آمد و خرابش كرد. دخترم آن قدر زار زد و گريه كرد كه دلشان سوخت؛ رفتند و نصف ديوار را سالم گذاشتند؛ حال بايد دوباره آن را بچينم.

خانه «نرگس» كوچولو پايين محله است. هنوز با خاطره دو برادرش كه در طول 5 ماه، يكي در نهر بي‌حفاظ افتاد و خفه شد و ديگري كه آشغال جمع‌كن بود و كف جاده تاريك با كاميون تصادف كرد و مرد، زندگي مي‌كند. 6 سال بيشتر ندارد.

ديشب كه باران باريد تمام زندگي‌شان زير سقف ترك‌خورده، خيس شده بود. مي‌گفت: برادر كوچكم را خيلي بيشتر دوست داشتم؛ همان كه در آب افتاد و مرد؛ چون بوي آشغال نمي‌داد و تميزتر بود.

اين جا اغلب كوچه‌ها شهيد داده‌اند. نامشان روي تابلوها هست.

پدر شهيدي را مي‌شناسم كه سرطان خون دارد و براي سير كردن زن و فرزندش به سختي كار مي‌كند.

داستان زندگي شهيد «عوض نژاد» دردناك‌تر است. جانباز 25 درصدي كه بينايي‌اش را به خاطر تركشي كه در سر داشت، از دست مي‌داد. قبل مرگش سرما خورده بود و هرگز خوب نشد. پزشكان فهميدند كه شيميايي است و سرطان خون دارد. هزينه‌هاي درمانش هر روز بيشتر شد. همسرش به هر دري زد تا اثبات كند كه شوهر جانبازش، شيميايي است، اما نتوانست. بعد فوت كرد و در قطعه شهدا هم دفن نشد. فقط گفتند 25 درصد جانبازي‌اش را افزايش مي‌دهيم؛ اما اين افزايش هيچ مزيتي براي شما ندارد.

بعد مرگش زن و فرزندانش خانه‌اي را كه داشتند فروختند تا بدهي كفن و دفن پدرشان را بدهند.

اگر توي بيايي مدرسه من هم با تو حرف مي‌زند...

آبي كه در لوله‌هاي شير مدرسه «شهيد بيك‌وردي» جاري است، از آب آلوده چاه تأمين مي‌شود. همه ما دانش‌آموزان قبل رفتن به مدرسه، سراغ تنها شير آبي مي‌رويم كه نيمروز، زن و مرد و پير و جوان صف مي‌بندند تا دبّه‌هايشان را پر كنند و ما هم قمقمه‌هايي كه سهم‌مان از آب تهران است را پر مي‌كنيم تا در مدرسه، اگر تشنه شديم، آب چاه نخوريم.

دختران محله من از تاريكي شب وحشت دارند. همه آنها مي‌دانند سكوت و تاريكي مطلق محله، به يك وسعت پردامنه ختم مي‌شود كه هيچ چراغ كم‌نور و روشنايي نيست كه اگر گرفتار شدند فريادرسي بخواهند. آنها داستان دختراني كه از پشت تپه‌ها هرگز بازنگشتند را از ياد نمي‌برند.

سياهي شب، اين جا فقط حكايت محروميت از روشنايي كه شهر را امنيت بيشتري مي‌دهد، نيست.

به آسمان كه نگاه كني‌، غلظت دودهاي پرلايه كارخانه‌ها را مي‌بيني كه از بالا تا لابه‌لاي درختان را طي كرده و آرام به خانه‌ها مي‌خزند. ستارها اين جا گم‌شده‌اند...

راستي! تو مي‌داني چرا هيچ پرنده‌اي اين جا پرواز نمي‌كند؟ ما كه پولي نداريم بايد كجا برويم؛ جايي كه حقمان است زندگي كنيم.اصلا اگر بخواهيم همين جا زندگي كنيم حق حيات داريم؟ اگر داريم، چگونه بايد بهداشت عمومي، پزشك و دارو، حمل و نقل راحت، جاي بازي و تفريح ، راه سالم و بي‌خطر، مدرسه‌اي براي ادامه تحصيل ، هوايي كه دود سياه خانه‌ها را محصور نكند داشته باشيم؟

اگر من از جنس تو و دنياي توأم، چرا خيابان تو آسفالت دارد و خيابان من خاك؟

چرا درختان كوچه تو سايه‌هاي دل‌انگيز دارند و درختان كوچه‌هاي من خشك و بي‌رمقند؟

چرا اطراف خانه تو پر از آشغال و كثافت و خاك نيست؟

چرا من دود سياه تنفس مي‌كنم و تو نه؟

چرا تو پارك مي‌روي، بازي مي‌كني، ماشين ‌سواري مي‌كني و در بهترين مدرسه‌ها درس مي‌خواني؛ اما برادر من كه مي‌خواهد در مدرسه راهنمايي درس بخواند، بايد حالا حالاها راه برود، آن هم با كفشهاي پاره؟

چرا مادر مهسا بايد براي مادر تو كدو سرخ كند؟

چرا پدر تو مثل حبيب لودر نيست؟

چرا برادر تو از تب فلج نشد؟

چرا سهم من از آب تهران يك قمقمه است؟

چرا تو مجبور نيستي رنج زندگي در كنار جاده را تحمل كني؟

چرا ترس راه رفتن در تاريكي، دختران محله تو را تعقيب نمي‌كند؟

چرا دوستان تو در آب كثيف خفه نمي‌شوند؟

چرا وقتي مريض شدي تو را به بهترين بيمارستان شهر بردند؟ اما ما خانه بهداشت و داروخانه هم نداريم؟

چرا تو در مدرسه شير مي‌خوري؛ اما خواهر من نان شب هم ندارد؟

چرا هر دوي ما، يك نقشه تهران را داريم؛ اما من نه داخل حريمم نه خارج حريم؟

تابلوهاي كوچه تو چه عددي را نشان مي‌دهد؟ تابلوي كوچك كوچه ما عدد 20 را نشان مي‌دهد. يعني ما همه جزئي از مناطق همين شهريم؟

پس چرا آقاي فرماندار ! غربت ما ساكنان محله‌هاي نسوز ، شيميايي، هفت دستگاه جاده امين‌آباد، اين همه عميق است؟

چرا اين جا هيچ خبري از بهداشت عمومي نيست؟

چرا خيابانهاي ما جدول‌بندي ندارد؟ آسفالت و بازسازي نمي‌شود؟

چرا جويهاي آب و نهرهاي گل‌آلود عميق، بي‌حفاظند؟

چرا كودكان در آبها خفه مي‌شوند؛ اما فرياد پدر و مادرشان به جايي نمي‌رسد؟

چرا دود اين همه كارخانه، بايد در سينه ما جاي بگيرد؟

چرا مسجد شما زيباست و مسجد ما كنار خرابه.

آقاي وزير!

مي‌شود ما هم يك مركز درماني داشته باشيم با چند تخت؟ اگر بسازيد خودمان دكترش را مي‌آوريم.

مي‌شود اورژانس شما به سراغ بيماران در حال مرگ ما هم بيايد قبل آن كه مرگ به سراغشان بيايد؟

آقاي شهردار!

ما اين جا زميني به وسعت 7هزار متر داريم.

مي‌شود براي ما ورزشگاه درست كنيد؟

مي‌شود جويهاي آب محله‌ها، سرپوشيده شوند؟

محل بازي كودكان درست كنيد؟

تابلوهاي راهنمايي بزنيد؟ خيابانها را خط كشي كنيد؟

زباله‌ها را جمع كنيد؛ شبكه فاضلاب ايجاد كنيد تا سلامت ما بيش از اين به خطر نيفتد؟

معابر را روشنايي بزنيد؟

نور جاده را تامين كنيد تا بيش از شاهد مرگ آدمها نباشيم؟

مسجد ما را بازسازي كنيد و براي ما هم خانه فرهنگ بسازيد؟

آقاي معلم!

من با همه بچه‌هايي كه از فقر مي‌ترسند، فرق دارم!

مي‌شود موضوع انشايم «نامه‌اي به همه آنها باشد» تا بنويسم:

نمي‌خواهم حقم را گدايي كنم.

نمي‌خواهم كسي به حالم دل بسوزاند.

نمي‌خواهم بچه‌هاي محلمان فقط يك طبقه اجتماعي‌شان را بشناسند.

نمي‌خواهم دانيال ديگري از تب فلج شود.

نمي‌خواهم ببينم خانه جانبازي چند بار به خاطر فقر بر سرش خراب مي‌شود و باز آن را مي‌سازد.

نمي‌خواهم جسد كودكان خفه شده‌اي را شاهد باشم كه از نهرهاي آلوده‌مان خارج مي‌شود.

نمي‌خواهم ببينم جوانهاي محله‌مان از بيكاري، دود كارخانه‌هاي اطراف را مي‌خورند و غروب آفتاب را انتظار مي‌كشند.

نمي‌خواهم شاهد باشم عده‌اي از گرسنگي اين جا سيم برق همسايه را مي‌دزدند.

نمي‌خواهم به ياد بياورم كه خانه حسن‌آقا در آتش سوخت و هيچ ايستگاه آتش‌نشاني در كار نبود.

نمي‌خواهم ببينم حاج‌علي 70 ساله هر روز به ديوارش كه تا نيمه‌ها نم كشيده دست مي‌كشد و لعنت مي‌فرستد به نهر كنار خانه‌اش.

نمي‌خواهم هر صبح را با اين خبر آغاز كنم: «ديشب جاده امين‌آباد كشته ديگري داد...!»

تهيه: گروه اجتماعي ايسنا

انتهاي پيام

کد خبر: 8507-13088