مدیر عامل 

از کتاب اینه ها هم دروغ می گویند 

محمد احتشام. 

او هم مثل بقیه در سالن انتظار شرکت نشسته بود تا اسمش را برای مصاحبه صدا بزنند 

مجلهء روی میز را برداشت و مشغول ورق زدن ان شد که ناگهان چشمش به عکس و مشخصات مدیر عامل شرکت افتاد بلافاصله مجله را سر جایش گذاشت و از شرکت خارج شد 

دم درب شرکت یک ماشین مدل بالا ایستاد و راننده پیاده شد و درب ماشین را برای مدیر عامل باز کرد ویک نفر دیگر دوید و کیف مدیر عامل را از ماشین برداشت و پشت سر او براه افتاد 

این صحنه او را یاد کلاس چهارم دبستان انداخت که هرروز کیف این همکلاسی اش را تا منزلش می برد و او در عوض یک بستنی برایش می خرید 

با خود گفت مثل اینکه بعضی ها از همان روز ازل خون مدیر عاملی توی رگ هایشان هست و بعضی ها هم خون کارگری!